آرشیو برای جولای, 2008

مرا می شنوی ؟( چهار بندی!)

1. برای احمد شاملو

مرا می شنوی؟

کوچکند عروسکان خیمه شب بازی که

مرده ات را هم چون جنگل، پر بار ، می دانند

و زنده ات را سرخ تر از خورشیدشان

تهدید نمی کند حتی لاله های کوه تو را گرد و غبار 30 ساله ای که با طوفانی به قعر باتلاق می رود.

مرا می شنوی؟

باقیات و صالحاتشان در دست تو بود

تو توانش را داشتی، اگرچه دستانت دیگر توان اشاره ندارد

اطراف پر است از نشانه ی تو و یادگارهایت.

بگذار بشنوند ، بگذار بشنوند

مرده ات را قرنطینه کنند

زنده ات را محدود کنند

داشته هایت را سانسور کنند

دوست دارانت را چه می کنند؟

2. مطلب من در تغییر برای برابری

در آدرس جدید سایت کمپین

3.  در چالش با تمرکزگرایی، پشت صحنه سکوت.

4. چهار سال پیش در چنین روزهایی ، رتبه های کنکور اعلام شد ، یادم نمی رود ناراضی از جلسه کنکور بیرون آمدم ، توقع هیچ رتبه ای نداشتم . قبل از کنکور با دوست عزیزی شرط بندی کرده بودم بر سر رشته علوم ارتباطات ، که او اصرار داشت حتمآ علوم ارتباطات یکی از دانشگاه های سراسری تهران قبول می شوی و من می گفتم نمی شوم ! بعد از کنکور اینقدر بد گفتم که آن دوستم هم فکر می کرد شرط را باخته. خواب بودم روزی ، تلفنم زنگ خورد ، برداشتم و آن طرف خط ، آن دوست خوبم بود ، داد می زد که شرط را باختی ، بدبخت شدی  که باختی ، و در نهایت رتبه ام را گفت . وقتی علوم ارتباطات را دست یافته دیدم ، حس خوبی بود و بدون فکری برای دانشگاه ، اول ، ارتباطات علامه را زدم .

از آن روز 4 سال گذشته ؛ من ، افکارم ، آرزوهام تغییر کرده اند. اون روزها دانشگاه علامه برایم دوست داشتنی بود . همان ترم اول فهمیدم که تصور من از علامه و بطور کلی دانشگاه ، رؤیایی بوده . الان که دانشگاه نمی رم یکی از افسوس هایم اینه که اگر قرار بر تعلیق بود کاش همان ترم های اول تعلیق می خوردم که از وقتم بهتر استفاده می شد نه حالا که 30 واحدم مونده و ….

تجربه ای متفاوت بود ، به نظرم الان که در تعلیق هستم از فرصت ها و زمانم بهتر استفاده می کنم  تا روزهایی که دانشجو بودم . افسوس دیگرم برای این است که چرا همیشه باید رؤیاهایم به نابودی  کشیده شود ؟! شاید که رؤیایی نیست و این را الان درک کردم که در این زمانه ، رؤیایی وجود ندارد و اگر  قضیه ای را رؤیایی می پنداریم ، تلقین خودمان است. دانشگاه علامه هیج برایم نداشت ، بجز آشنا شدن با انسانهای خوب و دوست داشتنی و گاهآ همفکر که بهترین آدمهای زندگیم را تشکیل می دهند ، همچنین داشتن نگاهی واقعی به قضایا.

(11) دیدگاه

از یاد مبر که ما ، من و تو ، انسان را رعایت کرده ایم

امروز سالروز فوت احمد شاملو است. شاعری بزرگ و متفکری با ارزش. یادش گرامی باد…با او زندگی ها کردم ، در تمام شرایط اشعارش را بسیار قوی و هوشمندانه دریافتم و بسیار تفکرم را در دوره ای مدیون وی و اشعارش می دانم ، کاش هنوز زنده بود و مؤثر…

برای بزرگداشت او ، امروز برنامه ای بر سر مزارش از 5 تا 7 برگزار می شود.

شعر زیر از کلارا خانس (ترجمه محسن عمادی ) است که وی پس از دیدارش در سال 78 با شاملو این شعر را  سرود ؛ این شعر را از سایت رسمی احمد شاملو در اینجا آورده ام.

پرکشيدن بر چشم‌انداز سوزان و
بر قله‌های پربرف
تا سرسبزی‌ها:
این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و
در آن صدا يگانه می‌شوند:
از آن شب
که در اتاقی تاريک از دیدار خبر دادند.
آری، به “برمن” باز می‌گردم
و دیگر بار این دوری‌است
که بر دقايقِ دلواپسی افزوده می‌شود.

