آرشیو برای ژانویه, 2008

روز همبستگی با دانشجویان دربند

10 بهمن ، روز همبستگی با دانشجویان دربند است. با کسانی که تعداد زیادی از اونها را وزارت اطلاعات دانشجو نما خوانده، آنها را اراذل خوانده ، دلیلش زا می دانم، در این جامعه و برای این حکومت متفاوت اندیشیدن هم حکم اراذل بودن فرد است ؛ نمی توان از روی حسابی به نتیجه ای رسید ، هیچ چیز غیر قابل پیش بینی نیست ، فردا ممکنه من هم یکی از همین دانشجو نماها باشم یا تو هم یکی از این اراذل باشی . اما با این که فعلأ دانشجو نیستم اطمینان دارم که دانشجو نما هم نیستم ، دانشجو بودن به یک کارت دانشگاه نیست ، کاش این را می فهمیدند ، کاش می دانستند که کیوان ، روزبه ، نسیم ، علی ، روزبهان ، امیر حسین ، محسن و …. دانشجو هستند ، اینها دوستان منند و من اطمینان دارم که نه تیرو کمان داشتند و نه علیه هیچ امنیتی اقدام کرده بودند ،  آنها فقط تفکر داشتند…

تعدادی از دوستانمان با قرار وثیقه آزاد شده اند . نسیم ، روزبهان ،علی ، امیرحسین ، محسن ، کیوان را دیدم. نسیم مثل همیشه مهربان بود با کمی اضطراب، کیوان هم که خوب و پر انرژی ؛ محسن غمین ، شاد و هیجان زده ؛ امیرحسین هم هیچ تغییری نکرده بود ، پر حرف و پر خنده و بر از انرژی مثبت ؛ علی سالم آرام و مهربان و خوش رو و کمی هم مات ؛ و روزبهان که در وصفش هیچی نمی تونم بگم و هنوز هم با اینکه خیلی دیدمش و مثل همیشه حرف هایی می زد که غصه را از دل همه دور می کرد اما هنوز دلتنگیم براش رفع نشده. با وجود دیدن این عزیزانم اما هنوز امشب هم مثل تمام این دو ماه اشک می ریزم برای تمام زندانیان ، برای دوستانم ، آنها که می شناسم و دربندند و آنها که نمی شناسم و دربندند اما اطمینان دارم که همه بی گناهند و به خاطر بی عدالتی  متهم شده اند . ای کاش می توانستم قدم کوچکی برای یاران دربند بردارم، کاش می توانستم

پ. ن 1 :وبلاگ قبلیم در وردپرس در بسیاری از isp ها فیلتر شده است . اگر اون آدرس فیلتر باشد در این عسل نگاشت  جدید هم می نویسم . از دوستانی که به من لینک دادند می خواهم آدرس این  یکی را هم وارد کنند.ممنون

پ. ن 2: به امید آزادی تمام یاران دربند

(7) دیدگاه

زیادم

من خیلی زیاد بودم برای  ترتیب دادن سرنوشتم ،

تو در خراب کردن آن جایی برای شریک شدن نداشتی!

(6) دیدگاه

حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی از آزادی دانشجویان دربند

نیست تردید زمستان می گذرد

وز پی اش پیک بهار

با هزاران گل سرخ

بی گمان می آید…

بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند. آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)- سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)- نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) – علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)- یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)- علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)- امیر مهرزاد ( دانش آموز)- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬ سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی – جواد علی زاده- محمدصالح ایومن – مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی – مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)-عابد توانچه (پلی تکنیک)-سروش دشتستانی-امین قضائی-بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)-آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)-مرتضی خدمتلو-محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)-بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)-بهزاد باقری( دانشگاه تهران)-سروش ثابت (دانشگاه شریف)-مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)-مصطفی شیروانی

طی یک ماه و نیم گذشته تعداد زیادی از دانشجویان در شهرها و دانشگاههای مختلف به خاطر برگزاری یا شرکت در مراسم 16 آذر دستگیر شده و در زندان نگهداری می شوند. در این مدت به خانواده های این دانشجویان اجازه ملاقات با فرزندانشان داده نشده و تنها تماسهای کوتاه تلفنی انجام شده است. این خانواده ها که تحت فشارهای روحی و نگرانی شدید به سر می برند٬ بارها به دستگیری فرزندان خود اعتراض کرده و خواهان آزادی دانشجویان زندانی شده اند.

علیرغم تلاشهای بسیاری که برای آزادی این دانشجویان صورت گرفته تا کنون همچنان تعداد زیاد ی از این عزیزان در زندان به سر میبرند و حتی هنوز به تعدادی از این دانشجویان اجازه مکالمه تلفنی هم داده نشده است.

ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به “۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند” تغییر دهیم.

به اميد آزادي تمامي یارانمان

 

(جهت اعلام حمایت به آدرس 10۰bahman@gmail.com ایمیل بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شوید.)

