آرشیو برایUncategorized

شما

مرا از خود نمی دانید ، این برایم قابل تقدیر است

مرا با خود  همراه نمی دانید ، این برایتان شکست است

شما را یکرنگ نمی بینم ،  این برایم بی اهمیت شده است

(5) دیدگاه

بوهای بدی به مشامم می رسد

هر چقدر می خواهم از صدای شرشر جوی آب لذت ببرم

بوی تعفن زباله های درون آن حالم را به هم می زند

۱ دیدگاه

این بار 5 سال حبس تعزیری

نمی تونم چیزی بگم ، نمی دونم که چی باید بگم ! خیلی بده ، خیلی بد . حکم هانا عبدی ، فعال کمپین یک میلیون امضا، بعد از 8 ماه حبس اومد ،5 سال  حبس تعزیری..

خیلی بده که هانا را برای کرد بودنش زندانی کنند ، خیلی بده که او را برای امضا گرفتن که در هیچ کجای قانون جرم محسوب نمی شود 5 سال زندانی کنند؟ 5 سال . او همسن من است ، ما 5 سال دیگر 27 سالمان است و او…

نمی دانم چه بگویم ، می خواهم فریاد بزنم از این همه استبداد و بی عدالتی ، از این همه مخالفت و ترس از برابری ، از این دادگاه ، می خواهم فریاد بزنم از خبرهای هر روزی که می شنوم و هر روز وحشتناک تر از دیروز است ، از کسانی که بر مسند قدرت هستند . می خوام داد بزنم

امیدوار نیستم به تجدید نظر و بسیار نگران وضعیت روناک صفار زاده

(2) دیدگاه

یاد باد 22 خرداد

سالروز 22 خرداد امروز بود که به آرامی گذشت ، اما خوشحالم که در این مورد حافظه تاریخی هنوز ضعیف نشده است و یادمان است وحشی گری نیروهای امنیتی در برخورد با زنان برابری طلب را ، تمام افراد جنبش زنان هیچ جرمی مرتکب نشده اند و تنها خواسته آنها برابری انسان با انسان است ، اما برخورد با آنها غیرانسانی بود و هست ؛ هر روز شاهد احکام سنگین قضایی و تهدید برای فعالین جنبش زنان هستیم، با آنکه باید آگاه باشند که قاعدتآ با این فشارها این فکر را که بر ما ظلم و بی عدالتی روا کرده اند بیشتر می کنند و ما را در راه رسیدن به خواسته هایمان مصمم تر!

سالروز 22 خرداد ، روز همبستگی زنان گرامی .

بیانیه بیش از 1200 تن از فعالین جنبش زنان و مدافعان حقوق برابر به مناسبت سالگرد 22 خرداد  در سایت تغییر برای برابری

۱ دیدگاه

کلنگی ست ایران ، غیرقابل سکونت

حکم امیر یعقوبعلی اومد ، 1 سال حبس تعزیری!

گوشی تلفن را قطع کردم ، 5 دقیقه در شوک . بعد شماره امیر را گرفتم ، بنابر قرار قبلی .  حرف ها را زدیم، راستی حکمم اومد عسل. شنیدم

به خودش به راحتی گفتم که حکمت را شنیدم ، اما سخت شنیدم، خیلی سخت .  امیر جوان 21 ساله ای که به جامعه نگاه می کند ، و آن را تاب نمی آورد . او خوش فکر است اما دادگاه و قاضی های کذایی به خوش فکر بودن او  کاری ندارند یعنی  قدرت تشخیص خوش فکری را ندارند، برای آنها همین  که امیر یعقوبعلی فکر کند ،مرتکب جرم شده اما گناه او فکر کردن به برابری ست ؛ برابری قانون برای من و همجنس هایم با او ؛ حکومت تاب نمی آورد که جوانی در این جامعه مردسالار با این حکومت مردانه ، به برابری زن و مرد بیندیشد . ما سالهاست که تحمل کرده ایم ، شاید که سالهای دیگری را هم تحمل کنیم اما دولت جمهوری اسلامی که در قدرت کذبش غوطه می خورد کم صبر و تحمل است و غیر از خودش را تعلیق از زندگی می کند . این دیگر نماد دیکتاتوری نیست ، او خود دیکتاتوری ست

