این روزها به اندازه شبهایش سرد است…
پتویم را دورم پیچیدم نه برای گرمایش، فقط دلخوشی ست، و سرمای امشب را ها می کنم ، عمیق…بغلم بوی آرزو می دهد.
فردا روزی نو ، و من همان کهنه ی محو.
چقدر نفس کشیدن در این تمیزی بدون دود اضطراب آور است.. به دیدن کلاغهایشان در هوای تمیز فکر نمی کنم ، به نشانه های آینده وحشی نگاه هم نمی کنم ، این کلماتند که در گوشم خنجر می زنند ، و سکوتی که از بی تفاوتی خبر می دهد ، و من می خوابم.
خودم را به خواب می زنم ، نه اشک می بینم ، نه لرزش می فهمم ، نه صدای پتک در گوش می شنوم ، نه درد می آید ، همه ی نه های خواستنی را در این خواب نمایشی تجربه می کنم.
به سکوت راضیم ، به گلایه ، به کلمات شدید ، به اضطراب اطراف…فقط نزدیک بیا.



