باد وحشی

اگر تا آخر دنیا هم اصرار کنی، باور نمی کنم که جرم من ربودن تمام خاطرات کودکی مان است. اگر تمام روزهایم در انتظار بازگشت آن دوران که نه، بازگشت تنها آدمهای آن دورانم بگذرد، تاب می آورم . روزی با من بیا برویم روبه روی دریای شمال، و بخوانیم ترانه ی قناعت را، و قانع شویم با سکوت آرامش دریا و بادی که در موهای پنهان شده مان می پیچد و خبر از آن همه سال می آورد، که ساده بودیم و با بیت غریبی صبور می شدیم و صبر می کردیم.

هیچ می دانی که من در تمام این شبهای غیبت چقدر شاعر شدم، نامه نوشتم و ستاره ها را نقاشی کردم تا شاید یک برگ از آنها به تو برسد؟ و تمام خوابهایم پر بود از روزهای شوم ، قاصد بی حوصلگی بود و پلکهای پژمرده و خیسم تا صبح باز ماند تا شاید روشنایی این همه خاطره، غیبت را پایان بخشد. هنوز وابسته ی بوسه و دیدارم، و دلبسته ی آن دریایی که پیاله ای از آن هم نصیبم نشد.

ما چند نفر بودیم، کم شدیم و زیاد، ولی آن چند نفر ماندیم؛ چشمهایمان خیس می شد و فاتح می کردیم تمام اشکهایمان را. باران می آمد و از آفتاب ناامید می شدیم، آفتاب می بارید و تشنه ی خوابهایمان می شدیم تا تعبیر شوند و دلداری مان دهند. پشیمان می شدیم و بر سر مزار آرزوهایمان، عریان، بی قرار بودیم.

تو می دانستی که دریا همیشه بهانه بوده تا لخت، جای پای هم را پیدا کنیم؟ امان از این باد پرشتاب که  موجب شد گریه های مکررم به تو نرسد و در هوای مرده ی چشم انتظاری پخششان کرد و من، بین آن همه ستاره ی نقاشی شده معلق ماندم و به خانه برنگشتم. امان از آن دستمالهای کوچکی که قد اشکهای من نبودند تا  با همان باد موذی روانه شان کنم به آن اتاق پر گریه که روی آن نوشته بودیم تمام عاشقی هایمان را، و دیوارهایش امین رازهای کبودمان بود.

از آن روزی که گم شدم، راه تمام دریاها دور است و موج ها بیهوده می کوشند و خود را به ساحل می زنند.

4 دیدگاه »

  1. منم ... گفت

    عسلم، خواهرم، نفسم …. کم میارم سر نوشته هات، دستام می لرزه، چشمام پر اشک می شه ، نمی تونم بنویسم اونطور که لیاقتته ….. فقط بدون بی قرارتم …. خیلی کم دارمت …. و به همین داشته نیم بندم مغرورم …. مغرورم که با تو بزرگ شدم، که تموم خاطراتم پره از تو …. که تو همه لحظه هام هستی … عسلم، نفسم ….. چشمات … خنده ات …. صدات ….. بغلتو میخوام عزیز ترین ….

  2. علی‌ گفت

    عسل جان، نوشتت همهٔ ممییزه ‌های شعر رو داره. به اصرار، نثر جأ نزنش!

  3. هژیر گفت

    بنویس عسل من! بنویس که دست های معجزه گرت باز عشق بازی می کند با کلمه

  4. پرچین گفت

    باید تاب بیاوریم رسم بد دنیا را باید به زانو در اوریم جبر جغرافیا تو سرشار ار مهری ایمان دارم که تاب می اوری

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناساگر دنبالک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.