امیر عزیز ، به اندازه تک تک روزهایی که تو در ندامتگاه آنها باشی  برای رسیدن به هدف مشترکمان  تلاش می کنم ، و ثابت می شود به آنها که با زندانی کردن یک فرد یک جریان از بین نمی رود اگرچه اطمینان دارم که تو هم حتی در شکنجه گاه آنها که نام ندامتگاه را رویش گذاشته اند لحظه ای از هدف ستودنی ات ، نادم نمی شوی

پ.ن : کاش اینقدر ضعیف نبودم و در لحظات سخت می توانستم بر خودم کنترل یابم اما تمام اتاق دارد می چرخد ، وگرنه امیر یعقوبعلی ، مطلبی که برای تو نوشته شود به این زودی ها تمام نمی شود

(9) دیدگاه

کویر

   تجربه سفرهای خوب در تنهایی و آرامش را زیاد داشتم ، اما کویری که 3 روز از زندگی ام را آنجا گذراندم متفاوت بود از آنچه دیده بودم ، متفاوت بود از رؤیاهایم ، متفاوت بود از زندگی پر هیاهویی که دست و پنجه نرم کردن با آن خسته ام  می کند. سکوت کویر ، صدای باد که زیباترین موسیقی بود که تا کنون شنیده ام ، شنهای گرم ، حیوانات وحشی و اهلی ، نخلهای سوخته ، خانه های کاهگلی ، دریاچه نمک ، آسمان زیبا ، تپه های شنی که از هزاران بالش نرم تر و مهربان تر بود ، مردم مهربان و خوش قلب ، همه و همه موجب شد که دل کندن از آن سرزمین برایم زجر باشد ، موجب شد که کوله ای ببندم و به آنجا روم و شاید که بازنگردم. میهمان سرایی که از هر خانه ای ، گرمتر و میزبانانی که از هزاران پدر و مادری مهربان تر و دلسوزتر بودند. سگهایی که از هزار آدم عاطفی تر، سازهایی که مرا وادار کرد بعد از سالیان زیادی دف را دوباره بقل کنم و با هر ضربه ای به آن به رؤیا یک قدم نزدیکتر شوم ، لذت بردن از اینکه مازیار عزیز ، در دل کویر ، جایی که مردمانش در فقر به سر می برند تعداد زیادی شفل به وجود آورده با ساختن آن میهمان سرا ، آمدن توریست به آن منطقه ، عده ای در میهمان سرا کار می کنند ، عده ای تاکسی هستند و حمل و نقل توریست ها بر عهده شان است ، عده ای گوشت و مرغ این مسافرین را تأمین می کنند ، حتی افرادی که شتر دارند مسافرین را سوار شترها می کنند و از این طریق درآمدی کسب می کنند ؛ برایم مازیار و فکرش که خانه اجدادی اش را تبدیل به میهمان سرایی کرده که از هتل های مجهز بهتر و بیشر به دل می نشیند ، ارزش دارد . برایم مازیار که عشق به کویر دارد و به همراه خانواده اش زندگی شهری را رها کرده و خودش را وقف منطقه خشک و گرم کویر کرده جالب و ستودنی ست . دلم برای مادر مازیار که همه را فرزندان خود می دانست و محبت های بی دریغ و صادقانه اش تنگ شده ، محبتی که تجربه اش را نداشتم یا شاید اینقدر مربوط به زمانهای دور بوده که فراموشش کرده بودم

“بیش از اینها ، آه ، آری ، بیش از اینها می توان خاموش ماند” ، در کویر بیش از همیشه سکوت داشتم ، سکوت با آرامش . ساعتهای طولانی به دود سیگاری ، به فنجانی ، به گل قالی ، به دیوار های کاهگلی خیره بودم و گذر زمان را نمی فهمیدم ، این زمان لعنتی که الان دقیقه هاش سخت می گذره.

