مرگ بر شما

به این سادگی آدمها می روند و می آیند ،  رفتن و آمدن باز هم قابل تحمل است ، رفتن و نیامدن بر دلم تیر می زند . رفتن و رفتن و رفتن ، با خواست و خوشی و خوبی. این است ایده آل بودن ، اما مرگ بر شما که رفتن ها را اجباری و برنگشتن ها را دردناک می کنید ، آری ، مرگ بر شما که انسان ها را مجبور می کنید به انتخاب گونه ای از زندگی که مطلوب که هیچ حتی شاید قابل تحمل نباشد ، و این ادعای عبثی ست که انتخاب وجود داشته؛ قرار گرفتن در شرایطی که مجبور به انتخاب روشی از این زندگی سگی باشی هیچ فرقی با زور و جبر و … ندارد . شرایط زندگی ، شامل تمام جنبه های این زندگی ست  ، مسائل روانی , شخصی , اجتماعی , سیاسی و…..

شما نمی توانید بدانید من چه می گویم . اما این روزها ما این ها را از تمام نقطه های بدن هایمان ، از نگاه هم ، از سردی دستان هم درک می کنیم و رنجش را تجربه می کنیم

پس مرگ بر شما که با مردنتان همه ما راحت می شویم ، شاید که این مصیبت ها را تاب بیاوریم اما اشک ها ، غصه ها ، سرما ها ، دلهره ها ، یأس و افسردگی یارانمان را نمی توان از کنارش گذشت و فریاد مرگ بر شما نزد..

پ.ن: همه دلتنگ  بسته بسته بهمن کوچکیم ، دلتنگ پک عمیق از سیاست و  قهوه ترک…

(8) دیدگاه

چپ آمریکایی و سیاست های رسانه ای

دموکراسی آمریکایی به مشکل بزرگی دچار است. بدبینی و بی اعتمادی در نظام سیاسی که با محدودیت اجباری تا اندازه ای تشدید شده، در سالهای اخیر بیش ازپیش رشد كرده است. برای این دلایل زیادی در دست است ولی [فقط] برخی از آنها به اندازه موقعیت رسانه مهم هستند. بسیاری از آمریکاییها، خصوصا چپها، میدانند که پس از نسل «همهباهم و اتحاد»، رسانه آمریكایی در تسلط کمتر از 20كمپانی است و تعدادی غولهای همسان، هماهنگ و همفکر(*)، حاكمیت وضع را بهدست گرفتند. این كمپانیها از قدرت بازاریابیشان استفاده کردند تا خودشان و كمپانیهای همکارشان پیشرفت کنند. آنها بسیاری از جنبههای فرهنگ را تجاری کردند. همانطور که همه میدانند، نظریه دموکراسی سیاسی، که نظام رسانه را بهسختی دربرگرفته، است فقط برای wall street و madison avenue دركشدنی است و این قضیه خطرناک است.

دموکراسی سالم، به قشر تحصیلکردگان و آگاهان بستگی دارد. اما اقلیت پولدار و قدرتمند که مهمترین تصمیمات رسانه را میگیرند، درستی این قضیه را خدشهدار ساختهاند. نظام ایشان(این اقلیت)، نظامی است که مباحث سیاسی در آن بهطور شفاف اشاره میشود و وسط میآید تا بحثهای اصلی را محدود کند به این ترتیب، عامه مردم، ابزار لازم برای شریکشدن، بهعنوان «هموطن آگاه»، را از دست میدهند. علاوه بر این، نظام رسانه، نهتنها نیازهای ایدئولوژیک جامعه تجاری را تأمین میکند بلکه خود بخش بزرگی از اقتصاد است.

انتظار میرود دربین آنهایی که قدرت صنعتی متمرکز و تجارت بیحدوحصر را دستاندازی در راه دموکراسی می دانند. ، تمام توجه به راههای روبهپسرفتن باشد. تا نسلها، دراختیارداشتن و ساماندهی رسانه، قطعا برای چپها مبحث تابویی است.

با این حرفها، تصور تغییر پایدار كیفی در نظام رسانه در آمریکا به سوی بهبودیافتن سخت است. بدون اصلاحات، چشمانداز بهبود کیفیت دموکراسی آمریکا، مبهم بهنظر میرسد. برای چپهای آمریکا اجباری است كه، بهسازی رسانه در دستورکارشان باشد. تا بعد از جنگ جهانی دوم، دغدغه اصلاح رسانه کمتر اهمیت داشت؛ چون کارگرها و چپها به اهمیت ارتباط اعضا و حامیانشان پی برده بودند، در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20، هر اتحادیه کارگری و گروه سیاسی، نشریه مخصوص خودش را داشت. برخی از اتحادیه های موفق و فعال و حزب های سیاسی، خروجی رسانهای وسیعی داشتند. در اوایل سال 1900، اعضای حزب سوسیالیست و حامیان آنها، 325 روزنامه و مجله روزانه، هفتگی و ماهنامه به زبان انگلیسی و زبانهای خارجی انتشار دادند. امتیاز بسیاری از اینها را بهطور خصوصی داشتند یا منتشرکنندهاش یکیاچندتا از 5هزار حزب سوسیالیست منطقهای بودند. آنها بیش از دو میلیون مشترک روزنامه را جذب کردند. بههمینترتیب از اواخر قرن 19، هر سازمان کارگری، روزنامه اختصاصیاش را داشت. در اواخر دهه 30، وقتی کنگره سازمانهای صنعتی ( CIO) سازماندهی شد، این سازمان برای اعضایاش توضیح داد که جنبش کارگری نمیتواند موفق باشد، اگر كه؛ رسانه در انحصار سرمایه باشد و پدیدآوردن كاروخدمات عمومی در امر رسانه خدمات به یك دارایی بزرگ بدل شود. پس فدراسیون كارگری آمریكایی شورای كار شیکاگو كه ایستگاه رادیو محلی را بهعنوان اولین گام آگاهی برای ارتقای شبکه طرفداران طبقه کارگر تأسیس کرده بود، محافظهكارتر شد. تمامی اینها بخشی از تلاش گسترده در این دوران، برای برپایی فرهنگ عمومی میانهرو بود. اما این با مخالفت همبسته در دهه 30 برافتاد و آخرین ضربه با شروع جنگ سرد در اواخر دهه 40 رخ داد.

بهطور کلی، کاهش علاقه چپها در پیشبردن رسانه مستقل خودشان، توانست به قطع هماهنگی کارگران همسوی بعد از جنگ، و زوال چپهای بافکر و روشن، بهعنوان نتیجه آنتیکمونیسم جنگ سرد، اثر بگذارد. روند طیشده در این سالها، از تغییر روزنامهنگاری ایدئولوژیک تا افزایش سیاست محافظهکارانه و حرفهایهای بی طرف یا حرفهایگرایی عینی، به این كمك كرد كه تحولی برای گسترش تقاضا و درآمد آگهی روزنامهها، مجلات، و بعدها تلویزیون شكل بگیرد. پس کارگران و چپها، همانند مخالفان ایدئولوژیكشان، بر آن شدند كه در عرصه رسانه بهچشم همان ساختار ارتباط عمومی بنگرند. بنابراین، آنها قربانی این باور شدند که رسانه مهم نیست، بلکه «عمل حقیقی» برای تغییر اجتماعی در سازماندهی و فعالیت پیكارجویانه مهم است. توجه به جذابیت رسانه از داشتن وسایل ارتباطی که ممکن است اعضا و رهبران سازمانهای مترقی را برای سازماندهی پیشرفته، آموزش دهد، مهمتر شد.

