می 3, 2008 روی 9:00 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized

تجربه سفرهای خوب در تنهایی و آرامش را زیاد داشتم ، اما کویری که 3 روز از زندگی ام را آنجا گذراندم متفاوت بود از آنچه دیده بودم ، متفاوت بود از رؤیاهایم ، متفاوت بود از زندگی پر هیاهویی که دست و پنجه نرم کردن با آن خسته ام می کند. سکوت کویر ، صدای باد که زیباترین موسیقی بود که تا کنون شنیده ام ، شنهای گرم ، حیوانات وحشی و اهلی ، نخلهای سوخته ، خانه های کاهگلی ، دریاچه نمک ، آسمان زیبا ، تپه های شنی که از هزاران بالش نرم تر و مهربان تر بود ، مردم مهربان و خوش قلب ، همه و همه موجب شد که دل کندن از آن سرزمین برایم زجر باشد ، موجب شد که کوله ای ببندم و به آنجا روم و شاید که بازنگردم. میهمان سرایی که از هر خانه ای ، گرمتر و میزبانانی که از هزاران پدر و مادری مهربان تر و دلسوزتر بودند. سگهایی که از هزار آدم عاطفی تر، سازهایی که مرا وادار کرد بعد از سالیان زیادی دف را دوباره بقل کنم و با هر ضربه ای به آن به رؤیا یک قدم نزدیکتر شوم ، لذت بردن از اینکه مازیار عزیز ، در دل کویر ، جایی که مردمانش در فقر به سر می برند تعداد زیادی شفل به وجود آورده با ساختن آن میهمان سرا ، آمدن توریست به آن منطقه ، عده ای در میهمان سرا کار می کنند ، عده ای تاکسی هستند و حمل و نقل توریست ها بر عهده شان است ، عده ای گوشت و مرغ این مسافرین را تأمین می کنند ، حتی افرادی که شتر دارند مسافرین را سوار شترها می کنند و از این طریق درآمدی کسب می کنند ؛ برایم مازیار و فکرش که خانه اجدادی اش را تبدیل به میهمان سرایی کرده که از هتل های مجهز بهتر و بیشر به دل می نشیند ، ارزش دارد . برایم مازیار که عشق به کویر دارد و به همراه خانواده اش زندگی شهری را رها کرده و خودش را وقف منطقه خشک و گرم کویر کرده جالب و ستودنی ست . دلم برای مادر مازیار که همه را فرزندان خود می دانست و محبت های بی دریغ و صادقانه اش تنگ شده ، محبتی که تجربه اش را نداشتم یا شاید اینقدر مربوط به زمانهای دور بوده که فراموشش کرده بودم
“بیش از اینها ، آه ، آری ، بیش از اینها می توان خاموش ماند” ، در کویر بیش از همیشه سکوت داشتم ، سکوت با آرامش . ساعتهای طولانی به دود سیگاری ، به فنجانی ، به گل قالی ، به دیوار های کاهگلی خیره بودم و گذر زمان را نمی فهمیدم ، این زمان لعنتی که الان دقیقه هاش سخت می گذره.
آنجا هیچ چیز نیاز نداشتم جز اینکه این ثانیه ها نگذرد
پیوند پایدار
آوریل 27, 2008 روی 10:51 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
فکر می کنم در عصبی بودن و کلافگی کمی زیاده روی کردم ، سعی می کنم به زندگی عادی برگردم ، زندگی عادی خودم منظورم بود ؛ امیدوارم این روزها زودتر تمام شود. هنوز دوستانی دارم که به فکرم باشند و آنها نیز برایم بسیار مهم باشند ، هنوز کسانی هستند که به خاطرشان از تصمیمات دلخواهم بگذرم
پیوند پایدار
آوریل 24, 2008 روی 10:44 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی
اون روزی که با اقتدار “نه” گفتم هنوز این ترانه ی ” نه بگو نه بگو نه ” را گوش نکرده بودم ، یعنی اجرا نشده بود ، چند ماه بعد در روز جهانی زن اجرایش را شنیدم فکر کنم 2 سال پیش بود ، کلی فکر کرده بودم که چرا نه و با منطق همه چیز را حل کردم ، الان پشیمون نیستم ، داشتم کتاب “از جنبش تا نظریه اجتماعی” را می خوندم ، و از صمیم قلبم خوشحال بودم که رها هستم و بدون هیچ فکرجانبی از این تعلیق و وقت و شبها استفاده می برم، این اصلآ به معنای تأیید تنهایی نیست اما نمی تونم اعتراف نکنم که این تنهایی برای من پر از آرامشه ، حس رهایی ، این که هر ساعتی بخوام می خوابم ، هر ساعتی بخوام می رم و می یام ، هر چی بخوام می خونم ، هر جایی بخوام کار می کنم ،این که هیچ فکر و اضطراب جانبی ندارم . واقعآ نمی تونم عمومیت بدم این قضیه را ، حتمآ می شه رابطه عاطفی داشت و رها بود بدون ناراحتی و فشار ، رابطه های سالم هم وجود دارد اما برای من بزرگترین موهبته نبودن او و تنها بودن خودم . شاید عجیب باشه برای همه که بعد از این سالها من باز هم این تنهایی را دوست دارم و برام تبدیل به یک عادت نشده ، اما خودم هر لحظه لذت این تنهایی را حس می کنم ، شاید چون تلاش کردم تا این تنهایی را به دست بیارم ، با آدمهای مختلف بحث کردم تا این تنهایی را درک کنند و در نهایت همه چیز و همه کس را فراموش کردم تا آزاد باشم ، من قدر این لحظه ها را می دانم . هنوز هم تصمیم های لحظه ای می گیرم برای هر چیزی اما تنهایی ام چیزی ست که برای از دست دادنش تصمیم نمی گیرم.