آنجا هیچ چیز نیاز نداشتم جز اینکه این ثانیه ها نگذرد

 

(11) دیدگاه

این روزها همه غمگینند

فکر می کنم در عصبی بودن و کلافگی کمی زیاده روی کردم ، سعی می کنم به زندگی عادی برگردم ، زندگی عادی خودم منظورم بود ؛ امیدوارم این روزها زودتر تمام شود. هنوز دوستانی دارم که به فکرم باشند و آنها نیز برایم بسیار مهم باشند ، هنوز کسانی هستند که به خاطرشان از تصمیمات دلخواهم بگذرم

(4) دیدگاه

کمی شجاع باش

اسلحه بر گلوی

سهم من توهین و بوی تهدید

سهم تو، زور و قدرت

چرا به یاد نمی آورم آنچه که شایسته ام بود؟

فشار، فشار ، فشار

سکوت ، سکوت ، سکوت

پوزخند کریهی بر لبانت

خشم سنگینی در نگاهم

ماشه را می کشی

انگار زنده ام

تو جرأت شلیک نداشتی

(9) دیدگاه

زنان کارگر

زنان کارگر در جوامع اسلامی تحت ستم مضاعفی هستند ، آنها هم به عنوان زن و هم به عنوان کارگر تحت ستم سرمایه داری و نظام مردسالار هستند.این جمله که “فرهنگ مردسالار از طریق مناسبات سرمایه داری بازتولید می شود” جمله ای برای تأکید بر این امر است. مشکل بزرگ برای زنان کارگر اینست که بسیاری از اوقات مشکلات زنان کارگر را جدا از مشکلات طبقه کارگر می دانند و این بزرگترین ضربه به این طبقه از جامعه است.

بسیاری آغاز جنبش زنان و اولین جرقه فمینیسم را اعتراض زنان برای گرفتن دستمزد برابر دانستند. اولین تجمع زنان کارگر در 8 مارس 1857 بود که زنان به اعتراض برای نداشتن حق رأی، ساعات طولانی کار و دستمزد کم ترتیب داده بودند، که آن را اولین جرقه فمینیسم و اعتراض زنان دانسته اند. بعد از انقلاب صنعتی زنان وارد بازار کار شدند و به عنوان نیروی کار در نظر گرفته شدند اما حقوق آنها بسیار کمتر از مردان بود و سختی های زیادی تحمل می کردند.

زنان کارگر علاوه بر استثماری که در محیط کار می شوند و حقوقشان به بهانه تجربه کمتر، توان جسمی کمتر و یا داشتن مرخصی برای زایمان و ….کمتر از مردان است در محیط خانه نیز با کار بی جیره و مواجب خانگی رودررو هستند. در فرهنگ مردسالار کار اصلی زنان، خانه داری است و واژه هایی کلیشه ای و سنتی مانند کدبانو، بهشت زیر پای مادران است و…. سعی در نهادینه ساختن این فرهنگ ارتجاعی می کند و به همین دلیل است که زن در محیط کار، نیروی درجه دوم محسوب می شوند؛ چون کار اصلی آنها را کار در خانه می دانند