بعد از پیشرفت رسانه در عرض 50سال، تشکیلات کارگری شروع به اصلاح رسانه علاقه نشان داد. رهبران کارگری امروزه از موانع بزرگی که رسانه ایدئولوژیک و بسته برای پیشرفت کارگران ایجاد میکند، بسیار آگاهاند. همایش سالانه AFL – CIO ، در سال 1997، شاید بزرگترین ملاقات سیاسی و پرتنش در تاریخ سازمانها بود، اما موضوع رسانه حتی مطرح نشد. از نظر john sweeng ، اولین حركت AFL – CIO به سوی فعالیت رسانهای، از یک ایده ناقص برای استفاده از یک شانس کوچک در تبلیغات تلویزیون و بهرهبردن از شرکتهای روابط عمومی، فراتر نبود. در عوض، اتحادیه مستقل کارگران ( UAW )، اخیرا در اتحادیه پخش رسانه، سرمایهگذاری زیادی کرده است، از جمله بهرهبرداری 100ایستگاه رادیویی چپ و همچنین انتشار هفتهنامه. UAW در كاری شبیه سال 1940، تلاش کرد در اقدامی شکستخورده، با فرستندههای رادیوهای بازرگانی ضدکارگری رویارو شد. گذشته از تلاش UAW ، هم در سطح ملی و محلی، موانع برساختن یک رسانه دموکراتیک یا هودار کارگر، بهعنوان موضوع غیرقابل بحث برای کارگران باقی ماند. وقتی کسی میبیند که کارگران و فعالان اجتماعی مترقی، بیش از 50سال را در رسانههای آمریکا چهگونه گذراندند، اهمیت ضروری اصلاح رسانه کمتر بهنظر میآید. در دهههای 30 و 40، تقریبآ تمام روزنامهها، با تیراژ متوسط تا بالا، حداقل یک کارمند تماموقت ویراستار یا گزارشگر داشتند. وقتی کارگران اعتصابی، UAW را بهعنوان اتحادیه بزرگ صنفی، در اواخر دهه 30، تأسیس کردند، این خبر، در صفحه اول اخبار بود. در واقع، پوشش اخبار اغلب با آنها همسو نبود اما عموم میدانستند چه اتفاقی افتاده است. اکنون در دهه 90، کمتر از 10کارمند گزارشگر روزانه در روزنامههای کل کشور باقی مانده است. از طرف دیگر، هزاران نویسنده شاغل وجود دارند که روزانه صفحات کشور را با داستانهایشان پر میکنند. بنابراین، در 1989، وقتی که بزرگترین اعتصاب در pittston ، Virginia ، برگزار شد، گزارش تصویری نشد. وقتی شماری از اتحادیههای آمریکا، در سال 1996، یک حزب سیاسی کارگری شکل دادند، این هم در رسانههای تجاری گزارش نشد.

پوشش اخبار کارگری، به داستانهایی درباره خشونتآمیزبودن اعتصابات یا ایجاد بار مسؤولیت برای مردم در ارتباطاتشان تنزل پیدا کرد. اگر کسی فقط رسانههای سرمایهداری را بخواند، تصمیمگیری درباره اینکه داشتن اتحادیههای کارگری بهطور کلی چه خوبیهایی دارد، سخت خواهد بود؛ این منظورم این نیست بگویم خصومت رسانه با کارگران، یک دام یا خط است كه در گسترهای فراگیر طراحی شده است. در 1997، اعتصاب اتحادیه Teamster علیه UPS ، حمله جناح راست به کارگران را درپی داشت، اما حمایت قابل توجه عامه از رهبران، موجب شد بعضی از رسانهها بیطرفانه درگیر شوند، با اینکه حقیقت این بود که همراهی رسانه با اتحادیه بسیار دور از ذهن بود.

اگرچه، نظریه سازماندهی برای اصلاح ساختار رسانه، رد شد یا با مخالفت کامل چپهای دموکراتیک در آمریکا مواجه شد؛ دو تا از سه حزب مترقی، حزب کارگری و حزب جدید، از اشارهکردن به رسانه در پلتفرم اصلیشان پرهیز كردند. bernie sanders دریافت که «این موضوع کاملا برای دموکراسی واجب است و این را تنها چپها می توانند راهبری كنند. حزب سبز ، حزب کارگری و حزب جدید، به اندازه و به خوبی دموکراتهای ترقیخواه باید در سرتاپای این موضوع درگیر باشند». همچنین او تأسف خورد و گفت: «برای بیشتر چپها، این حتی در دستوركار هم نیست». sanders ، موفقترین سیاستمدار سوسیالیست آمریکایی در این نیمقرن، در مورد اهمیت اصلاح رسانه میگوید: «چالش عصر ما، ساختن رسانهای با توجه به دموکراسی است».

تا حد زیادی، نبود آگاهی رسانه ای، قدرت شرکتهای رسانهای یكجانبه آمریکا را برای کنترل و تسلط نه فقط در بحث اصلی، بلکه در بحث چپ هم، بازمینمایاند. رسانه شركتی، میتواند قدرتمندترین مدعی در زنجیره سرمایهداری باشد. آنها، آنچه را که عامه درباره روند سیاسی در آمریكا می بینند و می خوانند، کنترل میکنند. بحث انتقادی درباره ساختار رسانه، آخرین چیزی است که آنها میخواهند در آن نظر عامه هم لحاظ شود. آنها ترجیح میدهند که تجزیهوتحلیل مالكیت رسانه و تبلیغات صفحههای تجاری و مطبوعات صنفی، جایی که چنین سؤالاتی با دیدگاه صرفا سرمایهگذارانه پوشیده میماند، فراموش شود. در این شرایط، این غیرمنتظره نیست که حتی کارشناسان چپ صنف رسانه، بهندرت بهشكل منظم برای تغییر نظام بحث کنند خیلی از چشماندازها، دستنایافتنی بهنظر میآید.

اما بیعلاقهگی چپها به رسانه، فقط از سر فراموشی یا ترساندن نیست. برخی از چپها، كارهای رسانهاش را تلفکردن وقت تلقی کردند. استدلال آنها بهندرت نتیجه افکاری موفق است و در سلسلهای از این عقیده که نظام رسانه اصلاحناپذیر است تا این عقیده که نظام رسانهای تجاری، اینقدرها هم بد یا متنفذ نیست، ردهبندی میشود. از این منظر، راه درست، بهسادگی توسعه رسانه مستقل چپهای است، در عوض تلاشهای منظم خاص برای جایی دیگر. چالش اصلاح رسانه، بهمثابه عرصه متعارف لیبرالها به كناری نهاده شده است، و تكنگاههایی از منظر یا چارچوب سیاسی محدودی از آن دفاع میكند. از این دیدگاه، پیكار راستین با طبقه حاكم، باید جای دیگری باشد. این رویكرد بر در دو نکته اصلیاش محق است. اولا ، اصلاح رسانه، جانشینی برای ساختن یک چپ دموکراتیک نیست. اما انتخاب بین این یا آن نیست. در واقع، همه رسانههای برجسته چپ، از جادادن نقد در یك ردهبندی گسترده از فعالیت سیاسی انتقاد میكنند ثانیا، این درست که استدلال کنیم، اگر یک چپ متحد یا جنبش کارگری وجود داشت، رسانه خودش را داشت و ما كمتر دلیلی داشتیم برای نگرانی درباب اینكه نظام رسانهای شركتی چهگونه عمل میكند؛ اما مسأله برجاست که چرا ما در 30سال گذشته، در ایالات متحد، حتی برای ساختن یک چپ خرد، ناتوان بودیم. نظام رسانهای شركتی، تنها دلیل برای شكست چپ یا یک یك جنبش کارگری قوی نیست، اما چنان تواناست كه قدرت سیاسی و ایدئولوژیك تجارت را تقویت میکند. «تجارت آزاد» سیاسی راست، بیشتر از چپ اهمیت رسانه را درك كرده است. درواقع، موفقیت منسبی راست در سالهای اخیر، چهبسا نتیجه توسعه رسانهایشان بوده و بر رسانه شركتی اثر داشته است. افراد و سازمانهای جناح راست، منابع برجستهای را به کمپینهایی اختصاص میدهند که رسانهها را برای حمایت از برنامههایشان اقتصادی و نیز اجتماعیشان زیر فشار میگذارند. بیلیونرهای راست، مقدمتا، رسانه سیاسی را برای تبلیغ سیاستهای موافق تجارت برنهادند و چارچوب بحث سیاسی را به سمت راست کشاندند. از دهه 70، راستها، با قدرت بسیار زیاد کار میکنند و موفقیت قابل توجهی در پروراندن ژورنالیسم راست، بهدست آوردهاند.