شاید در زندگی همه آدمهای زیادی وارد شوند و پس از مدتی نقش خود را در آن زندگی از دست بدهند ، مسلمآ در زندگی من هم اینگونه بوده اما تأثیر گذاری آن افراد در زندگی و روحیه فرد بسیار با هم متفاوت است . تمام کتاب هایم را بعد از اتمامشان می بوسم چون عمل پاره شدن کتاب هایم توسط یک شخص در من جاودانه شده و تبدیل به کابوسی وحشتناک شده ، شاید این موضوع بر روحیه من بسیار زیاد تأثیر گذاشته بود اما حال موجب شده که با کتاب هایم عشق بازی کنم ، از آزادی فردی خود محافظت کنم و به نگرش و عقابد خود بیش از هر چیز دیگری در این جهان اهمیت دهم . دیگر فریب نمی خورم ، حال می دانم که کمونیست بودن فردی نمی تواند مرا جذب کند و به آدمها اجازه نمی دهم که خودشان را در نقش شخصیت های محبوب من جای دهند.
نوشتن این پست فقط یک دلیل داشت ، آن هم اینکه دلم برای انرژی آن روزها ، روحیه ، امید ، و خیال تنگ شده اما با اطمینان این روزها را ترجیح می دهم .
پله های زنانگی آرام آرام طی می شود
عکس رابطه که تند تند پیش می رود
پیوند پایدار
آوریل 10, 2008 روی 11:20 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی

1. سال جدید و اتفاقات تکراری ، سال جدید و وحشتناک تر شدن رفتار با فعالین مدنی! خدیجه مقدم ، از مادران صلح ، به وضع وحشتناکی بازداشت شد، به صورت غیر انسانی به خانه این فعال حقوق زنان رفتند و ایشان را بازداشت کردند.
2. میان این همه اتفاقات وحشتناک ، هیچ روزنه امیدی نمی بینم. صبح نزدیک نیست؟ این سوال منه
3.توی یک جمع 4 نفره ، چند نفر آدم تحصیلکرده و با مطالعه در جمع بودند ، من ناراحت بازداشت خانم مقدم بودم ،بحث بر سر اعدام شد، من گفتم هر گونه اعدامی محکومه ، به هر دلیلی. یکی از افراد این جمع ، گفت : ببین باید یه سری از این اراذل را واقعآ اعدام کرد ، مثلآ طرف پسره با موی رنگ کرده و قیافه عجیب می باد بیرون ، خب باید این و گرفت و برخورد کرد دیگه ، ببین من در مورد همه چی این نظر را ندارم ، من اگه با دوست دخترم بیرونم خب کسی نباید به من چیزی بگه ، اما یه سری ها را باید گرفت ! من گفتم : چه چیزی تأیین کننده این هست که چه کار و رفتار و آدمهایی را باید باهاشون برخورد کرد؟ اگه تو دوست داری با دوست دخترت بری بیرون و آزاد باشی ، یک پسر هم دوست داره بره با موی رنگ کرده بیرون ،هر دو تون باید آزاد باشید .این ها از حقوق اولیه تون هست … داشتم فکر می کردم که چرا یک نفر باید اینطوری فکر کنه که پسره گفت : نگاه کن ، این فعال حقوق بشره ، اون دوستتون ف خانومه که امروز گرفتنش اگه مثل تو فکر می کنه چه خوب که گرفتنش ، امیدوارم آزادش نکنن!
داشتم منفجر می شدم ، به خاطر خدیجه مقدم و بقیه آدم هایی که به خاطر حقوق این آدمها به زندان می روند ، دگیر می شوند و ضربه ببینند! خیلی عصبانی شدم و دلم گرفت ، به خاطر انسان ها
4.خسته ام ، می خوام برگردم تهران ، دلم برای تمام داشته هام ، دوستانم پونه ، پوپک ، نونا ،غزل ، پگاه ، احمد، ارغوان و … ، هم دانشگاهی هایم : شیما ، فرهنگ ، ویدا ،امیرحسین ، رشید و …، همفکرانم : روزبهان ، امیر ، مازیار ، هنگامه ، سلیمان و …تنگ شده ! واقعآ به این نتیجه رسیدم تمام داشته هایم همین چند نفر هستند که با تمام فراز و نشیب های زندگی کنار هم هستیم.