(2) دیدگاه

ساکن شدن در اوین بدون اجازه شوهر و پدر

نمی تونم این دفعه جنسیتی نگاه نکنم ، نمی تونم اغراق نکنم که بیشتر نگران دختران چپ دربند هستم، هر بار که رفتارهای زنانه دارم ناخودآگاه به یاد اونها می افتم و نمی دونم روزها را چگونه سپری می کنند و شب ها به چه امیدی سر به کف سلول می گذارند! شاید دلم برای نسیم تنگ شده باشه و این دلتنگی هم به نگرانیم افزوده شده باشه اما می دونم که به همون اندازه که نگران نسیم هستم نگران ایلناز و انوشه هم هستم ، و نگران روناک و هانا و نگران…. اونها هر کدوم می تونن دلتنگ چه چیزهایی باشن، دلتنگ چه کسانی باشند، حتمآ یکی از دلتنگیهایشان ، دلتنگی برای رنگ آسمان و هوای آزاد است . خیلی نگران سرمای اوین بودم که دوستی بهم گفت اونجا شوفاژها روشنه و حتمآ گرمه، نمی دونم گرم هست یا برای دلداری من این را گفت اما یادمه که نسیم سرمایی بود و امیدوارم این سرمای سوزناک را تحمل کند. آسمان این مملکت همدست حکام شده است و کاش خورشید پیروز می شد .

واقعآ می دونم که زندان سخته برای هر فردی ، زن و مرد هم نداره ، بند بنده، اما به عنوان یک زن سختی های زنان زندان را بیشتر می تونم لمس کنم ، و به عنوان یک زن آرزوی برآورده شدن نیازهای زنان زندان را داشته باشم ، شاید چون آرزوی آزادی دوستانمان دیگر تبدیل به رویا شده . سوالی که اینجا برایم پیش می یاد اینه که در زندان برابری بین زن و مرد لحاظ  می شود؟ آیا زن را جنس دوم محسوب می کنند؟ حکومت که در هیچ یک از قضایای این مملکت زن ها را برابر مرد قرار نداده بود و همیشه تبعیض روا داشته، چگونه است که این بار دانشجویان دختر زندانی را همانند پسران لحاظ  کرده و آنها را به یک اندازه  در زندان نگه داشته است.فعالین جنبش زنان راههای بهتری برای شروع این برابری توسط حکومت سراغ داشتند اما این رفتار مردانه نبود که برابری را از جای سختی مثل زندان شروع کنند(مردانه: ادبیات کثیف حکومت، و من چون خظابم با آنهاست از ادبیات خودشان استفاده کردم).

از خودسانسوری خودم حالم به هم می خوره ، من الان ، اینجا ، به دلیل اینکه یک زنم مجبور به سانسور خودم در بعضی مسایل هستم ؛ دوستان زندانی من با این که زن هستند هنوز در زندانند.خودتان ربط اینها را پیدا کنید و درد مرا درک کنید، درد مضاعف .

پ.ن 1:  این مطلب دغدغه مهم خودم نیز هست . اما دوست داشتم در موقعیت بهتر و مفصل تر برای دختران زندانی می نوشتم که الان نفس تنگی زیاد  مانع از متمرکز شدنم میشه. پس به خواست دوستان عزیزم این مطلب را الان نوشتم ، ببخشید که ناقصه . به امید آزادی…

پ.ن 2: اگه بخوام خودم باشم می خوام داد بزنم، هوار بکشم ، علاوه بر همه این دردهای این روزها که سنگینه درد بی اخلاقی بعضی ها آتشم زده…..

پ.ن 3: آزاد شوید، بس است دیگر، لطفآ آزاد شوید، آزادشان کنید….

پ.ن4 :  باز هم  خبرهای جدید و پیگیری های  آوای دانشگاه

پ.ن 5 : هوا سرد است…

“انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد”

(9) دیدگاه

15/10/80

این اسباب کشی جدید به خونه جدید باعث شد که یه سری وسیله قدیمی پیدا کنم، یه دفتر قدیمی که توش یه چیزهایی نوشته بودم، یه متنی که تاریخش برای 15 دی سال 80 بود.از اون موقع 6 سال گذشته،فکر کنم اون موقع اول دبیرستان بودم ،سالروز تولد فروغ بوده و من رفتم ظهیرالدوله ، یه نوجوان بودم سرشار از احساس.حالا باید جوان باشم اما حال جوانی ندارم.توی این 6 سال خیلی تغییرات رخ داده ، زندگی متحول شده و نمی تونم اون روزها را تصور کنم اما هیچ خاطره ای را هم نمی شه فراموش کرد.

این متنی که نوشته بودم را اینجا می یارم ، به یاد اون روزها نه ،متن خیلی ضعیفیه،اما به یاد فروغ و حس من در اون روز:

Image and video hosting by TinyPic

 

همیشه هیچ کس منتظرم نیست

قدم هایم را کوتاه می کنم، مسیر طولانی می شود

هیچ کس منتظر نیست،

می ایستم،خیره به ویترین کاغذی دکه های روزنامه فروشی

زمان زیادی دارم

هنوز هیچ کس منتظرم نیست

خلوتم به درازا می رسد،

شعرهایم تمام،فکرهایم خراب،

هیچ کس منتظرم نیست

ادامه می دهم، خلوتم را

شاید روزی راضی شوم شمعی برایم روشن کنی!

اگر همه دکه ها تمام شوند و باز هم هیچ کس منتظرم نباشد،

انتظار برای همه کس تمام می شود!

همه، مرا یاد شمع های فروغ می اندازی.

                                                                                   *************

امشب بعد از اینکه یکی از دوستانم را خونه شون رسوندم، اومدم  اوین، داد زدم، خیلی داد زدم، می دونم که هیچ کس صدامو نشنید، اینجا هیچ کس اهمیت نمی ده. هوا سرد بود به سردی سلولهای دوستانم که اونها داخل اون دیوارهای بلند ایستاده بودند و من بیرون، و دوست داشتم دیوارها را بجوم تا شاید اونها راهی به بیرون پیدا کنند.

رفقایمان را آزاد کنید ، 1 ماه بیشتر شد که دوستانمان دربندند.

(10) دیدگاه