راست سیاسی، جنگی را علیه همه انواع رسانه غیرتجاری و غیرانتفاعی، هدایت و رهبری میکند و همچنین بهصورت خستگیناپذیری برای برپاداشتن سیستم پخش تلویزیونی و رادیو عمومی ملی، منطبق با حدود ایدئولوژیکی همنظرشان، مثلا رسانه تجاری تلاش میكنند.

چپ میتواند از رسانه بهعنوان ابزاری برای توضیح نظرش درباره جامعه دموکراتیک استفاده کند. بسیاری از افراد از هر طیف سیاسی، و بههمان اندازه مردم غیرسیاسی، با بمباران تجاری فرهنگ (بهخصوص فرهنگ کودکان) و افول روزنامهنگاری، دچار هراس شدهاند. چپ میتواند راهحلهای دموکراتیک را پیشنهاد دهد، اما کس دیگری نمیتواند. چپ همچنین می تواند از اصلاح رسانه، بهعنوان ابزاری بهره برد که مولفهخای مختلفاش را متحد میسازد: مثلآ محیطزیستگرایان، فمینیستها، مدافعان حقوق مدنی، فعالان کارگری، در کنار روزنامهنگاران، هنرمندان، آموزگاران، کتابفروشان و بسیاری دیگر که بهوسیله تجاریشدن زندگی عامه شکست خوردهاند. فراموش نکنیم که اگر چپ از اصلاح رسانه چشمبپوشد، بازی را به راست افراطی میسپارد، کسانی که تجزیهوتحلیلهای نادرستشان و راهحلهای ترسناکشان، آنها را بازیگر فعال و مناسبی نمیشناساند.

نبرد برای رسانه دموکراتیک:

بنابراین چپ برای تغییر سیستم رسانه تجاری «چه باید کند»؟ اولین و مهمترین همه آنها، اینكه باید اصلاح رسانه را در دستوركارش قرار دهد و برای گرفتن طرحهای پیشنهادی عمومی بكوشد. حقیقت این است که ارتباطات، باید از كنترل Wall street و Madison Avenue بیرون بیاید و در دست شهروندان، روزنامهنگاران و کسانی قرار گیرد که توجهشان فقط به دفاع از مشاركتهای پرمنفعت نیست.

از نیوزیلند و کانادا تا هند و برزیل، حزبهای منتخب چپ دموکراتیک، مصرانه، فروشكستن رسانه تجاری و برپایی رسانه غیرانتفاعی ریشهدار را بخش اصلی طرحشان قرار دادهاند.

این یک پیشرفت تازه و قابل توجهی در سال 1990 است. در سوئد، حزب چپ، که سرخوردگیشان از تغییر و انحراف سوسیالدموکراتها به راست بارز است، اصلاح رسانه را بنیاد برنامهاش قرار داده است. در 1998، حزب چپ، 12درصد آرا را در انتخابات به خود اختصاص داد؛ دو برابر دوره قبل. علاوه بر آن، در بسیاری از كشورها، نبرد سازمانهای رسانهای جدیدالتأسیس بر سر توسعه رسانه غیرتجاری و غیرانتفاعی است. در ایالات متحد هم، تلاشهای تازهای برای اصلاح رسانه در كار است، اما بعضیشان بهسختی درکشدنیاند و از کمبود نگاه دموکراتیک، رنج میبرند. برای مثال، روزنامهنگاری عمومی و مدنی، که بهطور وسیع برای بیاثرکردن حسگرایی در تلویزیون و رسانه وقف شده است. متأسفانه اما این جنبش با همه سردستههای رسانه تجاری هماهنگ عمل میکند؛ هماهنگ با کسانی که رسانه موجود را بهوجود آوردهاند. با این ادعا که آنها میخواهند به خواننده اخباری را بدهند که برای زندگیشان لازم است. طرفداران روزنامهنگاری عمومی، ممکن است کمکی باشند به فرآیند تبدیل روزنامه نگاری جدید به اخبار مصرفی غیر جدلی كه مباحثهای برنمیانگیزد. این اما منطق جامعه سیاستزدوده و تجاری است

چپها و كارگران باید از افزایش قدرت روزنامهنگارها دفاع کنند، که در رسانه تجاری تنها با تأسیس اتحادیههای قوی ترقیخواه بهدست میآید. اتحادیههای کارکنان رسانه، به حمایت نیاز دارند. حمله ناگهانی به اتحادیههای روزنامهنگاران در ایالات متحد، دلیل مهمی برای کاهش کیفیت روزنامهنگاری است. اتحادیههای روزنامهنگاران و کارمندان روزنامه، باید برای نظارت و کنترل بیشتر بر نشر و كل فرآیند، تا جایی که ممکن است مذاکره و تلاش کنند. ما نیاز داریم که برای از بین بردن تسلط سرمایه بر روزنامهنگاری و فرهنگ، تلاش کنیم؛ اما بدون جانشینکردن نظارت کشنده دیگری.

زمینه مهم دیگر، حرکت آگاهانه رسانهای است، که هدفاش، آگاه ساختن مردم و تبدیل آنها به کاربران شکاک، آگاه و فهمیده برای رسانه است. رسانه آگاه، از وقتی درگیر توضیح چگونگی کارکرد نظام رسانه شده است، پتانسیل قابل توجهی دارد؛ و مردم را راهنمایی میکند تا برای یک نظام بهتر، همکاری و مساعدت کنند. ولی این جنبش آگاهی رسانه، یک جناح نمایان بزرگ دارد که از رسانه ایدئولوژیک و تجاری و نیز تبلیغات، پول میگیرد. این نوع آگاهی رسانهای بهطور پیچیدهای به مسیری میرود که رسانه تجاری به سادگی «به مردم آنچه را میدهند که آنها می خواهند». همانند روزنامهنگاری عمومی، غیرجدلی است. اما این راه به دائمیشدن وضع موجود کمک میکند. آنها میگویند: «ما را برای کالا و جنس کثیفی که فراهم کردهایم، سرزنش نکنید>

**این متن ترجمه من در سرپیچ ، پیش شماره 3 ، انتشار یافته.

(3) دیدگاه

سرپیچ ، پیش شماره 3

سرپیچ به روز شد ، پیش شماره 3 ، مختص نقد صدای آمریکا(voa)  

این روزها همه ، شما چطور؟

www.sarpich.com

(3) دیدگاه

فرار کن

کسانی که در لالایی شبانه مادرانشان به رنج مادر می اندیشند چگونه می توانند با چشمان بسته به استقبال رؤیا روند؟ آنها که تا صبح بیدارند، دلبرکان غمگین نیستند؛ آنها می توانند افسردگانی باشند که بغض فروخورده آنها به خشم تبدیل شود. آنها که بیدارند سیاهی شب ها را قرقره کرده اند ، آنها شبانه به ملاقات هیچ دست چپ و راستی نمی روند ؛ آنها فقط برای سکوت، دستان خود را روی گوشهایشان گوشوار می کنند. آنها نمی خوابند ، می ترسند خواب باشند و باران ببارد ، نشوید غم هایشان را. لمس کرده اند که لحظه ها باز نمی گردد ، همانند خاطره ها ، همانند تاریخ.  آنها ختم خاطره ها را چندین بار تجربه کرده اند ، با عزاداری. آنها اگرچه از سنت بیزار باشند از اتمام سنت های چندین ساله شان در خود می لرزند. می فشارند جمجمه ی خود را در میان دو دستشان ، شب تا صبح ، صبح تا شب ، به امید آنکه فرجی در افکارشان حاصل شود. آنها نمی خوانند “قورباغه ات را قورت بده” ، آنها هیچ برای قورت دادن نمی خوانند ، آنها مدتها پیش تا معده و روده خود را تف کرده اند. می شناسم چندی از آنها را که زمزمه آرزوهای گذشته شان را می رویند. آنها نه نفرین می کنند نه دعا.  آنها پرش می کنند از روزگار و می دوند تا زنجیر کنند حال را. اما آینده آنهاست آنکه چون حیوانی نانجیب شیهه می کشد ، پا می کوبد و می خواهد رها شود ، از چنگال روزمرگی!