واین کار اصلی دانستن کار خانه، توجیهی برای گرفتن حقوق کمتر نسبت به مردان است. درواقع نظام مردسالار و نظام سرمایه داری ارتباطی تنگاتنگ با هم دارند. هدف سرمایه داری کسب سود بیشتر با صرف کمترین هزینه است و این در نظامی مردسالار که در آن زنان و کودکان نیروی کار درجه دوم محسوب می شوند، تحقق می یابد، سرمایه داری زنان را به کارگری گرفت تا به عنوان نیروی کار غیرماهر به آنها حقوقی کمتر دهد. تفرقه بر مبنای جنسیت ، یکی از مشکلات قدیمی کارگران و جنبش کارگری است ، علاوه بر آن یکی از مشکلاتی ست که جنبش زنان با آن مواجه است و در پی حل آن است .
عده ای تشکل یابی مستقل برای زنان کارگر را مفید می دانند و عده ای همین تشکل یابی مستقل بر مبنای جنسیت کارگر را عامل تفرقه بین آنها می دانند ؛ در جامعه ایران که تشکل مستقل به واقع وجود ندارد و اجازه وجودش را نمی دهند فقط می توان پیش بینی کرد که داشتن تشکل مستقل کارگری برای زنان می تواند فوایدی برای آنها داشته باشد، اگرچه شاید نتواند بر میزان حقوق آنها بیفزاید اما می تواند اتحاد بین آنها را افزایش دهد و آگاهی آنها نسبت به حقوقی که نسبت به آنها بی اطلاعند و یا با فرهنگ سازی نظام مردسالار از آن دور افتاده اند ،را افزایش دهد ، و دیگر خود را نیروی کار درجه دوم محسوب نکنند ؛ البته چنین رویایی تا زمانی که زنان خود را جنس دوم تلقی می کنند و جامعه و فرهنگ ارتجاعی جامعه آنها را جنس دوم تلقی می کند تحقق نمی یابد.

در جوامع سنتی ، زنان برای کار با موانع زیادی مواجه هستند از جمله محدودیت های سیاسی و قانونی که حکومت به وجود می آورد، محدودیت های فرهنگی که به دلیل فرهنگ غلطی که برای مردم است بوجود آمده، محدودیت جنسیتی که بعضی مشاغل و کارها را مختص مردان دانسته اند، و اشتباهات فکری که گاهی ناشی از فرهنگ غلط آن جامعه می شود.

*این مطلب من در ویژه نامه 8 مارس  ادوارنیوز  گذاشته شده بود.

(7) دیدگاه

8 مارس

8 مارس ، روز من ، روز زن ، مبارک باد

به امید دنیایی یهتر، برابر و بدون تبعیض عیله زنان

               ***********

بپوش جامه رزم                   بنوش می  بزم

پاره کن بند نقش را               بگیر هر دو سر بند را

بپیمای ره سخت را              بجوشان دل سنگ را

برو در پی آن هدف              جهانی که باشی در آن بی رقم

زمانی که باشد برایت اهّم           تو هستی همیشه قدر

برابر همه با همیم                 ماها هر دو از یک تنیم 

(3) دیدگاه

باورنکردنی اما واقعی

- الو ، سلام

-سلام عسل جان ، خوبی؟

-ممنونم ، شما خوبید؟ همه خوبن؟

- خوبن عزیزم ، مرسی. من می خواستم باهات حرف بزنم . ببین تو یه عقایدی داری، من کاملآ باهاشون مخالفم. من بچه م ، زندگیمون و آینده بچه م برام خیلی مهمه ، نمی خوام به یه راهی بره که ضرر داشته باشه براش.

- چه راهی؟

- ببین تو یه عقایدی داری که من مخالفشم ، دلایلش هم توی تلفن نمی گنجه ، اما من برام زندگی بچه م مهمه ، ما خودمون کشیدیم این مسایل و، و من می دونم چه دردهایی پشتشه

- من خیلی درک نمی کنم اما حالا بفرمایید چی کار کنم ؟

- من نگران بجه م هستم، تو دختر خیلی خوبی هستی. با شخصیت و مهربون و با جنبه ای ، خانواده خوبی هم داری(!) ، من تو رو دوست دارم اما من نگران بچه م هستم ، وارد یه مسایلی نشه ، به من حق بده ، دیگه باهاش تماس نگیر، اونم زنگ زد چند بار وقتی ببینه یه طرفه هست رابطه دیگه نمی زنه . این حرف ها هم بین خودمون باشه

- من کار خاصی نمی کنم و عقاید خاصی هم ندارم ، اما عقایدی که دارم مهمترین چیزهام هستن . باشه ، هرجور راحتید اما خودتون بگید که شما اینطور گفتید چون اگه به من زنگ بزنه من خواهم گفت که به چه دلیلی(!) کات می کنیم . اما من خطرناک نیستم . خداحافظ

- من نگفتم خطرناکی اما من نگرانم . خداحافظ

** این دختر فقط از طریق من با کمپین آشنا شده بود در صورتی که فعالیتی آنچنانی هم نمی کرد! من او را با هیچ جای خطرناکی آشنا نکرده بودم. اما فکر آدم ها را نمی شود تغییر داد. تو ذهنم خواستم ضربه ای که اینها خورده بودن را پیدا کنم اما جز پول زیاد ، زندگی تجملی ، خوشگذرانی ، و …. چیزی به یادم نیومد.