5. ……
پیوند پایدار
مارس 25, 2008 روی 11:17 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
اسلحه بر گلوی
سهم من توهین و بوی تهدید
سهم تو، زور و قدرت
چرا به یاد نمی آورم آنچه که شایسته ام بود؟
فشار، فشار ، فشار
سکوت ، سکوت ، سکوت
پوزخند کریهی بر لبانت
خشم سنگینی در نگاهم
ماشه را می کشی
انگار زنده ام
تو جرأت شلیک نداشتی
پیوند پایدار
مارس 22, 2008 روی 10:08 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی
سلام حاج آقا. سال 86 تموم شده . حاج آقا من که وقت ملاقات نمی خوام! حاج آقا من ترسناک نیستم که ، بیا بگرد بمب هم ندارم ، نه یعنی به همین خانوم … ، …. ، نمی دونم به یکی از این خانوما بگو بگردن ، من هیچی ندارم ،باور کن من حتی روزنامه هم با خودم ندارم ؛ منم یکی هستم مثل خود شما ، نه ببخشید یعنی مثل خیلی از این آدمها که راحت راه می رن . خیلی درد داره وقتی می خوای وارد دانشگاهی که با همون کنکور بی ارزش توش قبول شده بودی بشی ، جلوت را بگیرن و اگه کار واجب داشته باشی یه نگهبان همراهت بیاد هر جایی که تو کار داری! من دردم می یاد وقتی کسی که دو تا حرف عادی نمی تونه بزنه اومده شده حراست دانشگاه من ، حاج آقا گوش کن ، قول می دم دردت نیاد ، اون حراستی بیاد هر چی از دهنش در می یاد بهت بگه بعد تو رو راه ندن دانشگاه و اون راست راست با بی سیمش توی دانشگاه راه بره و بهت پوزخند بزنه ، قدرت داره و من ندارم پس پوزخند بزنه ؟ حاج آقا تو این قدرت و بهش دادی ، خودت دادی ! تموم نشده ، اولشه تازه حاج آقا ، بازم می خوام بگم ، تا نماز صبح قول می دم تموم شه حرفهام ، من که نمی خوام دین و ایمون شما به خطر بیفته حاج آقا . یک ترم تعلیق بود ، درکش نکردم اما کشیدم ، 6 ماه از زندگیم رفت ، نفهمیدم چرا اما رفت و گذشت ، تموم شد ، حالا 2 ترم دیگه تعلیق ؟ به چه جرمی؟ به این جرم که آقای دهقان ، بابا همون حراستیه ، از قیافه من خوشش نمی یاد؟! خب حاج آقا منم از قیافه اون خوشم نمی یاد اما نمی یام با زندگیش بازی کنم ، 1 سال از عمرش هدر بره و تازه معلوم نباشه بعدش چی بشه ، می ترسم هر ترم یکی از کارمنداتون از قیافه من خوششون نیاد ، اون وقت تکلیف من چیه حاج آقا؟ من می ترسم حاج آقا ، اولین باره که می ترسم چون دارن من و بازی می دن و من استرس دارم تا آخرش که چی می شه ، نه می دونم آخر این بازی چه وقتیه و نه می دونم می برم در نهایت یا می بازم ، این ندونستن خیلی بده ، بلاتکلیفی بده حاج آقا .
وارد سال 87 شدیم ؟ آره 87 ، و من سال 87 نمی تونم برم دانشگاه ، دو ترم تعلیق ، یعنی 1 سال تعلیق! حاج آقا الان بگو سال 88 چی می شه ؟ اون سال می تونم برم دانشگاه؟ هر سال یه سری شخصیت های جدید وارد این بازی می شن و پیچیده می شه بازی . حاج آقا اگه بازی فکری بود ، تا تهش بودم اما این بازی جنگیه ، من از جنگ بدم می یاد حاج آقا ، این بازی شانسیه ، وای حاج آقا من آدم بد شانسیم . ببین حاج آقا بیا بازی و فکری کنیم ، بذار بتونم فکر کنم مرحله بعد چیه ! سر تحویل سال ، تلویزیون قبل از پیام های نوروزی یه دعایی می خوند به زبون عربی ، شما عربیتون خوبه حاج آقا ؟ یه جاییش می گفت ، “حول حالنا الی احسن الحال”. من پرسیدم این یعنی چی ؟ گفتن که تغییر بده احوال ما را به بهترین حالت ها ؛ یهو یه جرقه خورد که نکنه تو سال 86 که من 3 ترم تعلیق خوردم ، شما خدای نکرده از این جمله برداشت دیگه کردین ، چون من اولش فکر کردم یعنی ” حال ما را به بهترین حالت بگیر”، تازه تو اون دعا مخاطب خدا بوده . حاج آقا ، سال نو آوری و شکوفایی امساله؟ من نمی خوام شکوفا بشم ، می خوام همین مسیر مستقیم ، درس و فکر و کتاب و … . باشه حاج آقا می دونم حرف بد زدم ، باشه فکر نمی کنم ، کتاب نمی خونم ، چی؟ درس هم نخونم؟ حاج آقا من واقعآ… جای بچه شما نیستم ، اما سن بچه تون ممکنه باشم ، نه نمی خوام بهم رحم کنید ، من نمی تونم این و هم پیش بینی کنم که آدمها به بچه هاشون رحم می کنن یا نه ! اما من می خوام ببینم شما می تونید به بچه تون بگید درس نخونه؟ نمی دونم ! من دلم برای دانشگاه تنگ نمی شه ، برای درس ها نه ، می تونم خودم یاد بگیرم ، دلم برای اساتید هم تنگ نمی شه ، برای جو دانشگاه که به هیچ وجه ، خاطره خوب ازش ندارم اما دلم می سوزه برای سال پیش دانشگاهیم که آرزو داشتم علوم ارتباطات علامه قبول شم ، برای فقط 30 و خورده ای واحدی که از لیسانسم باقی مونده ، از نمره هایی که پایان ترم باید می گرفتم ، حاج آقا دلم می سوزه برای اون مدرکی که توش مهر لیسانس خورده و من نمی دونم ، نمی فهمم چرا از من دریغش می کنید ، دلم می سوزه برای خودم و امثال خودم که حتی نمی دونیم قربانی چی شدیم و دلم می سوزه برای اون کسی که ادعا می کرد هیچی نمی تونه روش اثر منفی بذاره و حالا باید اعتراف کنم که 3 ترم تعلیق ، این برخورد دانشگاه ، بازی دادن من ، بی احترامی ها از طرف شما و …. خیلی من و منفی کرده ، ذهنم ، قلبم ، روحم ، افکارم ، امیدم ، توقعم ، آینده م ، همه منفی شده حاج آقا . من دلم مدرک لیسانس دانشگاه علامه می خواست حاج آقا ، می دونم من نمی تونم با اون مدرک جایی استخدام بشم ، اما دوستش داشتم ، مهم بود برام.