(5) دیدگاه

حق رؤیا

برای او و درد مشترکمان که کاش حنجره برای فریادش داشتیم:

ما حق داریم

روزها را دوره کنیم و از دوره کردن شب ها وحشت کنیم؛

تاریخ را دور بزنیم

ما حق داریم

زندگی سگی بدون لذت را دوست داشته باشیم.

این حق ماست

با گذر زمان و تغییر تاریخ از میل به دانستن استقبال کنیم

و دچار بهت و سکوت ابدی سرزمین گذشتگانمان نشویم

این حق ماست

که خزان آدمها را دوست بداریم و جای پایمان را در انزوای آنها ببینیم.

ما مگر چه می خواهیم

جز چند پلک خواب آرام

دو پیاله حرف مشترک

یک فصل زندگی اشتراکی

و چند کام عمیق از 57.

(11) دیدگاه

یه بغض شکسته م و یه حنجره فریادم

چند ماه پیش آهنگی گوش دادم به اسم “ما مرد نیستیم” ، خیلی لذت بردم ، از مفهموم شعر و حرفهایش ، از موزیکش ، از جسارت خواننده ؛ اونجایی که میگه “بوی سیلی و شلاق میدی خانوم ، تا کی می خوای به مردا باج بدی خانوم ، مثل وطن شدی همدم ولگردا تقدیر تو دست تواٍ واسه فردا ..بوی زمین سوخته مون و می دی خانوم ، تو هم ار عرش به فرش رسیدی که خانوم ،ما که از مردی مردیم لآقل تو زن باش ، یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش “

 گفتند خواننده اش پسری جوان است به نام: شاهین نجفی.

حالا بعد از چند ماه ، چند آهنگ دیگه شنیدم از همین خواننده که به نظرم شاهکار بود ، بعضی هاش کمتر و بعضی هاش بیشتر..اما در کل کارها قوی ، موزیک بسیار خوب ، ترانه عالی ، صدای خواننده اش قوی و پر از جسارت دوست داشتنی ، و کل موزیک عالی ….

” من واست چی هستم تو این دنیای وحشی ، یه چیز می گم کم بیاری ، زانو بزنی، خم شی…این آدمیت نیست مغزتون تو کمرتونه ، بهتره بچرین ، هرزگی آب و نونتونه…”

و شعری که برای شاملو گفته که فوق العاده ست: “او خم نشد تو اوج و ایستاده مرد .از خورش درگاه ضحاکی نخورد.پدرتو تکثیر یه درد دوباره ای ،پدر تو معنی زندگی شاعرانه ای ، پدر تو خشم کوچه ای که تو مشتته ، پدر تو شاعر نسلی هستی که پشتته….”

و آهنگ”ما اخر خطیم ” که میگه: “….حاجی واسه ما دیگه جانماز آب نکش ، حاجی ما آخر خطیم کو بدترش؟!….حاجی تو می دونی چرا تل و کک و بنگ و شیشه مثل نقل و نبات تو دستمه ،حاجی من می دونم که نسلمون چه جوری داره نابود میشه ، تو دیگه قلع و قمع نکن….اما من گشنمه ، حق هستیم چیه! هنوز سند خونمون گرو  واسه دیه .خر و اینجوری خر نمی کنن شره.هنوز صورتم از سیلی های تو گرمه ، تو که هموطنی چه گلی به سرم زدی!همون چیزایی هم که داشتم ازم گرفتی…..”

آهنگ “زندگی سگی ما” که اینقدر خوبه که نمی تونم قسمتی از ترانه اش را اینجا بنویسم و بهتره به وبلاگ خود شاهین نجفی برید و بخونید.

آهنگ فحش که در قسمتی از اون میگه:” یه کم فحش بده ، فحش ، فحش کشم کن ، تحت تأقیر قرار نگیر دادا گوش نکن ….با این شعر که نمی تونی بری دم ارشاد ، اینترنتی بذار پخش شه خب فحش بده ، شاید مجوز بگیری چون به من فحش دادی ولی بدون  که بازیچه دست اونا شدی ،من با اینا شکرابم و پنهون نکردم ، اونچه فکر می کردم نوشتم و داد زدم ، تو این 3 سال قد 30 سال تاوان دادم ، از هرسگ و ناسگی توهین شنیدم……”

و من مشتاق برای شناختن این فرد جوان … و تلاشم به نتیجه رسید و حال که او را کم و بیش بیشتر شناختم با اطمینان می گویم که شخصیتش هم مانند آهنگ ها و اشعارش دوست داشتنی ست .

وبلاگ شخصی شاهین نجفی( متأسفانه لینک در وطلب وبلاگم مشکل پیدا کرده اما آدرسش را در قسمت دوستان در پیوندهای وبلاگم می تونید ببینید و آهنگ هایش را دانلود کنید)

(2) دیدگاه

همه ما ، محافظ کمپین

من تنها نیستم ، بسیار هستند زنان و مردانی که شب و روزشان را با آرزوی برابری به پایان می رسانند. من در راهم ، تنها نیستم ، من یکی هستم از یک میلیون آدمی که به برابری زن و مرد رأی داده اند ، آن هم در این شرایط خفقان. بسیار هستند کسانی که برای این طرح انسانی ، که در پی هیچ قدرت سیاسی برای هیچ کس نیست ، زندان کشیده اند ، حبس شده اند، احضار شده اند، وثیقه های چند میلیونی گذاشته اند، حکم خورده اند ، در انتظار دادگاه هستند و ….! و آنها هر کدام یکی از 1 میلیون نفر هستند. آیا می توانند میلیون نفر را به بند کشند؟ یا می توانند اندیشه میلیون نفر را به سمت ارتجاع و بی عدالتی سوق دهند؟ نه ، به راستی هنوز اینقدر توانا نشده اند ، یا بهتر است بگویم هنوز چوب قدرتشان اینقدر محکم نشده است ، با وجود تمام طرح های کذایی امنیت روانی ، امنیت اجتماعی، و …. که به بهانه اش فقط می خواهند انسانها را نمایشی و از پیش تعیین شده ، آنجور که خودشان می خواهند، کنند.

دو سال گذشت ، دو سال پیش در 5 شهریور کمپین یک میلیون امضا ، متولد شد با خواسته تمام زنان این سرزمین ، با خواسته ی تمام انسانهای این سرزمین ، بر مبنای تجربه تلخ من و مادرانم که در طول تاریخ ما را مورد تجاوز روحی و روانی ، قرار داده و بر ما روا داشته آنچه شایسته هیچ انسانی نبوده است. کمپین آمد ، با حرارت . زنان به گرمی از آن استقبال کردند چون تلخی این تبعیض را چشیده بودند ، در این بین بسیاری سنگ انداختند ، بسیاری از اندیشه ها به مخالفت با آن پرداختند و همواره در برابر این سؤال که چرا مخالفید؟! جوابهایی بود که شنیدنش در این فضا باورنکردنی بود ، اما کمپین از تمام سنگ ها گذشت ، گاهآ سنگ ها را با نیروی انسانی اش خورد کرد و گاهی از ان عبور کرد ؛ حکومت ، فشار بر فعالین این جنبش برابرخواهی را افزود، تا ترس مانع رسیدن به هدف شود ، اما او نیز به هیچ رسید و در مقابل این تعداد انسان مخالف تبعیض علیه زنان ، جز وثیقه که جمع آن برای فعالین جنبش زنان به میلیارد می رسد و بازداشت و حکم زندان و تهدید ، چیزی بدست نیاورد . او مغلوب خواسته جمع شده بود ، و سلاح روزنامه کیهان و اراجیفش هم با مقاومت مردم باطل شد. حرف ها و حدیث ها پشت سر کمپین مانند هر حرکت جمعی دیگر زیاد بود ولی اثرش نیز مانند دیگر حرف های توخالی و پوچ ، هیچ نبود. حال با تمام این فراز و نشیب ها کمپین دو ساله شد ، راه افتاده است و 1 میلیون زن و مرد در اطرافش مواظب هستند که زمین نخورد .