- کاش این روزها بگذره . بگذره

(11) دیدگاه

نامه ای تخیلی _ روانی

از گفتن واقعیات ترس ندارم . از تکرار آنها سرگیجه می گیرم. از مرورشان حالت تهوع دارم. بسیار چیزهاست که هیچ گاه گفته نشد، بسیار حرف هاست که هرگز گفته نخواهد شد .این عادت نوشتن، هنگامی که غوطه ور در غم بودم از کودکی با من است. حال که جوانی هستم ، غم در من همیشگی ست و بر شخصیت من مستولی گشته ، اکنون هنگامی که عصبانی ام ، غرورم به خاک تبدیل گشته ، ناکام و مأیوس می شوم ، همان احساسی که در کودکی پس از غم بر من بود. حال از لحاظ فکری آدمی مستقلم، بدون هیچ اشتراکی با کسانی که مرا عصبی می کنند . گردش خون را در من تغییر می دهند ، نفس را تنگ می کنند، صدایم را خش دار می کنند، سرم را گیج و بدنم را به لرزه در می آورند. حال ، من هیچ اُنسی نه تنها با آنها بلکه با همه آنها ندارم. اکنون که 22 سالگی را در حال به پایان رساندن هستم وقتی گذشته خود را نگاهی سرسری می کنم ، آن را مملو از وقایع و حالاتی می بینم که بسی بزرگ تر از من است . اگر بخواهم کمی بیشتر به آن دقت کنم ، نه اینکه بخواهم بین آن دنبال دلیل بگردم ، فقط کمی عمیق تر از سطحی آن را بنگرم ، خود را می یابم که همواره تلاش کرده ام قربانی نباشم.

نمی توانم کودکی ام را تحلیل کنم ، من نه روانکاوم و نه تحلیلگر، اما کودکی بودم پر از عقده هایی که همیشه شب ها تا صبح بر روی بالش به آنها فکر می کردم ؛ گاهی اشک می ریختم و گاهی تلاش می کردم بدون اشک ، فکر کنم . خانواده ای تحصیلکرده ، که مانند خودشان رفتار نکردن ، همیشه بزرگ ترین جرم من بود. کودکی بدون خواسته های کودکان همسن و سالش . هرگز یاد نگرفتم چیزی  درخواست کنم، اصل بر این بود که تربیت باید اینگونه باشد که خودشان تربیت شده اند. نمی دانم که چه چیزی موجب شده بود، چیزی خواستن را خیلی غیرطبیعی بدانم، اما هر چه که بود حتمآ کمی ترس دلیلش بود. هیچ وقت کسی را الگو نمی کردم ، در کودکی ، آدم خوب و بد، کودک خوب و بد را نمی دانستم اما همیشه من در یک کفه ترازو بودم و همسن و سالان دیگر، در کفه دیگر. همیشه نقاط ضعف من در یک کفه بود و نقاط قوت آنها در کفه دیگر. حس حسادت مرا می ترساند. بازنده بودن را پذیرفته بودم، خودم را پایین تر از دیگران می پنداشتم اما حسادت را درک نکردم. ترس از پرورشگاه را نداشتم . بارها و بارها ، تهدیدش مرا وادار به تصور زندگی کردن در آن محیط کرده بود. اما این ترس را داشتم که هرگز دیگر کسانی را که دوست دارم ، با رفتنم به پرورشگاه نبینم . تا امروز فکر می کنم که آیا مجازات کودکی که در مدرسه یه هر دلیلی به جای معدل 20 ، کمی معدل پایین تر آورده است ، رفتن به پرورشگاه است؟!  پدر! هیچ گاه لحظه ای که گفتی زنگ زده ای به پرورشگاه ، و تا یک ربع دیگر می آیند که مرا ببرند ، یادم نمی رود! سعی می کردم وسایلم را در کیف کوچکم جای دهم و غصه هرگز ندیدنت ، اشک را جاری کرده بود. من کودکی 9 ساله بودم که تا آن روز، دیگر تنهایی و حس آن را درک می کردم ، ترس از تنهایی نداشتم اما ترس از دوست داشتن داشتم.