سلام حاج آقا ؟ حاج آقا مگه نمی گید جواب سلام واجبه ؟ جواب بده حاج آقا. حرف زدن با من کفاره نمی خواد ، توبه هم نمی خواد ، به شرفم قسم حاج آقا ، آره به شرفم قسم حاج آقا!
پیوند پایدار
مارس 9, 2008 روی 5:00 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
زنان کارگر در جوامع اسلامی تحت ستم مضاعفی هستند ، آنها هم به عنوان زن و هم به عنوان کارگر تحت ستم سرمایه داری و نظام مردسالار هستند.این جمله که “فرهنگ مردسالار از طریق مناسبات سرمایه داری بازتولید می شود” جمله ای برای تأکید بر این امر است. مشکل بزرگ برای زنان کارگر اینست که بسیاری از اوقات مشکلات زنان کارگر را جدا از مشکلات طبقه کارگر می دانند و این بزرگترین ضربه به این طبقه از جامعه است.
بسیاری آغاز جنبش زنان و اولین جرقه فمینیسم را اعتراض زنان برای گرفتن دستمزد برابر دانستند. اولین تجمع زنان کارگر در 8 مارس 1857 بود که زنان به اعتراض برای نداشتن حق رأی، ساعات طولانی کار و دستمزد کم ترتیب داده بودند، که آن را اولین جرقه فمینیسم و اعتراض زنان دانسته اند. بعد از انقلاب صنعتی زنان وارد بازار کار شدند و به عنوان نیروی کار در نظر گرفته شدند اما حقوق آنها بسیار کمتر از مردان بود و سختی های زیادی تحمل می کردند.
زنان کارگر علاوه بر استثماری که در محیط کار می شوند و حقوقشان به بهانه تجربه کمتر، توان جسمی کمتر و یا داشتن مرخصی برای زایمان و ….کمتر از مردان است در محیط خانه نیز با کار بی جیره و مواجب خانگی رودررو هستند. در فرهنگ مردسالار کار اصلی زنان، خانه داری است و واژه هایی کلیشه ای و سنتی مانند کدبانو، بهشت زیر پای مادران است و…. سعی در نهادینه ساختن این فرهنگ ارتجاعی می کند و به همین دلیل است که زن در محیط کار، نیروی درجه دوم محسوب می شوند؛ چون کار اصلی آنها را کار در خانه می دانند
واین کار اصلی دانستن کار خانه، توجیهی برای گرفتن حقوق کمتر نسبت به مردان است. درواقع نظام مردسالار و نظام سرمایه داری ارتباطی تنگاتنگ با هم دارند. هدف سرمایه داری کسب سود بیشتر با صرف کمترین هزینه است و این در نظامی مردسالار که در آن زنان و کودکان نیروی کار درجه دوم محسوب می شوند، تحقق می یابد، سرمایه داری زنان را به کارگری گرفت تا به عنوان نیروی کار غیرماهر به آنها حقوقی کمتر دهد. تفرقه بر مبنای جنسیت ، یکی از مشکلات قدیمی کارگران و جنبش کارگری است ، علاوه بر آن یکی از مشکلاتی ست که جنبش زنان با آن مواجه است و در پی حل آن است .
عده ای تشکل یابی مستقل برای زنان کارگر را مفید می دانند و عده ای همین تشکل یابی مستقل بر مبنای جنسیت کارگر را عامل تفرقه بین آنها می دانند ؛ در جامعه ایران که تشکل مستقل به واقع وجود ندارد و اجازه وجودش را نمی دهند فقط می توان پیش بینی کرد که داشتن تشکل مستقل کارگری برای زنان می تواند فوایدی برای آنها داشته باشد، اگرچه شاید نتواند بر میزان حقوق آنها بیفزاید اما می تواند اتحاد بین آنها را افزایش دهد و آگاهی آنها نسبت به حقوقی که نسبت به آنها بی اطلاعند و یا با فرهنگ سازی نظام مردسالار از آن دور افتاده اند ،را افزایش دهد ، و دیگر خود را نیروی کار درجه دوم محسوب نکنند ؛ البته چنین رویایی تا زمانی که زنان خود را جنس دوم تلقی می کنند و جامعه و فرهنگ ارتجاعی جامعه آنها را جنس دوم تلقی می کند تحقق نمی یابد.
در جوامع سنتی ، زنان برای کار با موانع زیادی مواجه هستند از جمله محدودیت های سیاسی و قانونی که حکومت به وجود می آورد، محدودیت های فرهنگی که به دلیل فرهنگ غلطی که برای مردم است بوجود آمده، محدودیت جنسیتی که بعضی مشاغل و کارها را مختص مردان دانسته اند، و اشتباهات فکری که گاهی ناشی از فرهنگ غلط آن جامعه می شود.
