زمین کوچک می شود اندازه فکر آنها، و دور سرم می چرخد ، زمین به اندازه تاریخ سوخته زندگان روزهای دور می شود و بزرگ می شود. من در میان این انبساط و انقباض له شده ام ، له شده ام . دیگر هیچ نمانده برایم بجز ، آه ، حتی دیگر آن بجز هم نمانده.
آمدم در این سرزمین خنثی ها ، آمدم اینجا ، دستانم و قلبم را کندم از شمایی که روزها را به امیدتان شب می کردم و شب ها را به امید روزهای بهترتان روز می کردم . همه شما را می گویم ، آنهایی که فحش می دادید ، آنهایی که …!آمدم به این زمین لوکس ، شاید که بیاموزم چیزی تا مفید شوم روزی برای آنها که هیچ ابزاری برای نجاتشان نداشتم ،خواستم جز فریاد و ناله چیز دیگری داشته باشم…خواستم تلاش کنم شاید که روزی بتوانم با حربه ای ، با کوفتی یا زهرماری ، جلوی این اعدام های بی اساسشان را بگیرم ، اما نه نمی شود…سردم است… فاطمه حقیقت پژوه اعدام شد ..تنم ، این پوستم به سردی جسد است و چشمانم خیره به جایی دور ، شاید جایی که فاطمه موقع به دار آویختنش آرزوی دیدار آنجا را داشت ، شاید نگاهم به آینده دختری ست که فرزند فاطمه است و مادرش را کشتند چون نمی توانسته تحمل کند مردش! به کودکش تجاوز کند …من هم نمی توانم تحمل کنم ، نمی توانم ، مرا اعدام نمی کنید؟ بی سر و صدا؟ یا میان عده ای که آنها را اوباش و اراذل می خوانید ، یا شاید هم هرزه ، فرقی نمی کند، مهم اینست که آنها را اعدام می کنید.. مهم این است که فاطمه دیگر نیست ، مهم دختر فاطمه است…مهم نه شمایید ، نه من که اینجا شعار می دهم “بیایید برای روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان ، کاری کنیم” !… نه ، من نمی خوام برای روز خشونت علیه زنان کاری کنم ، من می خوام …من نمی دونم چی می خوام! نباید می کشتنش ، قاتلها.
دارم بالا می یارم ، کاش بالا می اومد و تموم می شد، اما نه تمام نمی شه…چرا نیستی اینجا؟ چرا این آدمها اینقدر غریبه اند…من تو می خوام…من اون روزها می خوام…من دلخوشی می خوام ، نه ، دلخوشی زیادمه ، تو هم زیاده حتمآ…بذار سکوت کنم؟…همش سکوت کنم ، هی تو بگی چه خبر ؟ من یه سری حرف تکراری تحویلت بدم ، یا اونم ندم…
بچه ها توی زندانند …مهدیه ، صادق ، مجید ، سعید…امیدوارم خیلی زیاد اذیتشون نکنن…کاش بودم ، اگه بودم چی کار می کردم؟نمی دونم…اعتصاب غذا؟ من می ترسم…نباید می اومدم؟…شیما میگه: عسل کاش این روزها بودی .!! کاش تو بودی این روزها ، کاش بودید …کاش تو زندان نبودید بچه ها ، من می ترسم ، از اعتصاب غذا می ترسم..مهدیه یادته همیشه برای اعتصاب غذا چی می گفتی؟ یادته نقشه می کشیدیم که هوس غذا نکنیم؟؟ای داد بر من….
نمی تونم ادامه بدم به این نوشته ، مانیتور را نمی تونم ببینم. فقط معذرت می خوام که این روزها اگه پی ام می دید و من جواب درست نمی دهم ،جواب ایمیل های جدی نمی دم ، نیستم توی این دنیا ….
پ.ن 1: مطلب رشید ، همه حرفهایم هست ، و نه کمتر. بعد از مدتها مطلبی خوندم که حرفم بود کاملآ.
http://ranjolezat.blogfa.com/post-6.aspx
پ.ن 2: بیانیه کمیته گزارشگران حقوق بشر در اعتراض به بازداشت 4 دانشجوی علامه
http://www.iranhumanrights.org/farsi/studentdetainees112608.html
http://www.autnews.us/archives/1387,09,00014268
پ.ن 3: برای بچه های دربند : http://sadeghshojaii.blogspot.com/