پ.ن 1: شعر طنز آرمین عزیز به مناسبت 2 سالگی کمپین در آفتابگردان عاشق ، که لبخند تلخی را بر لبانم آورد.

 

۱ دیدگاه

برای انسانیت سورنا هاشمی

می خواستم مطلبی بنویسم برای سورنا هاشمی و شجاعتش در راه انسانیت ، اما متأسفانه حالم خیلی مساعد نیست برای پشت کامپیوتر نشستن و ذهنم متمرکز نیست برای نوشتن مطلبی درخور سورنا هاشمی ، فقط می گویم:

در این روزگار که دم زدن از انسانیت شعار شده و آقایان تمام تلاششان را کرده اند تا هیچ کس اطرافش را نبیند ، فضای رعب و وحشت را اینقدر زیاد کرده اند که کسی جرأت دفاع از حق خودش را هم نداشته باشد ، پیدا شدن پسری جوان و انجام کاری شجاعانه که احتمال هر تهدیدی برایش می رفت حتمآ خیلی برایشان سنگین است و نمی توانند او را ببینند که آزادانه زندگی می کند و  تکثیر چنین انسانهایی برایشان غیرقابل تحمل است. مددی ، استاد و کسی که سمت های دیگری هم در دانشگاه زنجان داشته به دختری دانشجو قصد نزدیکی داشته و با درایت آن دختر و کسانی مانند سورنا هاشمی ، نقشه ی شوم مددی ناکام ماند. همواره از اینکه قدرت داشتن شخصی و برجایگاه قدرت بودن ،آدم را مجبور به انجام کاری  کند حالت انزجار به من دست می داد ، در این مورد خاص رفتار مددی کاملآ خشونت جنسی بوده است و سورنا هاشمی عامل بازدارنده اعمال این خشونت ؛ از طرف دیگر ، آقایان که ادعای دین و اسلامشان می شود باید از این عامل بازدارنده استقبال می کردند اما حیف که ادعای آنها فقط در زمانی که نفعشان در آن ادعا باشد کارآمد است ؛ و جدا از این موضوع، توقع داشتن اخلاق از  داعیه داران بی اخلاقی غیر عقلانی است. اما رفتار سورنا هاشمی ، نه مربوط به دین ، نه مربوط به اخلاق ، نه غیرت( که عده ای کوته فکر این حرکت او را به کلمه بی معنی غیرت ربط داده بودند) ، نه سیاست ، نه… ، بلکه فقط دفاع از انسانیت و آزادگی بوده است. مسلمآ چون همه چیز برعکس است ، اینکه سورنا الان در زندان است و به عنوان متهم در زندانهای جمهوری اسلامی است ، خود دلیلی بر بی گناهی اوست ؛ چون مددی خاطی ، اکنون آزاد است و شاید دامی برای انسانی دیگر درست کرده باشد.

به امید  آزادی هر چه زودتر او ، به امید آزادی تمام زندانیان بی گناه

(8) دیدگاه

قانونگذاران بخوانید

- سلام ، منو میشناسی؟
- سلام ، نه ، شما؟
-خیلی بی معرفتی ، خیلی ، من … هستم . چرا رفتی عسل؟(گریه)
- وای ، چطوری تو؟ کجایی تو؟ چی بگم؟!! زیاد درگیر بودم این مدت طولانی و مشکلات فراوان.
-چرا رفتی عسل؟(گریه) ، من شماره تو رو نداشتم ، همه خط هایی که شماره اش را ازت داشتم و عوض کرده بودی ؛ من نمی تونستم پیدات کنم . تو که داشتی چرا زنگ نزدی؟ کجا رفتی؟
-شماره های تو پاک شده بود توی گوشیم ، درگیر بودم خیلی. اما به یادت بودم زیاد. ببخش . چرا گریه می کنی؟ حالا که هستم! خوبی خودت؟ …(شوهرت) خوبه؟
- وای عسل! کجا بودی؟ بدبخت شدم . نمی دونی چه بلایی سرم اومده ، تموم شد همه چیز ، … تموم شد ، دارم ازش جدا می شم. (صدای شدید گریه)
-وای ، چرا؟ چی می گی تو؟ چی شده؟
- کجایی عسل؟ باید ببینمت.
1 ساعت بعد
-(گریه شدید) چرا نبودی؟ چرا؟ من خیلی تنها بودم ، خیلی . تو که می دونستی من بدون تو کسی را نداشتم ، اما نبودی که حمایتم کنی ، پیشم باشی ، من 6 ماه بیشتره گرفتار طلاقم اما.. وای عسلم.
-خیلی توی این 2 سال گرفتار بودم ، همش اتفاقات عجیب و غریب . نمی دونم کجا بودم؟ نمی دونم چی شدم! اما الان مهم نیست. تو بگو برام ، تعریف کن.
-ای وای ، چی بگم عسل؟! تموم شد ، همه چیز تموم شد. این 5 سال زندگیمون تموم شد . توی تخت من با یه زن بود عسل ، دیدمشون ، وای! به من بگو چی کار کنم؟ من کسی رو نداشتم این مدت …. کجا بودی تو؟…
فردا صبح
بیمارستان … ، آزمایش بارداری
صبح روز بعد
بیمارستان ، جواب آزمایش منفی
دادگاه خانواده ، میدان ونک :
- وای عسل می بینیش؟ براش اصلآ مهم نیست . من هیچیش نبودم ( گریه)
-چرا عزیزم ، بودی! بودی ! پیش می یاد ، همیشه هست ، خیلی ها تجربه ش رو دارند . ببین همه این آدمها که اینجان ، زن های پیر و جوون ، همه اینها حتمآ هزار خون دل خوردن ؛ تو تنها نیستی ، این موضوع اپیدمیه . کاش مدرک داشتی..
-چه مدرکی؟
- هیچی ، مزخرف گفتم . نهایتش می گفت صیغمه !( ای وای که اگر لایحه حمایت از خانواده تصویب بشه چه بیاید بر سر زنان این سرزمین!!)
داخل اتاق قاضی
…..
(در فاصله ای که او در اتاق بود ، پله ها را پایین و بالا کردم ، آدمها را دیدم ، به چهره ها و دردها و خستگی هایشان نگاه کردم ، به این امید که این پله ها برایم مانند پله های دیگر عادی شود. اما نه ، هنوز هم فضا نفسم را بند می آورد )

بیرون دادگاه

 - بازم طلاق نداد. مهریه ام را می گه نمی ده بجاش طلاق می ده . اما من که هیچ پولی ندارم. خانواده م می گن بساز ، با چی زندگی کنم؟ الان نمی تونم برگردم که… ! با چه پول و امیدی زندگی کنم؟ نه کاری ، نه پولی ، نه حتی مدرک دیپلمی ، وای عسل….
- درست می شه عزیزم .

و افسوس که امید دروغی می دهم ، هیچ چیز بنا نیست درست شود ، تا وقتی که قوانین کاملآ به نفع مردان است ، زنان هیچ حقی ندارند و تبعیض برای زنان روز به روز بیشتر می شود ، تا زمانی که در این نظام مردسالار ، لایحه های جدید تصویب شود تا وضع زنان روز به روز بدتر شود، هیچ چیز درست نمی شود. تا وقتی که طوری رفتار شده و تلقین شده به زنان که اگه مرد نباشد تو بی کسی و این حس بد که همیشه باید اتکا کرد به مردی ، هیچ جیز درست نمی شود.

چگونه می شود به آنکس که می رود اینسان صبور ، ساکت ، سرگردان ، فرمان ایست داد؟

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ،

او هیچ وقت زنده نبوده است…..

