نامه ای تخیلی _ روانی
از گفتن واقعیات ترس ندارم . از تکرار آنها سرگیجه می گیرم. از مرورشان حالت تهوع دارم. بسیار چیزهاست که هیچ گاه گفته نشد، بسیار حرف هاست که هرگز گفته نخواهد شد .این عادت نوشتن، هنگامی که غوطه ور در غم بودم از کودکی با من است. حال که جوانی هستم ، غم در من همیشگی ست و بر شخصیت من مستولی گشته ، اکنون هنگامی که عصبانی ام ، غرورم به خاک تبدیل گشته ، ناکام و مأیوس می شوم ، همان احساسی که در کودکی پس از غم بر من بود. حال از لحاظ فکری آدمی مستقلم، بدون هیچ اشتراکی با کسانی که مرا عصبی می کنند . گردش خون را در من تغییر می دهند ، نفس را تنگ می کنند، صدایم را خش دار می کنند، سرم را گیج و بدنم را به لرزه در می آورند. حال ، من هیچ اُنسی نه تنها با آنها بلکه با همه آنها ندارم. اکنون که 22 سالگی را در حال به پایان رساندن هستم وقتی گذشته خود را نگاهی سرسری می کنم ، آن را مملو از وقایع و حالاتی می بینم که بسی بزرگ تر از من است . اگر بخواهم کمی بیشتر به آن دقت کنم ، نه اینکه بخواهم بین آن دنبال دلیل بگردم ، فقط کمی عمیق تر از سطحی آن را بنگرم ، خود را می یابم که همواره تلاش کرده ام قربانی نباشم.
نمی توانم کودکی ام را تحلیل کنم ، من نه روانکاوم و نه تحلیلگر، اما کودکی بودم پر از عقده هایی که همیشه شب ها تا صبح بر روی بالش به آنها فکر می کردم ؛ گاهی اشک می ریختم و گاهی تلاش می کردم بدون اشک ، فکر کنم . خانواده ای تحصیلکرده ، که مانند خودشان رفتار نکردن ، همیشه بزرگ ترین جرم من بود. کودکی بدون خواسته های کودکان همسن و سالش . هرگز یاد نگرفتم چیزی درخواست کنم، اصل بر این بود که تربیت باید اینگونه باشد که خودشان تربیت شده اند. نمی دانم که چه چیزی موجب شده بود، چیزی خواستن را خیلی غیرطبیعی بدانم، اما هر چه که بود حتمآ کمی ترس دلیلش بود. هیچ وقت کسی را الگو نمی کردم ، در کودکی ، آدم خوب و بد، کودک خوب و بد را نمی دانستم اما همیشه من در یک کفه ترازو بودم و همسن و سالان دیگر، در کفه دیگر. همیشه نقاط ضعف من در یک کفه بود و نقاط قوت آنها در کفه دیگر. حس حسادت مرا می ترساند. بازنده بودن را پذیرفته بودم، خودم را پایین تر از دیگران می پنداشتم اما حسادت را درک نکردم. ترس از پرورشگاه را نداشتم . بارها و بارها ، تهدیدش مرا وادار به تصور زندگی کردن در آن محیط کرده بود. اما این ترس را داشتم که هرگز دیگر کسانی را که دوست دارم ، با رفتنم به پرورشگاه نبینم . تا امروز فکر می کنم که آیا مجازات کودکی که در مدرسه یه هر دلیلی به جای معدل 20 ، کمی معدل پایین تر آورده است ، رفتن به پرورشگاه است؟! پدر! هیچ گاه لحظه ای که گفتی زنگ زده ای به پرورشگاه ، و تا یک ربع دیگر می آیند که مرا ببرند ، یادم نمی رود! سعی می کردم وسایلم را در کیف کوچکم جای دهم و غصه هرگز ندیدنت ، اشک را جاری کرده بود. من کودکی 9 ساله بودم که تا آن روز، دیگر تنهایی و حس آن را درک می کردم ، ترس از تنهایی نداشتم اما ترس از دوست داشتن داشتم.
نمی خواهم شما را نقد کنم ، همانگونه که هیچ گاه خود را در جایگاه نقد افرادی از خانواده ندانستم . اما رفتار اکنون من در اوج استقلال ، باز وابسته به رفتار آن روزهای شماست. روزهایی که دورند اما رفتارها نزدیک است . قدرت را اولین بار در وجود پدر و مادر دیدم ، قدرت با داد شناختم، و مقاومت را در گریه نکردنم . اما هم قدرت و هم مقاومت شناختی کاذب بود . باور کنید قصد ندارم شما را نقد کنم ، شاید صلاح دانسته بودید که شناخت از بعضی قضایا را این گونه به من یاد دهید اما اعتراف می کنم که در هیچ موضوعی شناختمان از قضایا ، یکسان نیست . نمی خواهم بگویم راه آموزش شما اشتباه بوده ، راه درست را نمی دانم ، اما این راه که پیش گرفته بودید، مناسب من نبود. همیشه از ارزش گذاری بدم می آمد اما مرا مجبور می کنید که بگویم خیلی از رفتارهایتان را نادرست می دانم ، اگر از نظر خودتان درست بوده ، با اطمینان می گویم که روی رفتار ، شخصیت و روحیه کنونی من تأثیر سوء داشته است.
مبارزه را با مبارزه با رفتارهای نادرست شما آغاز کردم. کمی که بزرگ تر شدم ، یک سری رفتارهای کلیشه ای و خواسته های سنتی دیدم که تنها راهی که برای مبارزه با آنها می دیدم ، گفتن نه و نپذیرفتن بود. سالها در این کشمکش گذشت ، من آدم بد قصه های شما شدم، فرزندی ناخلف و نافرمان. زندگی مرا نادرست و راهم را بی راهه می دانستید . در دل ، خود را تأیید می کردم و در ظاهر فقط بحث و جدل. پس از دوره ای نافرمانی ، حال خسته تر از آنم که بخواهم بحث کنم ، مریض تر از آنم که برای طرز فکرم جدل کنم ؛ از یک طرف فقط برای یک نوع فکر باید با حکومت کلنجار برم ، در حالی که حکومت را شایسته بحث کردن نمی دانم ؛ از طرفی دیگر توان کلنجار رفتن با خانواده ای که زندگی را چندین ساعت در شبانه روز با آنها می گذرانم ، را ندارم. باور کنید ، ایراد نمی گیرم ، بحث نمی کنم ؛ بگذارید من آدم بد ، فرزند ناخلف ، کسی که راهش اشتباه است ، دچار انحرافات فکری هستم ، زندگی خود را نابود می کنم ، دختری سنگدل یا هر چه که شما می گویید باشم ، همه اینها هستم اما بحث نمی کنم ، نقد نمی کنم . راهمان جدا جدا ، افکارمان جدا ، زندگیمان جداگانه. اما قول می دهم نه به خاطر شما و نه به خاطر هیچ کس دیگری از طرز فکرم ، مسایلی که برایم مهم است و خاظرم هر بهایی برایشان بپردازم ، بر نگردم . دوست دارم خودم را زندگی کنم.
پ.ن 1: پوزش از همه دوستانی که این وبلاگ را می خوانند بابت تأخیر زیادی که در نوشتن داشتم ، خسته تر از آن بودم که بتوانم تایپ کنم .
پ.ن 2: بقیه دوستانمان را هم آزاد کنید.