*این مطلب من در ویژه نامه 8 مارس ادوارنیوز گذاشته شده بود.
پیوند پایدار
مارس 8, 2008 روی 5:01 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
8 مارس ، روز من ، روز زن ، مبارک باد
به امید دنیایی یهتر، برابر و بدون تبعیض عیله زنان
***********
بپوش جامه رزم بنوش می بزم
پاره کن بند نقش را بگیر هر دو سر بند را
بپیمای ره سخت را بجوشان دل سنگ را
برو در پی آن هدف جهانی که باشی در آن بی رقم
زمانی که باشد برایت اهّم تو هستی همیشه قدر
برابر همه با همیم ماها هر دو از یک تنیم
پیوند پایدار
مارس 1, 2008 روی 10:34 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
- الو ، سلام
-سلام عسل جان ، خوبی؟
-ممنونم ، شما خوبید؟ همه خوبن؟
- خوبن عزیزم ، مرسی. من می خواستم باهات حرف بزنم . ببین تو یه عقایدی داری، من کاملآ باهاشون مخالفم. من بچه م ، زندگیمون و آینده بچه م برام خیلی مهمه ، نمی خوام به یه راهی بره که ضرر داشته باشه براش.
- چه راهی؟
- ببین تو یه عقایدی داری که من مخالفشم ، دلایلش هم توی تلفن نمی گنجه ، اما من برام زندگی بچه م مهمه ، ما خودمون کشیدیم این مسایل و، و من می دونم چه دردهایی پشتشه
- من خیلی درک نمی کنم اما حالا بفرمایید چی کار کنم ؟
- من نگران بجه م هستم، تو دختر خیلی خوبی هستی. با شخصیت و مهربون و با جنبه ای ، خانواده خوبی هم داری(!) ، من تو رو دوست دارم اما من نگران بچه م هستم ، وارد یه مسایلی نشه ، به من حق بده ، دیگه باهاش تماس نگیر، اونم زنگ زد چند بار وقتی ببینه یه طرفه هست رابطه دیگه نمی زنه . این حرف ها هم بین خودمون باشه
- من کار خاصی نمی کنم و عقاید خاصی هم ندارم ، اما عقایدی که دارم مهمترین چیزهام هستن . باشه ، هرجور راحتید اما خودتون بگید که شما اینطور گفتید چون اگه به من زنگ بزنه من خواهم گفت که به چه دلیلی(!) کات می کنیم . اما من خطرناک نیستم . خداحافظ
- من نگفتم خطرناکی اما من نگرانم . خداحافظ
** این دختر فقط از طریق من با کمپین آشنا شده بود در صورتی که فعالیتی آنچنانی هم نمی کرد! من او را با هیچ جای خطرناکی آشنا نکرده بودم. اما فکر آدم ها را نمی شود تغییر داد. تو ذهنم خواستم ضربه ای که اینها خورده بودن را پیدا کنم اما جز پول زیاد ، زندگی تجملی ، خوشگذرانی ، و …. چیزی به یادم نیومد.
- کاش این روزها بگذره . بگذره
پیوند پایدار
فوریه 28, 2008 روی 10:56 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر Uncategorized
از گفتن واقعیات ترس ندارم . از تکرار آنها سرگیجه می گیرم. از مرورشان حالت تهوع دارم. بسیار چیزهاست که هیچ گاه گفته نشد، بسیار حرف هاست که هرگز گفته نخواهد شد .این عادت نوشتن، هنگامی که غوطه ور در غم بودم از کودکی با من است. حال که جوانی هستم ، غم در من همیشگی ست و بر شخصیت من مستولی گشته ، اکنون هنگامی که عصبانی ام ، غرورم به خاک تبدیل گشته ، ناکام و مأیوس می شوم ، همان احساسی که در کودکی پس از غم بر من بود. حال از لحاظ فکری آدمی مستقلم، بدون هیچ اشتراکی با کسانی که مرا عصبی می کنند . گردش خون را در من تغییر می دهند ، نفس را تنگ می کنند، صدایم را خش دار می کنند، سرم را گیج و بدنم را به لرزه در می آورند. حال ، من هیچ اُنسی نه تنها با آنها بلکه با همه آنها ندارم. اکنون که 22 سالگی را در حال به پایان رساندن هستم وقتی گذشته خود را نگاهی سرسری می کنم ، آن را مملو از وقایع و حالاتی می بینم که بسی بزرگ تر از من است . اگر بخواهم کمی بیشتر به آن دقت کنم ، نه اینکه بخواهم بین آن دنبال دلیل بگردم ، فقط کمی عمیق تر از سطحی آن را بنگرم ، خود را می یابم که همواره تلاش کرده ام قربانی نباشم.
