آرشیو برای نوامبر, 2009

خود من در حسرت 13 آبان سبز

همیشه اینطور هست. الان دقیق یک سال هست که من شب ها حالم بد می شود و دلتنگ، خسته و بیدار. شبهای مهم مثل امشب، نابود شده می شینم همین گوشه تخت، لپ تاپ قراضه روی پام با هدفون تو گوش، و هیچ کار نمی کنم، دقیقآ هیچ کار مثل همه زندگی….موزیکها تغییر می کنه، مطالب روی کامپیوتر تغییر می کنه، اما من همون قبلیم..

فردا 13 آبان 1388، مطمئنم که این روز در تاریخ ثبت خواهد شد، و من در این روز تاریخی نمی خواهم به امتحان، به درس، به ملبورن کاپ، به  برنامه های تفریحی رادیو، به این کشور و شهر و کوچه، به این آدمهای سفید، نمی خواهم به کشور ملکه فکر کنم…می دانم که هزار کار روی سرم ریخته شده و من هیچ کار نمی کنم، جز گپ زدن با آن رفیق، غر زدن به این رفیق، دلتنگ شدن و نفهمیده شدن…اضطراب 13 آبان اینقدر در من ریشه دارد که چند شب است بیدارم ، نبودن در راهپیمایی مسلمآ میلیونی مردم اینقدر حسرت برانگیز است که هیچ چیز آرامم نمی کند و وقتی دوستان، با انرژی از تجمع فردا می گویند حسادت می کنم و تا پوست و استخوانم برای خیابانهای زیر پاهایشان می تپد.

از 13 آبان نمی خواهم هیچ چیز به یاد بیاورم، هیچ خاطره ای از مدرسه و تلویزیون حکومتی، هیچ و هیچ…می خواهم فردا اولین و تنهاترین خاطره من از 13 آبان در ذهنم حک شود…می خواهم فردا به عنوان 13 آبان بماند، 13 آبان مردمی.

13 aban

پ.ن 1: مطلب من در روز آنلاین:

جنبش سبز، حجاب و لغو مجازات اعدام

پ.ن 2: خیلی خسته ام….احتیاج به تنهایی دارم، تنهایی که پشتم گرم باشه

(5) دیدگاه