(2) دیدگاه

فراخوان

فراخوان “اعتلاف فعالان و گروه های مختلف جنبش زنان“  علیه لایحه “حمایت از خانواده”

برای پیوستن به این ائتلاف و نیز دادن پیشنهادات خود به منظور جلوگیری از تصویب این لایحه می توانید با ایمیل تماس بگیرید. آدرس ایمیل ائتلاف layehe.zedekhanevadeh@gmail.com

متن کامل این فراخوان در تغییر برای برابری

یک نظر بنویسید

سرپیچ

ویژه المپیک ؛ ما مهره نیستیم ، در سرپیچ ( پیش شماره 2)

یک نظر بنویسید

لایحه تبعیض علیه زنان

هفته های پیش ، لایحه حمایت از خانواده در در کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس تصویب شد ؛ و یکشنبه یا چهارشنبه این هفته برای تصویب نهایی به صحن علنی مجلس برده می شود.

باید همه ، نهایت تلاش خود را انجام دهیم تا نگذاریم این لایحه ضد زن در دولت مردسالارانه تصویب شود؛ این لایحه هیچ نکته مثبتی ندارد که حتی زنان با طرز فکر سنتی هم بتوانند به آن دل خوش کنند. با صراحت می توان گفت این لایحه مخالف هر حقوق شهروندی ، حقوق انسانی ، حقوق بشر و حقوق زنان است. با تصویب این لایحه ، تمام شرایط برای قانونی کردن خشونت علیه زنان و قدرتمند کردن تبعیض علیه زنان ، فراهم خواهد شد. همواره در طول تاریخ ، یکی از انواع خشونت رایج علیه زنان ، خشونت اقتصادی بود. با تصویب این طرح ، اینبار پول حربه ای می شود حقیر اما قدرتمند در جهت نادیده گرفتن حقوق زنان و اعمال ظلم و ستم بر آنان. با تصویب این طرح ، همه چیز با پول به نفع مردان حل می شود.
برای مثال، حضانت فرزند که همواره به نفع مرد و از حقوق او بوده است و دغدغه بزرگ زنان در هنگام طلاق همیشه حضانت فرزندانشان بوده و گاهآ اهرمی در مقابل زنان است برای خود نادیده گرفتن ظلم و تبعیضی که به آنها روا می دارند ، اگر این حضانت با هزار دلیل محکمه پسند و با سختی به مادر تعلق گیرد ، پدر می تواند به راحتی فرزند را به مادرش که حضانت قانونی بر عهده اوست ندهد و فقط به پرداختن مبلغی به عنوان جریمه محکوم می شود ، این نمونه ، یکی از معضلات این طرح کذایی است در حالی که در قوانین فعلی، چنین پدری به حبس هر چند کوتاه مدت ، محکوم است.
بحث دیگر ، مهریه است. اگر در قوانین فعلی ، مهریه برای عده ای دلگرمی ظاهری است و یا گروهی آن را عامل کوچک بازدارنده ستم بر زنان بدانند ( که خود این پندار قطعی نیست) ، در این لایحه زنانی که مهریه شان بالاتر از حد متعارف است هنگام عقد باید مالیات بدهند ؛ حد متعارف مهریه را دولت تعیین می کند که این نیز خودش جای هزار پرسش دارد . علاوه بر آن ناعدلانه و غیرمنطقی است که بابت مهریه گرفته نشده ، مالیات پرداخت. آینده ، نامعلوم و در ابهام است ولی خانمی که پشتوانه ای برای زندگی مشترکش ندارد باید مالیات بابت یک دلگرمی ثابت نشده بدهد ، و اگر توانایی دادن مالیات را نداشته باشد باید مهریه را فراموش کند.
در قوانین فعلی ، اگر مردی طلاق و ازدواج خود را ثبت نکند ، مجرم شناخته می شود و باید به زندان برود ،حدأکثر یک سال حبس تعزیری . اما در این لایحه ، مجازات ثبت نکردن ازدواج و طلاق به جریمه نقدی تبدیل می شود ، از دو میلیون تا 10 میلیون ، که احتمالآ در دادگاه قابل اغماض نیز خواهد بود.
آیا حقوق زنان را با پول معاوضه می کنند؟
با تصویب این لایحه ، مردان بدون اجازه همسر اول می توانند زن دوم و سوم و چهارم بگیرند، به شرط داشتن تمکن مالی. تشخیص داشتن یا نداشتن تمکن مالی بر عهده چه کسی است؟!
این لایحه علاوه بر اینکه هیچ حق جدیدی به حقوق زنان اضافه نکرده ، به ضرر آنان و ضد زن نیز است. مردان مانند گذشته می توانند چندین زن صیغه ای داشته باشند؛ حق طلاق ، حق خروج از کشور، حضانت فرزند ، حق اشتغال ، حق تحصیل و …. مانند گذشته برای مردان است .
در لایحه ضد زن ، روند طلاق گرفتن برای زنان طولانی تر و با مشکلات بیشتری خواهد بود ، اگرچه سن قانونی ازدواج دختران را تغییر نداده است.
نه به این لایحه ای که زن ایرانی را ” بدون حق تر” از قبل می داند.

۱ دیدگاه

فاجعه کشتنش

دوستی بهم گفت  یعقوب مهرنهاد اعدام شد

در سفر بودم و کمی گیج از اخباری که هر روز با اس ام اس بهم داده می شد ، و از اخبار روزنامه ها ، گفتم کی؟ و گفت ، گوشی و قطع کردم ، و در شوک که این چی می گفت ، تازه شناختم و فهمیدم چه کسی را گفت ، نزدیک بود؟ نزدیک بود . اما اعدام؟ اعدام فاجعه است ، برای او . او هیچ چیز عجیبی نمی خواست ، او کسی بود عین همه ما با دغدغه ها و خواسته هایی تقریبآ مشابه . اما به راحتی او را اعدام کردند ، او در زاهدان فعالیت می کرد ، فعالیتهایی کاملآ بی خبر و داخل مؤسسه خصوصی. او هیچ امنیتی را به خطر نینداخته بود . او هیچ نکرده بود . او بی گناه بود؟ گناه؟ آری ، او بی گناه بود ، بی گناه تر از خیلی ها. بی گناه تر از خیلی آنها . هنوز باورم نمی شه ، خیلی وحشتناک و ترسناک بود و آغاز خیلی چیزهای وحشتناک دیگر… سعی نمی کنم بهش فکر نکنم ، دارم بهش فکر می کنم و اینقدر بهش فکر می کنم تا یه روز این مسایل برام عادی نشه ، همیشه باید ترسید از این جنایات … نمی دونم چی بگم؟ ذهنم آشفته است عین کلامم ، عین این روزها ، عین ایران ، عین ما…. کاش این اتفاق نیفتاده بود ، کاش کاری کرده بودیم ، کاش می تونستیم … حالم از این کاش ها بهم می خوره ؛  او را کشتند ، اعدامش کردند ، الکی الکی کشتنش و هیچ کس هیچ کاری نتونست بکنه ، این واقعیت تلخ و تهوع آوره که نمی شه تغییرش داد ، حتی نمی شه حسرت خورد … وای بر ما که او را کشتند و ساکتیم ، وای بر ما که….

تا به حال از خود پرسیده ای ؟

فاجعه های این زمان

صدای پای یکسانی دارند.

هیچ از خود پرسیده ای؟

مرده ای که بر دار آویخته شده است

فرقی هم ندارد اما

سرخی خونش بر طناب دار هویدا نیست

تا بحال از خود پرسیده ای؟

آن کس که سلام تو را دیگر پاسخ نمی دهد نشانه ی شومی ست

که دل ما را از خون قرمز می کند

هیچ از خود پرسیده ای؟

فاجعه های این زمان

صدای پای یکسانی دارند.

(4) دیدگاه

مرا می شنوی ؟( چهار بندی!)

1. برای احمد شاملو

مرا می شنوی؟

کوچکند عروسکان خیمه شب بازی که

مرده ات را هم چون جنگل، پر بار ، می دانند

و زنده ات را سرخ تر از خورشیدشان

تهدید نمی کند حتی لاله های کوه تو را گرد و غبار 30 ساله ای که با طوفانی به قعر باتلاق می رود.