نامه‌ای که در هوا چرخید و
من که نمی‌دانم چگونه بايد نوشت، آن‌جا که پاسخی نيست
و حضور بی وقفه‌ی شعر، دیگربار
تنيده به وقایع موطن جوانی
با نامه‌ای و عکسی در روزنامه
و تصویرش در اعتراضِ دانشجويان.

“برمن” اما رسيدن است و
بی‌درنگ سلام‌کردن به سعید، شاعری که به آلمانی می‌نويسد.
با او از شاملو سخن‌گفتن است و
نظاره‌ی چشمانش که غرق اشک‌ می‌شوند.
می‌شنوم:
“بزرگ بود، یک‌تنه، چندین مرد بود
 هيچ‌کس قهرمانان را نسرود
 آن‌گونه که او…”
نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت…

پس تقلای واژه پنهان شد
اما انعکاس لرزش نخستین‌اش در هوا باقی‌ماند
چنين است که خیالم را رها نمی‌کند
جوانی که با من از موطنِ سلاخان و پرندگان می‌گويد

“برايتن برايتنباخ” اما اين‌جاست. خوش‌پوش و مودب،
می‌گويد : “زندان را که رهاکردم” و ناگاه رضا به خیالم در می‌آید
و مخاطره‌ی فيلم‌هايش.
و دیگران
در جستجوی ويرانه‌هایی و اسبی سفيد.

هميشه اسبی است در آخرين شعرهايم
هميشه شقايق و سوگِ سياوش
هميشه آتشی در درون
و رقصِ شعله‌ها در پيچک‌های پارک برمن
که “برمن” پارکی است و رودی آرام با مرغابی‌ها
و وقارِ سربزيرِ درختانی که در آب‌ها برگ می‌شويند!
رد کردن پلی و گم‌شدن در کوچه‌ی “بوچر استراسه”
و ناگهان نام “پائولو مادرسون بکر” را می‌یابم
حالا “ريلکه” در فضا شناور است
تازه می‌فهمم
درست مثلِ مردِ کوری که چيزی را درمی‌يابد
و مرگت را درمی‌يابم بی‌آن‌که برايش نامی داشته‌باشم.
ریلکه برايش نوشته‌بود.
و من نیز چنین احساس می‌کنم، درست مثل زن کوری که …

نه در خيابان‌ها
و نه در ميدان‌چه‌ی بازار
هيچ‌کس نيست
که به “نوازندگان برمن” اندیشه کند
به نمای “سان پدرو”
و موزه‌ای که در شعر کوتاه شاعری گشايش يافت.
پيچک‌هایی که امروز کناره‌های راه را می‌پوشانند،
به انبوهی پیچک‌های”چتووی يانوک” هستند
وقتی او به ديدار “سيدونيا نادهرن” می‌رفت،
اين‌جا اما، بالاتر از همه در “برمن”
“کلارا وستهوف” ، “یار شیرین”‌اش
و هشيواری به هر آن‌چه ديری نمی‌پايد.

بیقرار ‌زيستی
که میدانستی اين، همه نيست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدايی است و از کجا میآيد؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که به‌سوی دوری رشد می‌کنند …

آن دايره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هايی که دیگر نمی‌توانند باشند
و به سوی مرگِ عاشقان.
و کسی در اعماق درمی‌يابد:
که هر فرشته‌ای موحش‌ است
و شعر موحش است و زيباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نيز
و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنيم
در عدم، آری
اما شايد در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:
اين بندبازی‌ها
درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند…

هر فرشته‌ای موحش است و اين جوان
با آن جوانک آلمانی، نيکلای، در تقابل است
 که غزل می‌سراید و “هنرِ فوگ” می‌خواند.

شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نيست،
شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.
بی نسيان. و با اين حال
من همه‌چيز را از ياد می‌برم
وقتی چيزی می‌خوانم و نام بوبروسکی را می‌برم.

تک و پو آغاز می‌شود
شهرت بوبروسکی صحنه‌ایست
که “میخاییل آگوستين” به من می‌بخشد.
“سوياتا هات” کتاب‌هايش را بر دست‌هايم می‌گذارد
و با من از “ناچيکتا” می‌گويد
که مرگ، سه آرزويش را برآورده‌کرد
چه مشتاق بود که معنای زندگی را دريابد.
در امتدادِ خيابان‌های برمن که به رودخانه سرازير می‌شوند
و در جاده‌ای پردرخت
پرسشِ “ناچيکتا” را تکرار می‌کنم.
چراکه آن جوان برایم ‌نوشت: ” آرزوها در بندمان می‌کنند”،