نمی توانم کودکی ام را تحلیل کنم ، من نه روانکاوم و نه تحلیلگر، اما کودکی بودم پر از عقده هایی که همیشه شب ها تا صبح بر روی بالش به آنها فکر می کردم ؛ گاهی اشک می ریختم و گاهی تلاش می کردم بدون اشک ، فکر کنم . خانواده ای تحصیلکرده ، که مانند خودشان رفتار نکردن ، همیشه بزرگ ترین جرم من بود. کودکی بدون خواسته های کودکان همسن و سالش . هرگز یاد نگرفتم چیزی درخواست کنم، اصل بر این بود که تربیت باید اینگونه باشد که خودشان تربیت شده اند. نمی دانم که چه چیزی موجب شده بود، چیزی خواستن را خیلی غیرطبیعی بدانم، اما هر چه که بود حتمآ کمی ترس دلیلش بود. هیچ وقت کسی را الگو نمی کردم ، در کودکی ، آدم خوب و بد، کودک خوب و بد را نمی دانستم اما همیشه من در یک کفه ترازو بودم و همسن و سالان دیگر، در کفه دیگر. همیشه نقاط ضعف من در یک کفه بود و نقاط قوت آنها در کفه دیگر. حس حسادت مرا می ترساند. بازنده بودن را پذیرفته بودم، خودم را پایین تر از دیگران می پنداشتم اما حسادت را درک نکردم. ترس از پرورشگاه را نداشتم . بارها و بارها ، تهدیدش مرا وادار به تصور زندگی کردن در آن محیط کرده بود. اما این ترس را داشتم که هرگز دیگر کسانی را که دوست دارم ، با رفتنم به پرورشگاه نبینم . تا امروز فکر می کنم که آیا مجازات کودکی که در مدرسه یه هر دلیلی به جای معدل 20 ، کمی معدل پایین تر آورده است ، رفتن به پرورشگاه است؟! پدر! هیچ گاه لحظه ای که گفتی زنگ زده ای به پرورشگاه ، و تا یک ربع دیگر می آیند که مرا ببرند ، یادم نمی رود! سعی می کردم وسایلم را در کیف کوچکم جای دهم و غصه هرگز ندیدنت ، اشک را جاری کرده بود. من کودکی 9 ساله بودم که تا آن روز، دیگر تنهایی و حس آن را درک می کردم ، ترس از تنهایی نداشتم اما ترس از دوست داشتن داشتم.
نمی خواهم شما را نقد کنم ، همانگونه که هیچ گاه خود را در جایگاه نقد افرادی از خانواده ندانستم . اما رفتار اکنون من در اوج استقلال ، باز وابسته به رفتار آن روزهای شماست. روزهایی که دورند اما رفتارها نزدیک است . قدرت را اولین بار در وجود پدر و مادر دیدم ، قدرت با داد شناختم، و مقاومت را در گریه نکردنم . اما هم قدرت و هم مقاومت شناختی کاذب بود . باور کنید قصد ندارم شما را نقد کنم ، شاید صلاح دانسته بودید که شناخت از بعضی قضایا را این گونه به من یاد دهید اما اعتراف می کنم که در هیچ موضوعی شناختمان از قضایا ، یکسان نیست . نمی خواهم بگویم راه آموزش شما اشتباه بوده ، راه درست را نمی دانم ، اما این راه که پیش گرفته بودید، مناسب من نبود. همیشه از ارزش گذاری بدم می آمد اما مرا مجبور می کنید که بگویم خیلی از رفتارهایتان را نادرست می دانم ، اگر از نظر خودتان درست بوده ، با اطمینان می گویم که روی رفتار ، شخصیت و روحیه کنونی من تأثیر سوء داشته است.
مبارزه را با مبارزه با رفتارهای نادرست شما آغاز کردم. کمی که بزرگ تر شدم ، یک سری رفتارهای کلیشه ای و خواسته های سنتی دیدم که تنها راهی که برای مبارزه با آنها می دیدم ، گفتن نه و نپذیرفتن بود. سالها در این کشمکش گذشت ، من آدم بد قصه های شما شدم، فرزندی ناخلف و نافرمان. زندگی مرا نادرست و راهم را بی راهه می دانستید . در دل ، خود را تأیید می کردم و در ظاهر فقط بحث و جدل. پس از دوره ای نافرمانی ، حال خسته تر از آنم که بخواهم بحث کنم ، مریض تر از آنم که برای طرز فکرم جدل کنم ؛ از یک طرف فقط برای یک نوع فکر باید با حکومت کلنجار برم ، در حالی که حکومت را شایسته بحث کردن نمی دانم ؛ از طرفی دیگر توان کلنجار رفتن با خانواده ای که زندگی را چندین ساعت در شبانه روز با آنها می گذرانم ، را ندارم. باور کنید ، ایراد نمی گیرم ، بحث نمی کنم ؛ بگذارید من آدم بد ، فرزند ناخلف ، کسی که راهش اشتباه است ، دچار انحرافات فکری هستم ، زندگی خود را نابود می کنم ، دختری سنگدل یا هر چه که شما می گویید باشم ، همه اینها هستم اما بحث نمی کنم ، نقد نمی کنم . راهمان جدا جدا ، افکارمان جدا ، زندگیمان جداگانه. اما قول می دهم نه به خاطر شما و نه به خاطر هیچ کس دیگری از طرز فکرم ، مسایلی که برایم مهم است و خاظرم هر بهایی برایشان بپردازم ، بر نگردم . دوست دارم خودم را زندگی کنم.
پ.ن 1: پوزش از همه دوستانی که این وبلاگ را می خوانند بابت تأخیر زیادی که در نوشتن داشتم ، خسته تر از آن بودم که بتوانم تایپ کنم .
پ.ن 2: بقیه دوستانمان را هم آزاد کنید.
