و حالا یک سال گذشته از آن همه خاطره، آن همه شب زنده داری ها و امیدها…یک سال گذشت از روزی که رسیدم به این سرزمینی که هیچ وقت وطنم نمی شود، هیچ رنگ و بوی آدمهای خوبم را ندارد..سرزمینی که از خونسردی تک تک سنگفرش های خیابانش تکه تکه می شوم…آمدم از آن همه روزهای بی برگشت، روزهای آزادی..آمدم به کشور آزاد “استرالیا” و گرفتار غربت شدم..به امید آینده ای خوب آمدم و در حسرت گذشته ماندم…یک سال پیش رسیدم اینجا و پشت سرم کوهی بود از دوستی ها، رفاقت ها، شادی ها، اشک ها، شعارها، دعوا ها… پشت سرم پارک مهر بود، هفت تیر، کوچه های ولیعصر و انقلاب، چهارراه، آزادی، انقلاب، هروی، نوبنیاد، شیراز جنوبی، پارک گفتگو، تجریش، میرداماد، یخچال، قصرالدشت، سه راه ضرابخانه، متروی پونک، دربند، یوسف آباد، حافظ، کریم خان، قیطریه….پشت سرم آدم های تک تک کوچه های آن شهرها بودند، کودکان کار بود و زنان سرزمینم…پشتم مردمانی بودند که اراذل خوانده می شدند و من اوباش آنها بودم…و من حالا در سالگرد رحلتم از ایران، دلتنگ تک تک آن لحظه هام و باید اعتراف کنم که هنوز نمی دانم درست بود عملم یا نه… تجربه های جدید که مهمترینش ” مستقل” زندگی کردن بود و حقا که سخت بود…

با تمام ادعایی که داشتم برای زده بودن از جلسه، دلتنگ جلسه های هر روز و غرهای مرتب عده ای همیشگی…و چقدر آن غرغرها دوست داشتنی بود و من چقدر کم دارمش…اینجا هیچ کس نیست که نیمه شب اس ام اس رد و بدل کنیم و بگوییم از دردهای آن روز و بیم فردا…اینجا هیچ کس نیست که آغوش امن رفاقتش را بو کنی و حتی برای داشتنش اشک بریزی…اینجا در این سرزمین آزاد، در بین ایرانی ها، بحث سیاسی ممنوع است…اینجا هنوز حوا سیب ممنوعه را چیده و من مثل همه جا زمزمه ها را می شنوم که هیچ کس، هیچ هموطنی تاب ندارد وقتی فریاد می زنم ” قد حوا نمی رسید، من تمام سیب ها را خواهم چید”…باور کن من اینجا آدم بده قصه های ایرانی های مقیم استرالیا هستم….اینجا خبری از آن همه آرامش که سراغش را می گرفتند نیست، شاید اگر وطن را فراموش می کردم، اگر خوب های زندگی ام را دیو می کردم، اگر نقشه های جغرافی را آتش می زدم، اگر دلتنگ پیاده طی کردن خیابان های آن شهر نبودم، اگر دلم هوای سولمازسواری و بلند بلند آهنگ خواندن را نمی کرد، الان آرام بودم…شاید اگر هر دفعه به دم در خانه ام می رسم به عادت دست به عطر نبرم و به خودم نزنم تا خیال مامانم را راحت کنم که من هنوز همان دختر معصوم و پاکیزه اش هستم، شاید اگر شما آدم های لعنتی از توی عکس های یادگاری مان بیرون می آمدید، شاید اگر آغوش های امن و پراحساس زندگی را می توانستیم با این اینترنت وایرلس پرسرعت منتقل کنیم، اگر باز هم با هم قرار کتاب خواندن و زبان خواندن و هزار کار دیگر می گذاشتیم و به هیچ کدام جز “سارا نشینی” عمل نمی کردیم، الان خوشبخت بودم…اگر باز هم خانه هنرمندان بودیم و دود می کردیم و حرف های روشنفکری می زدیم و ارضا می شدیم و شبش غر می زدم که نباید حرف روشنفکری زد و ارضای کاذب شد، اگر شب ها دلخوشی مان این بود که بشینیم و تابو شکنی ها را بشماریم، اگر دلخوش به همان شعار دادن بودیم، روزه خواری می کردیم و کودکانه خوشحال می شدیم، اگر و اگر و اگر، شاید من الان، باز هم راضی بودم…اگر هرروز و هرلحظه نگران هزاران آدم و داستانهای مختلف نبودم آرامتر بودم….باور می کنم که بی هیچ ، در آن زمین گرم، من خوشحال بودم از آن همه امید، حرارت، شور، رفاقت، آینده و برنامه دور…می دانم که اگر من همان بودم، یا آدم های خوبم همان خوب مانده بودند و من برایشان همان بودم، همین حالا بر می گشتم…اما نه آن خوب ها، آدم های سابقن و نه من خوب سابقشان…
گاهی چقدر دلخوشی ها کوچکند و کوچکی های آدمها پر از دلخوشی ست…
یک سال گذشت و من بی وطن نشدم، من هیچ نشدم، نه مایه افتخار، نه دلشاد.و نه خارجی…
پ. ن بدون شماره: اینکه باز دیر نوشتم برای این بود که باز این وبسایت منو در حال آزار بود، همین یکی و کم داشتیم…
پ. ن 1: بهنود شجاعی به لیست اعدامی ها افزوده شد…
پ.ن 2: محمد پورعبدالله، ماه های زیادی ست که در زندان است، یادمان نمی رود…
عبدالله مؤمنی، زیدآبادی، ابطحی و بسیاری دیگر پس از کودتا بازداشت و هنوز در زندانند…به امید آزادی شان
پ. ن 3: مطالب نوشته شده توسط من در این مدت ؛(اینهایی که یادم می یاد)
سه سال پس از کمپین یک میلیون امضا
وقتی ست که نگویمت،
فریاد، خفته ست…