نمی خواهم شما را نقد کنم ، همانگونه که هیچ گاه خود را در جایگاه نقد افرادی از خانواده ندانستم . اما رفتار اکنون من در اوج استقلال ، باز وابسته به رفتار آن روزهای شماست. روزهایی که دورند اما رفتارها نزدیک است . قدرت را اولین بار در وجود پدر و مادر دیدم ، قدرت با داد شناختم، و مقاومت را در گریه نکردنم . اما هم قدرت و هم مقاومت شناختی کاذب بود . باور کنید قصد ندارم شما را نقد کنم ، شاید صلاح دانسته بودید که شناخت از بعضی قضایا را این گونه به من یاد دهید اما اعتراف می کنم که در هیچ موضوعی شناختمان از قضایا ، یکسان نیست . نمی خواهم بگویم راه آموزش شما اشتباه بوده ، راه  درست را نمی دانم ، اما این راه  که پیش گرفته بودید، مناسب من نبود. همیشه از ارزش گذاری بدم می آمد اما مرا مجبور می کنید که بگویم خیلی از رفتارهایتان را نادرست می دانم ، اگر از نظر خودتان درست بوده ، با اطمینان می گویم که روی رفتار ، شخصیت و روحیه کنونی من تأثیر سوء داشته است.

مبارزه را با مبارزه با رفتارهای نادرست شما آغاز کردم. کمی که بزرگ تر شدم ، یک سری رفتارهای کلیشه ای و خواسته های سنتی دیدم که تنها راهی که برای مبارزه با آنها می دیدم ، گفتن نه و نپذیرفتن بود. سالها در این کشمکش گذشت ، من آدم بد قصه های شما شدم، فرزندی  ناخلف و نافرمان. زندگی مرا نادرست و راهم را بی راهه می دانستید . در دل ، خود را تأیید می کردم و در ظاهر فقط بحث و جدل. پس از دوره ای نافرمانی ، حال خسته تر از آنم که بخواهم بحث کنم ، مریض تر از آنم که برای طرز فکرم جدل کنم ؛ از یک طرف فقط برای یک نوع فکر باید با حکومت کلنجار برم ، در حالی که حکومت را شایسته بحث کردن نمی دانم ؛ از طرفی دیگر توان کلنجار رفتن با خانواده ای که زندگی را چندین ساعت در شبانه روز با آنها می گذرانم ، را ندارم. باور کنید ، ایراد نمی گیرم ، بحث نمی کنم ؛ بگذارید من آدم بد ، فرزند ناخلف ، کسی که راهش اشتباه است ، دچار انحرافات فکری هستم ، زندگی خود را نابود می کنم ، دختری سنگدل یا هر چه که شما می گویید باشم ، همه اینها هستم اما بحث نمی کنم ، نقد نمی کنم . راهمان جدا جدا ، افکارمان جدا ، زندگیمان جداگانه. اما قول می دهم نه به خاطر شما و نه به خاطر هیچ کس دیگری از طرز فکرم ، مسایلی که برایم مهم است و خاظرم هر بهایی برایشان بپردازم ، بر نگردم . دوست دارم خودم را زندگی کنم.

پ.ن 1:  پوزش از همه دوستانی که این وبلاگ را می خوانند بابت تأخیر زیادی که در نوشتن داشتم ، خسته تر از آن بودم که بتوانم تایپ کنم .

پ.ن 2:  بقیه دوستانمان را هم آزاد کنید.

(9) دیدگاه