آرشیو برای می, 2008

کلنگی ست ایران ، غیرقابل سکونت

حکم امیر یعقوبعلی اومد ، 1 سال حبس تعزیری!

گوشی تلفن را قطع کردم ، 5 دقیقه در شوک . بعد شماره امیر را گرفتم ، بنابر قرار قبلی .  حرف ها را زدیم، راستی حکمم اومد عسل. شنیدم

به خودش به راحتی گفتم که حکمت را شنیدم ، اما سخت شنیدم، خیلی سخت .  امیر جوان 21 ساله ای که به جامعه نگاه می کند ، و آن را تاب نمی آورد . او خوش فکر است اما دادگاه و قاضی های کذایی به خوش فکر بودن او  کاری ندارند یعنی  قدرت تشخیص خوش فکری را ندارند، برای آنها همین  که امیر یعقوبعلی فکر کند ،مرتکب جرم شده اما گناه او فکر کردن به برابری ست ؛ برابری قانون برای من و همجنس هایم با او ؛ حکومت تاب نمی آورد که جوانی در این جامعه مردسالار با این حکومت مردانه ، به برابری زن و مرد بیندیشد . ما سالهاست که تحمل کرده ایم ، شاید که سالهای دیگری را هم تحمل کنیم اما دولت جمهوری اسلامی که در قدرت کذبش غوطه می خورد کم صبر و تحمل است و غیر از خودش را تعلیق از زندگی می کند . این دیگر نماد دیکتاتوری نیست ، او خود دیکتاتوری ست

امیر عزیز ، به اندازه تک تک روزهایی که تو در ندامتگاه آنها باشی  برای رسیدن به هدف مشترکمان  تلاش می کنم ، و ثابت می شود به آنها که با زندانی کردن یک فرد یک جریان از بین نمی رود اگرچه اطمینان دارم که تو هم حتی در شکنجه گاه آنها که نام ندامتگاه را رویش گذاشته اند لحظه ای از هدف ستودنی ات ، نادم نمی شوی

پ.ن : کاش اینقدر ضعیف نبودم و در لحظات سخت می توانستم بر خودم کنترل یابم اما تمام اتاق دارد می چرخد ، وگرنه امیر یعقوبعلی ، مطلبی که برای تو نوشته شود به این زودی ها تمام نمی شود

(9) دیدگاه

کویر

   تجربه سفرهای خوب در تنهایی و آرامش را زیاد داشتم ، اما کویری که 3 روز از زندگی ام را آنجا گذراندم متفاوت بود از آنچه دیده بودم ، متفاوت بود از رؤیاهایم ، متفاوت بود از زندگی پر هیاهویی که دست و پنجه نرم کردن با آن خسته ام  می کند. سکوت کویر ، صدای باد که زیباترین موسیقی بود که تا کنون شنیده ام ، شنهای گرم ، حیوانات وحشی و اهلی ، نخلهای سوخته ، خانه های کاهگلی ، دریاچه نمک ، آسمان زیبا ، تپه های شنی که از هزاران بالش نرم تر و مهربان تر بود ، مردم مهربان و خوش قلب ، همه و همه موجب شد که دل کندن از آن سرزمین برایم زجر باشد ، موجب شد که کوله ای ببندم و به آنجا روم و شاید که بازنگردم. میهمان سرایی که از هر خانه ای ، گرمتر و میزبانانی که از هزاران پدر و مادری مهربان تر و دلسوزتر بودند. سگهایی که از هزار آدم عاطفی تر، سازهایی که مرا وادار کرد بعد از سالیان زیادی دف را دوباره بقل کنم و با هر ضربه ای به آن به رؤیا یک قدم نزدیکتر شوم ، لذت بردن از اینکه مازیار عزیز ، در دل کویر ، جایی که مردمانش در فقر به سر می برند تعداد زیادی شفل به وجود آورده با ساختن آن میهمان سرا ، آمدن توریست به آن منطقه ، عده ای در میهمان سرا کار می کنند ، عده ای تاکسی هستند و حمل و نقل توریست ها بر عهده شان است ، عده ای گوشت و مرغ این مسافرین را تأمین می کنند ، حتی افرادی که شتر دارند مسافرین را سوار شترها می کنند و از این طریق درآمدی کسب می کنند ؛ برایم مازیار و فکرش که خانه اجدادی اش را تبدیل به میهمان سرایی کرده که از هتل های مجهز بهتر و بیشر به دل می نشیند ، ارزش دارد . برایم مازیار که عشق به کویر دارد و به همراه خانواده اش زندگی شهری را رها کرده و خودش را وقف منطقه خشک و گرم کویر کرده جالب و ستودنی ست . دلم برای مادر مازیار که همه را فرزندان خود می دانست و محبت های بی دریغ و صادقانه اش تنگ شده ، محبتی که تجربه اش را نداشتم یا شاید اینقدر مربوط به زمانهای دور بوده که فراموشش کرده بودم

“بیش از اینها ، آه ، آری ، بیش از اینها می توان خاموش ماند” ، در کویر بیش از همیشه سکوت داشتم ، سکوت با آرامش . ساعتهای طولانی به دود سیگاری ، به فنجانی ، به گل قالی ، به دیوار های کاهگلی خیره بودم و گذر زمان را نمی فهمیدم ، این زمان لعنتی که الان دقیقه هاش سخت می گذره.

آنجا هیچ چیز نیاز نداشتم جز اینکه این ثانیه ها نگذرد

 

(13) دیدگاه