سیل حزن دلم را برمی‌آشوبد
و مهِ صبح‌گاهی را می‌جويم…

سخن نگفتن!
من خود، سکوتم.
لب‌فروبسته چرا که پاسخی نيست!
سخنی نگفتن، هرگز!
اما زبان تسخيرم می‌کند.
بوبروسکی گفت درخت
بزرگ‌تر از شب
با نفس‌های درياچه‌های دره و
با زمزمه‌ی فراز سکوت
درخت زندگی،
زندگی
زندگی فراز سکوت
فرو یا فرای سکوت
از اين روست که فقط می‌توان پاسخ‌داد:” زنده‌ام!”
شايد زندگیمان اینجا
در چشم‌اندازی به سرسبزی مازندران
و آنجا که بوبروسکی شعرهايش را می‌نوشت
در مسيرِ کار. -”بريگيته اولس‌چينسکی”
گفت که او با “پل سلان” دوست بوده‌است.
“بريگيته” عصاره‌ی شعرها را می‌گيرد
شعرهایش تندیس روبان‌های مرتب‌اند،
“يواخيم سارتوريوس” اما
شعرها را رها می‌کند که بخرامند!

“قصدِ آواز نداری؟” مارتين می‌پرسد
و پيشِ نگاه‌مان روتردام قدمی‌کشد
پارکی و بساط کتاب‌فروشان
محمود درويش و آدونيس
داغلارجا که پادشاهان را می‌ماند.
فيلمی که رخصت نيافت از شاملو بگويد
دلاوريش را
کوهِ رنج و پای بريده‌اش را.

و آن عصرِ زلال که مرا پرمی‌کند
و ازشرمِ حضور تا انفجار شادی‌ها می‌بردم
چهره‌ی آيدا و دوستان
و او، ايستاده چون زبان
چنان درختی فراسوی سکوت.
به مارتين می‌گويم: “رفتم که او را ببينم…”
و مردی جوان در ایران است، شاعری شگفت…
ناگهان از اسب بر زمين می‌افتم
هنوز نمی‌دانم که چگونه به او بنويسم

همه چيزی عبث می‌نمايد
جايی که زندگی پرندگان هر روز برابر سلاخان می‌گذرد.
نگاهی می‌اندازم به مرد کره‌ای
که صدايی مضحک دارد
اما نمی‌توانم انگليسی‌ها را تحسين نکنم
و بازیهای آوايیشان را،
و آن شاعره‌ی ايرلندی را
که پيش از هر شعر می‌گويد
که هر کسی در آن دليل نوشتنش را پيدا می‌کند.
می‌توانستم چون آن‌ها باشم
ناگفته‌ايست اما، که بايد گفته‌شود
فقط یکی
و در تئاتر احساسم را بر “بوبروسکی” فاش می‌کنم
نواری از ملودی ساکسيفون بدست می‌کنم
تا گيسوی صدايم را بافه کنم و با او به سخن درآيم
و در اين مکالمه از ياد می‌برم…

امسال سالِ خطاهای مکرر است
در رفت، قطار را گم می‌کنم
در برگشت، ايست‌گاه را
تلق‌تلق قطار و اندیشه‌ها
شکل‌های استیصالی واحدند…
برمن اين است: سری که به ناگاه نقشِ تهی می‌زند.
چون نامه‌ای که در شکنندگی خويش سفيد نوشته می‌شود.
زندگی تنها یک بخش است…
و آنجا، چنان دور که کناره‌ايش نيست،
ایمان به عشق به سرعت باد می‌گذرد.
زندگی فقط همين لحظات است ، آن لحظات يگانه
که جاودانگی است:
ديدار از احمد شاملو
يا کلمات “مارتين” : “آیا در خطر است؟”

کمين، که به تهديد چشم می‌دراند و
باد که گِرد بر گِردش سيم‌های خاردار می‌تند،
زندان‌هايی که از پرندگان پرمی‌شوند.
و آن‌جوان
آن عکس روزنامه که بی‌شک اوست با دوستش
و قطعيتی که آدمی را ميخ‌کوب می‌کند!
و پوستری که بالاسرشان اعتراض می‌کند به “حرکتِ غيرقانونیِ گروه‌هایِ فشار”
اما عشق را چه توانيست در برابرِ اربابانِ جهان
هشيواری که من می‌گويم
و”نه، ممکن نيست” که سعید با من می‌گويد
و هشيواری پشتِ در می‌ماند تا باز هم تاخيرکند…

و سعید به شاملو باز می‌گردد
به کلماتش در آمريکا
و شهامتش در بازگشت
“تا روز مرگش
هرچه را که بايد، گفت
و وقتی مرد، آيدا به باغچه رفت، گلی چيد و برپای او نهاد”
گل را می‌بينم
به سرخی شعله‌ها
و دستان آيدا را
در آئينی چنان کهن که پرانام هندوها
روشنی را در درختان می‌بينم و در بوته‌های رسیده
و نخستين کلماتی را میشنوم که او با من گفت:
“آيا به شعرهای من می‌ماند آيدا؟”
بانوی باران است آيا؟
آنگاه بانوی پرغرورِ عشقِ خود را ديدم
در آستانه‌ی پرنيلوفر
که به آسمانِ بارانی می‌انديشيد…