مرا می شنوی؟

باقیات و صالحاتشان در دست تو بود

تو توانش را داشتی، اگرچه دستانت دیگر توان اشاره ندارد

اطراف پر است از نشانه ی تو و یادگارهایت.

بگذار بشنوند ، بگذار بشنوند

مرده ات را قرنطینه کنند

زنده ات را محدود کنند

داشته هایت را سانسور کنند

دوست دارانت را چه می کنند؟

2. مطلب من در تغییر برای برابری

در آدرس جدید سایت کمپین

3.  در چالش با تمرکزگرایی، پشت صحنه سکوت.

4. چهار سال پیش در چنین روزهایی ، رتبه های کنکور اعلام شد ، یادم نمی رود ناراضی از جلسه کنکور بیرون آمدم ، توقع هیچ رتبه ای نداشتم . قبل از کنکور با دوست عزیزی شرط بندی کرده بودم بر سر رشته علوم ارتباطات ، که او اصرار داشت حتمآ علوم ارتباطات یکی از دانشگاه های سراسری تهران قبول می شوی و من می گفتم نمی شوم ! بعد از کنکور اینقدر بد گفتم که آن دوستم هم فکر می کرد شرط را باخته. خواب بودم روزی ، تلفنم زنگ خورد ، برداشتم و آن طرف خط ، آن دوست خوبم بود ، داد می زد که شرط را باختی ، بدبخت شدی  که باختی ، و در نهایت رتبه ام را گفت . وقتی علوم ارتباطات را دست یافته دیدم ، حس خوبی بود و بدون فکری برای دانشگاه ، اول ، ارتباطات علامه را زدم .

از آن روز 4 سال گذشته ؛ من ، افکارم ، آرزوهام تغییر کرده اند. اون روزها دانشگاه علامه برایم دوست داشتنی بود . همان ترم اول فهمیدم که تصور من از علامه و بطور کلی دانشگاه ، رؤیایی بوده . الان که دانشگاه نمی رم یکی از افسوس هایم اینه که اگر قرار بر تعلیق بود کاش همان ترم های اول تعلیق می خوردم که از وقتم بهتر استفاده می شد نه حالا که 30 واحدم مونده و ….

تجربه ای متفاوت بود ، به نظرم الان که در تعلیق هستم از فرصت ها و زمانم بهتر استفاده می کنم  تا روزهایی که دانشجو بودم . افسوس دیگرم برای این است که چرا همیشه باید رؤیاهایم به نابودی  کشیده شود ؟! شاید که رؤیایی نیست و این را الان درک کردم که در این زمانه ، رؤیایی وجود ندارد و اگر  قضیه ای را رؤیایی می پنداریم ، تلقین خودمان است. دانشگاه علامه هیج برایم نداشت ، بجز آشنا شدن با انسانهای خوب و دوست داشتنی و گاهآ همفکر که بهترین آدمهای زندگیم را تشکیل می دهند ، همچنین داشتن نگاهی واقعی به قضایا.

(11) دیدگاه

از یاد مبر که ما ، من و تو ، انسان را رعایت کرده ایم

امروز سالروز فوت احمد شاملو است. شاعری بزرگ و متفکری با ارزش. یادش گرامی باد…با او زندگی ها کردم ، در تمام شرایط اشعارش را بسیار قوی و هوشمندانه دریافتم و بسیار تفکرم را در دوره ای مدیون وی و اشعارش می دانم ، کاش هنوز زنده بود و مؤثر…

برای بزرگداشت او ، امروز برنامه ای بر سر مزارش از 5 تا 7 برگزار می شود.

شعر زیر از کلارا خانس (ترجمه محسن عمادی ) است که وی پس از دیدارش در سال 78 با شاملو این شعر را  سرود ؛ این شعر را از سایت رسمی احمد شاملو در اینجا آورده ام.

پرکشيدن بر چشم‌انداز سوزان و
بر قله‌های پربرف
تا سرسبزی‌ها:
این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و
در آن صدا يگانه می‌شوند:
از آن شب
که در اتاقی تاريک از دیدار خبر دادند.
آری، به “برمن” باز می‌گردم
و دیگر بار این دوری‌است
که بر دقايقِ دلواپسی افزوده می‌شود.

نامه‌ای که در هوا چرخید و
من که نمی‌دانم چگونه بايد نوشت، آن‌جا که پاسخی نيست
و حضور بی وقفه‌ی شعر، دیگربار
تنيده به وقایع موطن جوانی
با نامه‌ای و عکسی در روزنامه
و تصویرش در اعتراضِ دانشجويان.

“برمن” اما رسيدن است و
بی‌درنگ سلام‌کردن به سعید، شاعری که به آلمانی می‌نويسد.
با او از شاملو سخن‌گفتن است و
نظاره‌ی چشمانش که غرق اشک‌ می‌شوند.
می‌شنوم:
“بزرگ بود، یک‌تنه، چندین مرد بود
 هيچ‌کس قهرمانان را نسرود
 آن‌گونه که او…”
نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت…

پس تقلای واژه پنهان شد
اما انعکاس لرزش نخستین‌اش در هوا باقی‌ماند
چنين است که خیالم را رها نمی‌کند
جوانی که با من از موطنِ سلاخان و پرندگان می‌گويد

“برايتن برايتنباخ” اما اين‌جاست. خوش‌پوش و مودب،
می‌گويد : “زندان را که رهاکردم” و ناگاه رضا به خیالم در می‌آید
و مخاطره‌ی فيلم‌هايش.
و دیگران
در جستجوی ويرانه‌هایی و اسبی سفيد.

هميشه اسبی است در آخرين شعرهايم
هميشه شقايق و سوگِ سياوش
هميشه آتشی در درون
و رقصِ شعله‌ها در پيچک‌های پارک برمن
که “برمن” پارکی است و رودی آرام با مرغابی‌ها
و وقارِ سربزيرِ درختانی که در آب‌ها برگ می‌شويند!
رد کردن پلی و گم‌شدن در کوچه‌ی “بوچر استراسه”
و ناگهان نام “پائولو مادرسون بکر” را می‌یابم
حالا “ريلکه” در فضا شناور است
تازه می‌فهمم
درست مثلِ مردِ کوری که چيزی را درمی‌يابد
و مرگت را درمی‌يابم بی‌آن‌که برايش نامی داشته‌باشم.
ریلکه برايش نوشته‌بود.
و من نیز چنین احساس می‌کنم، درست مثل زن کوری که …

نه در خيابان‌ها
و نه در ميدان‌چه‌ی بازار
هيچ‌کس نيست
که به “نوازندگان برمن” اندیشه کند
به نمای “سان پدرو”
و موزه‌ای که در شعر کوتاه شاعری گشايش يافت.
پيچک‌هایی که امروز کناره‌های راه را می‌پوشانند،
به انبوهی پیچک‌های”چتووی يانوک” هستند
وقتی او به ديدار “سيدونيا نادهرن” می‌رفت،
اين‌جا اما، بالاتر از همه در “برمن”
“کلارا وستهوف” ، “یار شیرین”‌اش
و هشيواری به هر آن‌چه ديری نمی‌پايد.

بیقرار ‌زيستی
که میدانستی اين، همه نيست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدايی است و از کجا میآيد؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که به‌سوی دوری رشد می‌کنند …

آن دايره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هايی که دیگر نمی‌توانند باشند
و به سوی مرگِ عاشقان.
و کسی در اعماق درمی‌يابد:
که هر فرشته‌ای موحش‌ است
و شعر موحش است و زيباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نيز
و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنيم
در عدم، آری
اما شايد در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:
اين بندبازی‌ها
درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند…

هر فرشته‌ای موحش است و اين جوان
با آن جوانک آلمانی، نيکلای، در تقابل است
 که غزل می‌سراید و “هنرِ فوگ” می‌خواند.

شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نيست،
شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.
بی نسيان. و با اين حال
من همه‌چيز را از ياد می‌برم
وقتی چيزی می‌خوانم و نام بوبروسکی را می‌برم.