پیوند پایدار
ژانویه 30, 2008 روی 10:05 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی
10 بهمن ، روز همبستگی با دانشجویان دربند است. با کسانی که تعداد زیادی از اونها را وزارت اطلاعات دانشجو نما خوانده، آنها را اراذل خوانده ، دلیلش زا می دانم، در این جامعه و برای این حکومت متفاوت اندیشیدن هم حکم اراذل بودن فرد است ؛ نمی توان از روی حسابی به نتیجه ای رسید ، هیچ چیز غیر قابل پیش بینی نیست ، فردا ممکنه من هم یکی از همین دانشجو نماها باشم یا تو هم یکی از این اراذل باشی . اما با این که فعلأ دانشجو نیستم اطمینان دارم که دانشجو نما هم نیستم ، دانشجو بودن به یک کارت دانشگاه نیست ، کاش این را می فهمیدند ، کاش می دانستند که کیوان ، روزبه ، نسیم ، علی ، روزبهان ، امیر حسین ، محسن و …. دانشجو هستند ، اینها دوستان منند و من اطمینان دارم که نه تیرو کمان داشتند و نه علیه هیچ امنیتی اقدام کرده بودند ، آنها فقط تفکر داشتند…
تعدادی از دوستانمان با قرار وثیقه آزاد شده اند . نسیم ، روزبهان ،علی ، امیرحسین ، محسن ، کیوان را دیدم. نسیم مثل همیشه مهربان بود با کمی اضطراب، کیوان هم که خوب و پر انرژی ؛ محسن غمین ، شاد و هیجان زده ؛ امیرحسین هم هیچ تغییری نکرده بود ، پر حرف و پر خنده و بر از انرژی مثبت ؛ علی سالم آرام و مهربان و خوش رو و کمی هم مات ؛ و روزبهان که در وصفش هیچی نمی تونم بگم و هنوز هم با اینکه خیلی دیدمش و مثل همیشه حرف هایی می زد که غصه را از دل همه دور می کرد اما هنوز دلتنگیم براش رفع نشده. با وجود دیدن این عزیزانم اما هنوز امشب هم مثل تمام این دو ماه اشک می ریزم برای تمام زندانیان ، برای دوستانم ، آنها که می شناسم و دربندند و آنها که نمی شناسم و دربندند اما اطمینان دارم که همه بی گناهند و به خاطر بی عدالتی متهم شده اند . ای کاش می توانستم قدم کوچکی برای یاران دربند بردارم، کاش می توانستم
پ. ن 1 :وبلاگ قبلیم در وردپرس در بسیاری از isp ها فیلتر شده است . اگر اون آدرس فیلتر باشد در این عسل نگاشت جدید هم می نویسم . از دوستانی که به من لینک دادند می خواهم آدرس این یکی را هم وارد کنند.ممنون
پ. ن 2: به امید آزادی تمام یاران دربند
پیوند پایدار
ژانویه 21, 2008 روی 8:16 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی
من خیلی زیاد بودم برای ترتیب دادن سرنوشتم ،
تو در خراب کردن آن جایی برای شریک شدن نداشتی!
پیوند پایدار
ژانویه 20, 2008 روی 1:26 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی

نیست تردید زمستان می گذرد
وز پی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید…
بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند. آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)- سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)- نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) - علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)- یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)- علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)- امیر مهرزاد ( دانش آموز)- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬ سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی - جواد علی زاده- محمدصالح ایومن - مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی - مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)-عابد توانچه (پلی تکنیک)-سروش دشتستانی-امین قضائی-بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)-آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)-مرتضی خدمتلو-محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)-بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)-بهزاد باقری( دانشگاه تهران)-سروش ثابت (دانشگاه شریف)-مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)-مصطفی شیروانی
طی یک ماه و نیم گذشته تعداد زیادی از دانشجویان در شهرها و دانشگاههای مختلف به خاطر برگزاری یا شرکت در مراسم 16 آذر دستگیر شده و در زندان نگهداری می شوند. در این مدت به خانواده های این دانشجویان اجازه ملاقات با فرزندانشان داده نشده و تنها تماسهای کوتاه تلفنی انجام شده است. این خانواده ها که تحت فشارهای روحی و نگرانی شدید به سر می برند٬ بارها به دستگیری فرزندان خود اعتراض کرده و خواهان آزادی دانشجویان زندانی شده اند.
علیرغم تلاشهای بسیاری که برای آزادی این دانشجویان صورت گرفته تا کنون همچنان تعداد زیاد ی از این عزیزان در زندان به سر میبرند و حتی هنوز به تعدادی از این دانشجویان اجازه مکالمه تلفنی هم داده نشده است.
ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به “۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند” تغییر دهیم.
به اميد آزادي تمامي یارانمان
(جهت اعلام حمایت به آدرس 10۰bahman@gmail.com ایمیل بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شوید.)
پیوند پایدار
ژانویه 10, 2008 روی 7:13 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی
نمی تونم این دفعه جنسیتی نگاه نکنم ، نمی تونم اغراق نکنم که بیشتر نگران دختران چپ دربند هستم، هر بار که رفتارهای زنانه دارم ناخودآگاه به یاد اونها می افتم و نمی دونم روزها را چگونه سپری می کنند و شب ها به چه امیدی سر به کف سلول می گذارند! شاید دلم برای نسیم تنگ شده باشه و این دلتنگی هم به نگرانیم افزوده شده باشه اما می دونم که به همون اندازه که نگران نسیم هستم نگران ایلناز و انوشه هم هستم ، و نگران روناک و هانا و نگران…. اونها هر کدوم می تونن دلتنگ چه چیزهایی باشن، دلتنگ چه کسانی باشند، حتمآ یکی از دلتنگیهایشان ، دلتنگی برای رنگ آسمان و هوای آزاد است . خیلی نگران سرمای اوین بودم که دوستی بهم گفت اونجا شوفاژها روشنه و حتمآ گرمه، نمی دونم گرم هست یا برای دلداری من این را گفت اما یادمه که نسیم سرمایی بود و امیدوارم این سرمای سوزناک را تحمل کند. آسمان این مملکت همدست حکام شده است و کاش خورشید پیروز می شد .
