آرشیو برایآوریل, 2008

این روزها همه غمگینند

فکر می کنم در عصبی بودن و کلافگی کمی زیاده روی کردم ، سعی می کنم به زندگی عادی برگردم ، زندگی عادی خودم منظورم بود ؛ امیدوارم این روزها زودتر تمام شود. هنوز دوستانی دارم که به فکرم باشند و آنها نیز برایم بسیار مهم باشند ، هنوز کسانی هستند که به خاطرشان از تصمیمات دلخواهم بگذرم

(4) دیدگاه

لذت می برم

اون روزی که با اقتدار “نه” گفتم هنوز این ترانه ی ” نه بگو نه بگو نه ” را گوش نکرده بودم ، یعنی اجرا نشده بود ، چند ماه بعد در روز جهانی زن اجرایش  را شنیدم فکر کنم 2 سال پیش بود ، کلی فکر کرده بودم که چرا نه و با منطق همه چیز را حل کردم ، الان پشیمون نیستم ، داشتم کتاب “از جنبش تا نظریه اجتماعی”  را می خوندم ، و از صمیم قلبم خوشحال بودم که رها هستم  و بدون هیچ فکرجانبی از این تعلیق و وقت و شبها استفاده می برم، این اصلآ به معنای تأیید تنهایی نیست اما نمی تونم اعتراف نکنم که این تنهایی برای من پر از آرامشه ، حس رهایی ، این که هر ساعتی بخوام می خوابم ، هر ساعتی بخوام می رم و می یام ، هر چی بخوام می خونم ، هر جایی بخوام کار می کنم ،این که هیچ فکر و اضطراب جانبی ندارم . واقعآ نمی تونم عمومیت بدم این قضیه را ، حتمآ می شه رابطه عاطفی داشت و رها بود بدون ناراحتی و فشار ، رابطه های سالم هم وجود دارد  اما برای من بزرگترین موهبته نبودن او و تنها بودن خودم . شاید عجیب باشه برای همه که بعد از این سالها من باز هم این تنهایی را دوست دارم و برام تبدیل به یک عادت نشده ، اما خودم هر لحظه لذت این تنهایی را حس می کنم ، شاید چون  تلاش کردم تا این تنهایی را به دست بیارم ، با آدمهای مختلف بحث کردم تا این تنهایی را درک کنند و در نهایت همه چیز و همه کس را فراموش کردم تا آزاد باشم ، من قدر این لحظه ها را می دانم . هنوز هم تصمیم های لحظه ای می گیرم برای هر چیزی اما تنهایی ام چیزی ست که برای از دست دادنش تصمیم نمی گیرم.

شاید در زندگی همه آدمهای زیادی وارد شوند و پس از مدتی نقش خود را در آن زندگی از دست بدهند ، مسلمآ در زندگی من هم اینگونه بوده اما تأثیر گذاری آن افراد در زندگی و روحیه فرد بسیار با هم متفاوت است . تمام کتاب هایم را بعد از اتمامشان می بوسم چون عمل پاره شدن کتاب هایم توسط یک شخص در من جاودانه شده و تبدیل به کابوسی وحشتناک شده ، شاید این موضوع بر روحیه من بسیار زیاد تأثیر گذاشته بود اما حال موجب شده که با کتاب هایم عشق بازی کنم ، از آزادی فردی خود محافظت کنم و به نگرش و عقابد خود بیش از هر چیز دیگری در این جهان اهمیت دهم . دیگر فریب نمی خورم ، حال می دانم که کمونیست بودن فردی نمی تواند مرا جذب کند و به آدمها اجازه نمی دهم که خودشان را در نقش شخصیت های محبوب من جای دهند.

نوشتن این پست فقط یک دلیل داشت ، آن هم اینکه دلم برای انرژی آن روزها ، روحیه ، امید ، و خیال تنگ شده اما با اطمینان این روزها را ترجیح می دهم .

 

پله های زنانگی آرام آرام طی می شود

عکس رابطه که تند تند پیش می رود

(9) دیدگاه

وضع خیلی بده ، بحث چپ و راست نیست

1. سال جدید و اتفاقات تکراری ، سال جدید و وحشتناک تر شدن رفتار با فعالین مدنی! خدیجه مقدم ، از مادران صلح ، به وضع وحشتناکی بازداشت شد، به صورت غیر انسانی به خانه این فعال حقوق زنان رفتند و ایشان را بازداشت کردند.

 

2. میان این همه اتفاقات وحشتناک ، هیچ روزنه امیدی نمی بینم. صبح نزدیک نیست؟ این سوال منه

3.توی یک جمع 4 نفره ، چند نفر آدم تحصیلکرده و با مطالعه در جمع بودند ، من ناراحت بازداشت خانم مقدم بودم ،بحث بر سر اعدام شد، من گفتم هر گونه اعدامی محکومه ، به هر دلیلی. یکی از افراد این جمع ، گفت : ببین باید یه سری از این اراذل را واقعآ اعدام کرد ، مثلآ طرف پسره با موی رنگ کرده و قیافه عجیب می باد بیرون ، خب باید این و گرفت و برخورد کرد دیگه ، ببین من در مورد همه چی این نظر را ندارم ، من اگه با دوست دخترم بیرونم خب کسی نباید به من چیزی بگه ، اما یه سری ها را باید گرفت ! من گفتم : چه چیزی تأیین کننده این هست که چه کار و رفتار و آدمهایی را باید باهاشون برخورد کرد؟ اگه تو دوست داری با دوست دخترت بری بیرون و آزاد باشی ، یک پسر هم دوست داره بره با موی رنگ کرده بیرون ،هر دو تون باید آزاد باشید .این ها از حقوق اولیه تون هست … داشتم فکر می کردم که چرا یک نفر باید اینطوری فکر کنه که پسره گفت : نگاه کن ، این فعال حقوق بشره ، اون دوستتون ف خانومه که امروز گرفتنش اگه مثل تو فکر می کنه چه خوب که گرفتنش ، امیدوارم آزادش نکنن!

داشتم منفجر می شدم ، به خاطر خدیجه مقدم و بقیه آدم هایی که به خاطر حقوق این آدمها به زندان می روند ، دگیر می شوند و ضربه ببینند! خیلی عصبانی شدم و دلم گرفت ، به خاطر انسان ها

4.خسته ام ، می خوام برگردم تهران ، دلم برای تمام داشته هام ، دوستانم پونه ، پوپک ، نونا ،غزل ، پگاه ، احمد، ارغوان  و … ، هم دانشگاهی هایم : شیما ، فرهنگ ، ویدا ،امیرحسین ، رشید و …، همفکرانم : روزبهان ، امیر ، مازیار ، هنگامه ، سلیمان و …تنگ شده ! واقعآ به این نتیجه رسیدم تمام داشته هایم همین چند نفر هستند که با تمام فراز و نشیب های زندگی کنار هم هستیم.

5. ……

(16) دیدگاه