لذت می برم

اون روزی که با اقتدار “نه” گفتم هنوز این ترانه ی ” نه بگو نه بگو نه ” را گوش نکرده بودم ، یعنی اجرا نشده بود ، چند ماه بعد در روز جهانی زن اجرایش  را شنیدم فکر کنم 2 سال پیش بود ، کلی فکر کرده بودم که چرا نه و با منطق همه چیز را حل کردم ، الان پشیمون نیستم ، داشتم کتاب “از جنبش تا نظریه اجتماعی”  را می خوندم ، و از صمیم قلبم خوشحال بودم که رها هستم  و بدون هیچ فکرجانبی از این تعلیق و وقت و شبها استفاده می برم، این اصلآ به معنای تأیید تنهایی نیست اما نمی تونم اعتراف نکنم که این تنهایی برای من پر از آرامشه ، حس رهایی ، این که هر ساعتی بخوام می خوابم ، هر ساعتی بخوام می رم و می یام ، هر چی بخوام می خونم ، هر جایی بخوام کار می کنم ،این که هیچ فکر و اضطراب جانبی ندارم . واقعآ نمی تونم عمومیت بدم این قضیه را ، حتمآ می شه رابطه عاطفی داشت و رها بود بدون ناراحتی و فشار ، رابطه های سالم هم وجود دارد  اما برای من بزرگترین موهبته نبودن او و تنها بودن خودم . شاید عجیب باشه برای همه که بعد از این سالها من باز هم این تنهایی را دوست دارم و برام تبدیل به یک عادت نشده ، اما خودم هر لحظه لذت این تنهایی را حس می کنم ، شاید چون  تلاش کردم تا این تنهایی را به دست بیارم ، با آدمهای مختلف بحث کردم تا این تنهایی را درک کنند و در نهایت همه چیز و همه کس را فراموش کردم تا آزاد باشم ، من قدر این لحظه ها را می دانم . هنوز هم تصمیم های لحظه ای می گیرم برای هر چیزی اما تنهایی ام چیزی ست که برای از دست دادنش تصمیم نمی گیرم.

شاید در زندگی همه آدمهای زیادی وارد شوند و پس از مدتی نقش خود را در آن زندگی از دست بدهند ، مسلمآ در زندگی من هم اینگونه بوده اما تأثیر گذاری آن افراد در زندگی و روحیه فرد بسیار با هم متفاوت است . تمام کتاب هایم را بعد از اتمامشان می بوسم چون عمل پاره شدن کتاب هایم توسط یک شخص در من جاودانه شده و تبدیل به کابوسی وحشتناک شده ، شاید این موضوع بر روحیه من بسیار زیاد تأثیر گذاشته بود اما حال موجب شده که با کتاب هایم عشق بازی کنم ، از آزادی فردی خود محافظت کنم و به نگرش و عقابد خود بیش از هر چیز دیگری در این جهان اهمیت دهم . دیگر فریب نمی خورم ، حال می دانم که کمونیست بودن فردی نمی تواند مرا جذب کند و به آدمها اجازه نمی دهم که خودشان را در نقش شخصیت های محبوب من جای دهند.

نوشتن این پست فقط یک دلیل داشت ، آن هم اینکه دلم برای انرژی آن روزها ، روحیه ، امید ، و خیال تنگ شده اما با اطمینان این روزها را ترجیح می دهم .

 

پله های زنانگی آرام آرام طی می شود

عکس رابطه که تند تند پیش می رود

9 دیدگاه »

  1. پونه گفت,

    آوریل 25, 2008 @ 6:43 ق.ظ

    قربونت برم! …… خودم برات شصت تا كتاب مي خرم! ……. بعد ببينم كي جرات مي كنه كتابهاي گلمو پاره كنه؟! ……. مرده شور اوني كه خودم و خودت مي دونيم رو ببره! …..

  2. پوپك گفت,

    آوریل 25, 2008 @ 6:45 ق.ظ

    قربون اون دل نازك و روحيه ات برم! ……. همه هم زود مي فهمن رو چي بيشتر از همه حساسي! ……

  3. خاله مهناز گفت,

    آوریل 25, 2008 @ 6:48 ق.ظ

    اينقدر تو بند كتاب نباش! ….. تو دقيقاً 30 سال پيش مني! ……آخرش مي شي من ها! ….. عزيزم! ……. از همه چيز بايد دست برداري! ……
    در عين حال خوشحالم كه دختري مثل تو ، فهيم و عاقل دارم! ……….

  4. mitra گفت,

    آوریل 25, 2008 @ 1:29 ب.ظ

    درود رفیق :)
    توی ذهنم یه چراغی روشن شد…نمی دونم شاید تجربه ی مشترک و حس مشترکی این وسط هست که وقتی می خونمت…منو می بره توی رویا…
    راستی
    گفتم بهت که لینکت رو اضافه کردم؟(با اجازه)
    شاد باشی همیشه ی همیشه

  5. کیان آذر گفت,

    آوریل 25, 2008 @ 10:35 ب.ظ

    اول مه در دانشگاه
    دیالوگ با جوانان کمونیست
    مباحثی که اینجا ارائه میشود، عمدتا در گفتگو و ارتباط با دانشجویان دانشگاه های مختلف و بعضا فعالین دیگرعرصه ها تهیه شده است
    ادامه در وبلاگ…

  6. محمد صادقی گفت,

    آوریل 26, 2008 @ 4:11 ق.ظ

    سلام من آپم و منتظر حضور گرم شما!

  7. اميرحسين گفت,

    آوریل 26, 2008 @ 7:16 ق.ظ

    رها شدن بر گرده ي باد است و
    با بي ثباتي سيماب وار هوا برآمدن
    به اعتماد استقامت بالهاي خويش
    وگرنه مسأله يي نيست…

  8. کورش گفت,

    آوریل 29, 2008 @ 7:13 ب.ظ

    آرامشی که از این تنهایی خودخواسته تصویر کردی به خواننده هم منتقل میشه. بهر حال از زیباترین و پر مایه ترین مطالبت بود

  9. الناز گفت,

    آوریل 30, 2008 @ 1:05 ب.ظ

    من هم عاشق تنهايي ام ..و هيچ وقت به اين آرزوم نمي رسم …كم پيدايي عسل جون ..خيلي در اين تنهايي خواستنيت خيلي گم شدي انگار….

RSS feed for comments on this post · آدرس دنبالک

یک نظر بنویسید