تک و پو آغاز می‌شود
شهرت بوبروسکی صحنه‌ایست
که “میخاییل آگوستين” به من می‌بخشد.
“سوياتا هات” کتاب‌هايش را بر دست‌هايم می‌گذارد
و با من از “ناچيکتا” می‌گويد
که مرگ، سه آرزويش را برآورده‌کرد
چه مشتاق بود که معنای زندگی را دريابد.
در امتدادِ خيابان‌های برمن که به رودخانه سرازير می‌شوند
و در جاده‌ای پردرخت
پرسشِ “ناچيکتا” را تکرار می‌کنم.
چراکه آن جوان برایم ‌نوشت: ” آرزوها در بندمان می‌کنند”،

سیل حزن دلم را برمی‌آشوبد
و مهِ صبح‌گاهی را می‌جويم…

سخن نگفتن!
من خود، سکوتم.
لب‌فروبسته چرا که پاسخی نيست!
سخنی نگفتن، هرگز!
اما زبان تسخيرم می‌کند.
بوبروسکی گفت درخت
بزرگ‌تر از شب
با نفس‌های درياچه‌های دره و
با زمزمه‌ی فراز سکوت
درخت زندگی،
زندگی
زندگی فراز سکوت
فرو یا فرای سکوت
از اين روست که فقط می‌توان پاسخ‌داد:” زنده‌ام!”
شايد زندگیمان اینجا
در چشم‌اندازی به سرسبزی مازندران
و آنجا که بوبروسکی شعرهايش را می‌نوشت
در مسيرِ کار. -”بريگيته اولس‌چينسکی”
گفت که او با “پل سلان” دوست بوده‌است.
“بريگيته” عصاره‌ی شعرها را می‌گيرد
شعرهایش تندیس روبان‌های مرتب‌اند،
“يواخيم سارتوريوس” اما
شعرها را رها می‌کند که بخرامند!

“قصدِ آواز نداری؟” مارتين می‌پرسد
و پيشِ نگاه‌مان روتردام قدمی‌کشد
پارکی و بساط کتاب‌فروشان
محمود درويش و آدونيس
داغلارجا که پادشاهان را می‌ماند.
فيلمی که رخصت نيافت از شاملو بگويد
دلاوريش را
کوهِ رنج و پای بريده‌اش را.

و آن عصرِ زلال که مرا پرمی‌کند
و ازشرمِ حضور تا انفجار شادی‌ها می‌بردم
چهره‌ی آيدا و دوستان
و او، ايستاده چون زبان
چنان درختی فراسوی سکوت.
به مارتين می‌گويم: “رفتم که او را ببينم…”
و مردی جوان در ایران است، شاعری شگفت…
ناگهان از اسب بر زمين می‌افتم
هنوز نمی‌دانم که چگونه به او بنويسم

همه چيزی عبث می‌نمايد
جايی که زندگی پرندگان هر روز برابر سلاخان می‌گذرد.
نگاهی می‌اندازم به مرد کره‌ای
که صدايی مضحک دارد
اما نمی‌توانم انگليسی‌ها را تحسين نکنم
و بازیهای آوايیشان را،
و آن شاعره‌ی ايرلندی را
که پيش از هر شعر می‌گويد
که هر کسی در آن دليل نوشتنش را پيدا می‌کند.
می‌توانستم چون آن‌ها باشم
ناگفته‌ايست اما، که بايد گفته‌شود
فقط یکی
و در تئاتر احساسم را بر “بوبروسکی” فاش می‌کنم
نواری از ملودی ساکسيفون بدست می‌کنم
تا گيسوی صدايم را بافه کنم و با او به سخن درآيم
و در اين مکالمه از ياد می‌برم…

امسال سالِ خطاهای مکرر است
در رفت، قطار را گم می‌کنم
در برگشت، ايست‌گاه را
تلق‌تلق قطار و اندیشه‌ها
شکل‌های استیصالی واحدند…
برمن اين است: سری که به ناگاه نقشِ تهی می‌زند.
چون نامه‌ای که در شکنندگی خويش سفيد نوشته می‌شود.
زندگی تنها یک بخش است…
و آنجا، چنان دور که کناره‌ايش نيست،
ایمان به عشق به سرعت باد می‌گذرد.
زندگی فقط همين لحظات است ، آن لحظات يگانه
که جاودانگی است:
ديدار از احمد شاملو
يا کلمات “مارتين” : “آیا در خطر است؟”

کمين، که به تهديد چشم می‌دراند و
باد که گِرد بر گِردش سيم‌های خاردار می‌تند،
زندان‌هايی که از پرندگان پرمی‌شوند.
و آن‌جوان
آن عکس روزنامه که بی‌شک اوست با دوستش
و قطعيتی که آدمی را ميخ‌کوب می‌کند!
و پوستری که بالاسرشان اعتراض می‌کند به “حرکتِ غيرقانونیِ گروه‌هایِ فشار”
اما عشق را چه توانيست در برابرِ اربابانِ جهان
هشيواری که من می‌گويم
و”نه، ممکن نيست” که سعید با من می‌گويد
و هشيواری پشتِ در می‌ماند تا باز هم تاخيرکند…

و سعید به شاملو باز می‌گردد
به کلماتش در آمريکا
و شهامتش در بازگشت
“تا روز مرگش
هرچه را که بايد، گفت
و وقتی مرد، آيدا به باغچه رفت، گلی چيد و برپای او نهاد”
گل را می‌بينم
به سرخی شعله‌ها
و دستان آيدا را
در آئينی چنان کهن که پرانام هندوها
روشنی را در درختان می‌بينم و در بوته‌های رسیده
و نخستين کلماتی را میشنوم که او با من گفت:
“آيا به شعرهای من می‌ماند آيدا؟”
بانوی باران است آيا؟
آنگاه بانوی پرغرورِ عشقِ خود را ديدم
در آستانه‌ی پرنيلوفر
که به آسمانِ بارانی می‌انديشيد…

بی شک اوست و شعر به دوايری می‌پيوندد
که در فواصل گسترده می‌شوند
و ما بايد چنين می‌کرديم
می‌پيوستيم و در فاصله‌ها می‌باليديم
اما چگونه می‌بايست…
حالا به “جيری اورتن” فکرمی‌کنم.
روزی که می‌مرد بيست و دو ساله می‌شد
و چون يهودی بود
هيچ بيمارستانی او را نپذيرفت.

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ای …
شکننده، آری. شکننده و سخت
چونان سخت که از پراگِ اشغالی بيرون نيايی
و روز به روز محاصره‌ای که تنگ‌تر می‌شود را بنويسی

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ام!

او می‌دانست چه بنويسد
رنجش با مخاطره‌ی زيستن همراه‌شده‌بود
من اما…
اگر بگويم “لک‌لک‌ها”
با جوانی که لک‌لک‌هايش در درياچه مرده‌اند
در درياچه‌ی محصورِ بيدهای مجنون!
“شعر” بگويم اگر، شاهد از او میآورد
که بايد شيپور باشد نه لالايی
سازها ترانه‌ی خون میکنند
 اگر از آهنگ حرفی در ميان آرم
غياب را اگر يادآور شوم
يارش در بوسه شکلِ غياب می‌گيرد
که دوست‌داشتن جنگ است
در موطنِ سلاخان و پرندگان!
و او چگونه از دستانش حفاظی پولادين می‌کَند
تا پرندگان را به صدفِ دستانش نگاه‌بانی کند!
چگونه بايد ايمان داشت؟

وقتی که دل می‌گيرد در پارک “برمن”
کنار پيچک‌ها و سنبله‌های آبی،
بايد بايستی و ببينی
که رود را سريدنِ مرغابی آشفته‌کرده‌است
و چهره‌ات که به دايره‌ها پيوسته‌است
کلماتِ شاملو را تکرارمی‌کند تا تو آن‌ها را نقش جان خود کنی:
«ــآه ای يقينِ يافته، بازت نمی‌نهم!»

(2) دیدگاه

« Newer Posts · نوشته‌های قدیمی‌تر »