بی شک اوست و شعر به دوايری می‌پيوندد
که در فواصل گسترده می‌شوند
و ما بايد چنين می‌کرديم
می‌پيوستيم و در فاصله‌ها می‌باليديم
اما چگونه می‌بايست…
حالا به “جيری اورتن” فکرمی‌کنم.
روزی که می‌مرد بيست و دو ساله می‌شد
و چون يهودی بود
هيچ بيمارستانی او را نپذيرفت.

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ای …
شکننده، آری. شکننده و سخت
چونان سخت که از پراگِ اشغالی بيرون نيايی
و روز به روز محاصره‌ای که تنگ‌تر می‌شود را بنويسی

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ام!

او می‌دانست چه بنويسد
رنجش با مخاطره‌ی زيستن همراه‌شده‌بود
من اما…
اگر بگويم “لک‌لک‌ها”
با جوانی که لک‌لک‌هايش در درياچه مرده‌اند
در درياچه‌ی محصورِ بيدهای مجنون!
“شعر” بگويم اگر، شاهد از او میآورد
که بايد شيپور باشد نه لالايی
سازها ترانه‌ی خون میکنند
 اگر از آهنگ حرفی در ميان آرم
غياب را اگر يادآور شوم
يارش در بوسه شکلِ غياب می‌گيرد
که دوست‌داشتن جنگ است
در موطنِ سلاخان و پرندگان!
و او چگونه از دستانش حفاظی پولادين می‌کَند
تا پرندگان را به صدفِ دستانش نگاه‌بانی کند!
چگونه بايد ايمان داشت؟

وقتی که دل می‌گيرد در پارک “برمن”
کنار پيچک‌ها و سنبله‌های آبی،
بايد بايستی و ببينی
که رود را سريدنِ مرغابی آشفته‌کرده‌است
و چهره‌ات که به دايره‌ها پيوسته‌است
کلماتِ شاملو را تکرارمی‌کند تا تو آن‌ها را نقش جان خود کنی:
«ــآه ای يقينِ يافته، بازت نمی‌نهم!»

(2) دیدگاه

جنايت قانوني

1.  18 تير ديگري هم آمد و رفت. كاش حافظه تاريخيمان ضعيف نباشد و عاملين و خسارت ديدگان آن واقعه را فراموش نكنيم.

 

2. بازداشت فعالين دانشجويي و سياسي همچنان ادامه دارد و زياد شده است. معتقد بودم اين تابستان ، تابستان سختي خواهد بود اما شروعش بسيار وحشيانه بود. بازداشت هاي زياد از تهران و شهرستان ها ، احضار ، تهديد و …..

 

3. بحث امنيت رواني را آقايان در مجلس مطرح كرده اند، يك فوريتي ! اين بحث ، جناياتي كه تا بحال غيرقانوني در حق مردم و فعالين ايران انجام شده است را زين پس مهر تأييدي بر رويشان مي زنند و آنها را قانوني جلوه مي دهند ، قانون از نظر خودشان. اين طرح ، ترس را در مردم ، وبلاگ نويسان و روزنامه نگاران شديد مي كند. سانسور را بسيار قوي تر و خودسانسوري را اشاعه مي دهد ؛ و بسيار زياد تصفيه حسابهاي شخصي را قانوني و موجه مي كند . مثلآ ممكن است من مطلبي در مورد آلودگي هوا(!) بنويسم ، و يكي از آقايان ، روانشان با اين مطلب دچار ناامني شود ، حكم من مي تواند هر چيزي باشد.  اين طرح ، مي تواند بهانه اي باشد براي هر صداي مخالف و يا حتي هر صداي ناخوشايند. وحشتناك مي شود اگر اين طرح تصويب شود ، شايد به وحشتناكي دهه 60 ، اينبار جنايت در ملأ عام و با برچسب قانون !

 

4. انر‍‍‍‍‍ژي زيادي براي كار و فعاليت دارم. حس مي كنم بايد عجله كنم ؛ انگار كه تهديد شده ام تا 2 سال ديگر وقت دارم فعاليت كنم و پس از آن خاموشي . مبارزه ، مبارزه و از وقتم استفاده مي كنم .

 

5. وبلاگم دچار مشكل شده بود ، اصلآ نمي توانستم واردش بشوم . تأخير در بروز رساندن هم به خاطر اين قضيه بود.‍

(4) دیدگاه