حدود یک سال گذشت از آخرین باری که در این وبلاگ نوشتم. این یک سال هم مانند تمام این 24 سل پر بود از فراز و نشیب، از احساسات متفاوت و گاهآ متناقض، از سردرگمی و تغییر و تعبیر و تغییر، از محرومیت و دلتنگی، افسردگی و ناامیدی، از امید. رفتن تعدادی از آدم ها و آمدن جدیدی ها، باورکره ام که زندگی پر است از این تغییرات، پر است از این همه آمدنها و رفتنها، سخت و تلخ و شیرین، خواسته و ناخواسته.
خواسته هایم عوض شدند و نخواستمشان…نخواستن هایم شدند خواسته، وقایع مهم شدند و بخشی شدند از من حقیقی ام، آن چیزی که مرا شاد می کند یا افسرده..یاد می گیرم و از یاد می برم آنچه را که فراموش شدنی ست؛ آنچه را که باید از یاد برد؛ هر روز از خودم ناراضی می شوم و قول می دهم که جبران کنم تمام بطالت ها و هیچ نکردنها را و فردایش روز از نو، آرمانهای جدید می آیند و قدیمی ها یا می مانند به پررنگی خود، یا پررنگ تر می شوند؛ سردرگم می مانم و می لولم و راضی از سردرگمی ، از این همه غیرقطعی ها، از شکستن تمام ناممکن ها، از تمام احتمالات، از همان انتخابات غلط و تجربه های ناب، از پشیمان نشدنهایم، از سرکشی هایی که زنده به آنم، از دلتنگی هایی که هر روز پررنگ می شوند و هر روز من بیمار تر، هر روز پرهدف تر که باید کاری کرد تا هیچ دلتنگی در دنیا دلتنگی اش ناخواسته و لگدوار به زندگی اش نیامده باشد، باید کاری کرد تا هیچ شخص حقوقی و حقیقی، هیچ دولت و مرزی محروممان نکند و من محروم شدم از تمام آنهایی که دیدارشان از آن من است و زنده به آنم که ببویم و ببوسمشان و باشند، از تمام آن مکانهایی که باید در آنها غلت بزنم؛ محروم ماندم بدون هیچ منطقی در ذهن بی منطق من و سردرگمی ام زیاد شد و نفرتم کینه شد و کینه ام هدفم شد برای رسیدن به آنچه که از آن من است، از آن ماست. حالا می دانم که من بی گناهی هستم که از مظلوم واقع شدن بیزارم، از این بی گناهی فراری ام، از این وضعیت ناراضی ام و این بیزاری مرا وادار می کند تا بجنگم با هرآنچه که مرا در موضع مظلوم قرار می دهد، و من می جنگم، نه جنگجو ام و نه مبارز، فقط سرکشی می کنم از تمام «تعاریف» دنیایی که از آن ماست و ما بی تعریف می خواهیمش و ما را در موضع ضعف می خواهند و قبول تعاریفشان، دنیا را نامطلوب کرده اند و ما را محروم از زیبایی هایی که با انتخاب های ضد و نقیض ما، با خواسته هامان به وجود می آید. دنیای بهتر را می خواهم، دنیایی که خیلی متفاوت است از حا ل فعلی اش ، دنیایی که برای ماست و ما باید بسازیمش، و من زنده به آنم که در این ساختن سلولهای وجودم را در بنایش به کار ببرم ، و قربانی های این جهان را کم کنم . باور کنید که آرمانگرا نیستم، من فقط از این واقعیت اجباری بیزارم و زنده به آنم که متحول شوم، متحول کنم، و انقلاب شود در این دنیا.
این انقلاب را از خودم شروع کردم ، انقلابی شدم و مدتهاست دارم با خشونت جریان این انقلاب را درون خودم پیگیری می کنم و حالاست که برای زندگی انگیزه های بزرگ دارم، از ناله و نا امیدی به دورم. مضاف بر همه ی این ها، دوستی یکی از همان جدیدهای دوست داشتنی در داخل همین مرز جغرافیایی که برایمان کشیده اند و اسمش را استرالیا نامیده اند و من در آن گیر کرده ام، مرا جایز به ننوشتن نمی داند می خواهم بنویسم و شما را دعوت کنیم که در این انقلاب به من بپیوندید یا حدأقل نظاره گرم باشید. این یک وبلاگ نویسی نیست، این تحولی ست که من بازگو خواهم کرد.
پ.ن: نوشته های این مدتم را یادم نمی آید، هرچند زیاد نبودند و این یعنی فاجعه، می دانم و یادم می آید که به مناسبت سا لگرد 22 خرداد، کمپین یک میلیون امضا، کتابی جدید داد به نام» دوباره از همان خیابان ها» و در آن مطلبی نوشتم…منجنیق را هم که شماره ی اولش منتشر شده و بخوانید که در همان مسیر بالاست.