واقعآ می دونم که زندان سخته برای هر فردی ، زن و مرد هم نداره ، بند بنده، اما به عنوان یک زن سختی های زنان زندان را بیشتر می تونم لمس کنم ، و به عنوان یک زن آرزوی برآورده شدن نیازهای زنان زندان را داشته باشم ، شاید چون آرزوی آزادی دوستانمان دیگر تبدیل به رویا شده . سوالی که اینجا برایم پیش می یاد اینه که در زندان برابری بین زن و مرد لحاظ می شود؟ آیا زن را جنس دوم محسوب می کنند؟ حکومت که در هیچ یک از قضایای این مملکت زن ها را برابر مرد قرار نداده بود و همیشه تبعیض روا داشته، چگونه است که این بار دانشجویان دختر زندانی را همانند پسران لحاظ کرده و آنها را به یک اندازه در زندان نگه داشته است.فعالین جنبش زنان راههای بهتری برای شروع این برابری توسط حکومت سراغ داشتند اما این رفتار مردانه نبود که برابری را از جای سختی مثل زندان شروع کنند(مردانه: ادبیات کثیف حکومت، و من چون خظابم با آنهاست از ادبیات خودشان استفاده کردم).
از خودسانسوری خودم حالم به هم می خوره ، من الان ، اینجا ، به دلیل اینکه یک زنم مجبور به سانسور خودم در بعضی مسایل هستم ؛ دوستان زندانی من با این که زن هستند هنوز در زندانند.خودتان ربط اینها را پیدا کنید و درد مرا درک کنید، درد مضاعف .
پ.ن 1: این مطلب دغدغه مهم خودم نیز هست . اما دوست داشتم در موقعیت بهتر و مفصل تر برای دختران زندانی می نوشتم که الان نفس تنگی زیاد مانع از متمرکز شدنم میشه. پس به خواست دوستان عزیزم این مطلب را الان نوشتم ، ببخشید که ناقصه . به امید آزادی…
پ.ن 2: اگه بخوام خودم باشم می خوام داد بزنم، هوار بکشم ، علاوه بر همه این دردهای این روزها که سنگینه درد بی اخلاقی بعضی ها آتشم زده…..
پ.ن 3: آزاد شوید، بس است دیگر، لطفآ آزاد شوید، آزادشان کنید….
پ.ن4 : باز هم خبرهای جدید و پیگیری های آوای دانشگاه
پ.ن 5 : هوا سرد است…
“انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد”
پیوند پایدار
ژانویه 5, 2008 روی 11:19 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی
این اسباب کشی جدید به خونه جدید باعث شد که یه سری وسیله قدیمی پیدا کنم، یه دفتر قدیمی که توش یه چیزهایی نوشته بودم، یه متنی که تاریخش برای 15 دی سال 80 بود.از اون موقع 6 سال گذشته،فکر کنم اون موقع اول دبیرستان بودم ،سالروز تولد فروغ بوده و من رفتم ظهیرالدوله ، یه نوجوان بودم سرشار از احساس.حالا باید جوان باشم اما حال جوانی ندارم.توی این 6 سال خیلی تغییرات رخ داده ، زندگی متحول شده و نمی تونم اون روزها را تصور کنم اما هیچ خاطره ای را هم نمی شه فراموش کرد.
این متنی که نوشته بودم را اینجا می یارم ، به یاد اون روزها نه ،متن خیلی ضعیفیه،اما به یاد فروغ و حس من در اون روز:

همیشه هیچ کس منتظرم نیست
قدم هایم را کوتاه می کنم، مسیر طولانی می شود
هیچ کس منتظر نیست،
می ایستم،خیره به ویترین کاغذی دکه های روزنامه فروشی
زمان زیادی دارم
هنوز هیچ کس منتظرم نیست
خلوتم به درازا می رسد،
شعرهایم تمام،فکرهایم خراب،
هیچ کس منتظرم نیست
ادامه می دهم، خلوتم را
شاید روزی راضی شوم شمعی برایم روشن کنی!
اگر همه دکه ها تمام شوند و باز هم هیچ کس منتظرم نباشد،
انتظار برای همه کس تمام می شود!
همه، مرا یاد شمع های فروغ می اندازی.
*************
امشب بعد از اینکه یکی از دوستانم را خونه شون رسوندم، اومدم اوین، داد زدم، خیلی داد زدم، می دونم که هیچ کس صدامو نشنید، اینجا هیچ کس اهمیت نمی ده. هوا سرد بود به سردی سلولهای دوستانم که اونها داخل اون دیوارهای بلند ایستاده بودند و من بیرون، و دوست داشتم دیوارها را بجوم تا شاید اونها راهی به بیرون پیدا کنند.
رفقایمان را آزاد کنید ، 1 ماه بیشتر شد که دوستانمان دربندند.
پیوند پایدار
« داده های پیشین