خود من در حسرت 13 آبان سبز

همیشه اینطور هست. الان دقیق یک سال هست که من شب ها حالم بد می شود و دلتنگ، خسته و بیدار. شبهای مهم مثل امشب، نابود شده می شینم همین گوشه تخت، لپ تاپ قراضه روی پام با هدفون تو گوش، و هیچ کار نمی کنم، دقیقآ هیچ کار مثل همه زندگی….موزیکها تغییر می کنه، مطالب روی کامپیوتر تغییر می کنه، اما من همون قبلیم..

فردا 13 آبان 1388، مطمئنم که این روز در تاریخ ثبت خواهد شد، و من در این روز تاریخی نمی خواهم به امتحان، به درس، به ملبورن کاپ، به  برنامه های تفریحی رادیو، به این کشور و شهر و کوچه، به این آدمهای سفید، نمی خواهم به کشور ملکه فکر کنم…می دانم که هزار کار روی سرم ریخته شده و من هیچ کار نمی کنم، جز گپ زدن با آن رفیق، غر زدن به این رفیق، دلتنگ شدن و نفهمیده شدن…اضطراب 13 آبان اینقدر در من ریشه دارد که چند شب است بیدارم ، نبودن در راهپیمایی مسلمآ میلیونی مردم اینقدر حسرت برانگیز است که هیچ چیز آرامم نمی کند و وقتی دوستان، با انرژی از تجمع فردا می گویند حسادت می کنم و تا پوست و استخوانم برای خیابانهای زیر پاهایشان می تپد.

از 13 آبان نمی خواهم هیچ چیز به یاد بیاورم، هیچ خاطره ای از مدرسه و تلویزیون حکومتی، هیچ و هیچ…می خواهم فردا اولین و تنهاترین خاطره من از 13 آبان در ذهنم حک شود…می خواهم فردا به عنوان 13 آبان بماند، 13 آبان مردمی.

13 aban

پ.ن 1: مطلب من در روز آنلاین:

جنبش سبز، حجاب و لغو مجازات اعدام

پ.ن 2: خیلی خسته ام….احتیاج به تنهایی دارم، تنهایی که پشتم گرم باشه

۱ دیدگاه

یک سالگی غربت

و حالا یک سال گذشته از آن همه خاطره، آن همه شب زنده داری ها و امیدها…یک سال گذشت از روزی که رسیدم به این سرزمینی که هیچ وقت وطنم نمی شود، هیچ رنگ و بوی آدمهای خوبم را ندارد..سرزمینی که از خونسردی تک تک سنگفرش های خیابانش تکه تکه می شوم…آمدم از آن همه روزهای بی برگشت، روزهای آزادی..آمدم به کشور آزاد “استرالیا” و گرفتار غربت شدم..به امید آینده ای خوب آمدم و در حسرت گذشته ماندم…یک سال پیش رسیدم اینجا و پشت سرم کوهی بود از دوستی ها، رفاقت ها، شادی ها، اشک ها، شعارها، دعوا ها… پشت سرم پارک مهر بود، هفت تیر، کوچه های ولیعصر و انقلاب،  چهارراه، آزادی، انقلاب، هروی، نوبنیاد، شیراز جنوبی، پارک گفتگو، تجریش، میرداماد، یخچال، قصرالدشت، سه راه ضرابخانه، متروی پونک، دربند، یوسف آباد، حافظ، کریم خان، قیطریه….پشت سرم آدم های تک تک کوچه های آن شهرها بودند، کودکان کار بود و زنان سرزمینم…پشتم مردمانی بودند که اراذل خوانده می شدند و من اوباش آنها بودم…و من حالا در سالگرد رحلتم از ایران، دلتنگ تک تک آن لحظه هام و باید اعتراف کنم که هنوز نمی دانم درست بود عملم یا نه… تجربه های جدید که مهمترینش ” مستقل” زندگی کردن بود و حقا که سخت بود…

کافه سارا

با تمام ادعایی که داشتم برای زده بودن از جلسه، دلتنگ جلسه های هر روز و غرهای مرتب عده ای همیشگی…و چقدر آن غرغرها دوست داشتنی بود و من چقدر کم دارمش…اینجا هیچ کس نیست که نیمه شب اس ام اس رد و بدل کنیم و بگوییم از دردهای آن روز و بیم فردا…اینجا هیچ کس نیست که آغوش امن رفاقتش را بو کنی و حتی برای داشتنش اشک بریزی…اینجا در این سرزمین آزاد، در بین ایرانی ها، بحث سیاسی ممنوع است…اینجا هنوز حوا سیب ممنوعه را چیده و من مثل همه جا زمزمه ها را می شنوم که هیچ کس، هیچ هموطنی تاب ندارد وقتی فریاد می زنم ” قد حوا نمی رسید، من تمام سیب ها را خواهم چید”…باور کن من اینجا آدم بده قصه های ایرانی های مقیم استرالیا هستم….اینجا خبری از آن همه آرامش که سراغش را می گرفتند نیست، شاید اگر وطن را فراموش می کردم، اگر خوب های زندگی ام را دیو می کردم، اگر نقشه های جغرافی را آتش می زدم، اگر دلتنگ پیاده طی کردن خیابان های آن شهر نبودم، اگر دلم هوای سولمازسواری و بلند بلند آهنگ خواندن را نمی کرد، الان آرام بودم…شاید اگر هر دفعه به دم در خانه ام  می رسم به عادت دست به عطر نبرم و به خودم نزنم تا خیال مامانم را راحت کنم که من هنوز همان دختر معصوم و پاکیزه اش هستم، شاید اگر شما آدم های لعنتی از توی عکس های یادگاری مان بیرون می آمدید، شاید اگر آغوش های امن و پراحساس زندگی  را می توانستیم با این اینترنت  وایرلس پرسرعت منتقل کنیم، اگر باز هم با هم قرار کتاب خواندن و زبان خواندن و هزار کار دیگر می گذاشتیم و به هیچ کدام جز “سارا نشینی” عمل نمی کردیم، الان خوشبخت بودم…اگر باز هم خانه هنرمندان بودیم و دود می کردیم و حرف های روشنفکری می زدیم و ارضا می شدیم و شبش غر می زدم که نباید حرف روشنفکری زد و ارضای کاذب شد، اگر شب ها دلخوشی مان این بود که بشینیم و تابو شکنی ها را بشماریم، اگر دلخوش به همان شعار دادن بودیم، روزه خواری می کردیم و کودکانه خوشحال می شدیم، اگر و اگر و اگر، شاید من الان، باز هم  راضی بودم…اگر هرروز و هرلحظه نگران هزاران آدم و داستانهای مختلف نبودم آرامتر بودم….باور می کنم که بی هیچ ، در آن زمین گرم، من خوشحال بودم از آن همه امید، حرارت، شور، رفاقت، آینده و برنامه دور…می دانم که اگر من همان بودم، یا آدم های خوبم همان خوب مانده بودند و من برایشان همان بودم، همین حالا بر می گشتم…اما نه آن خوب ها، آدم های سابقن و نه من خوب سابقشان…

گاهی چقدر دلخوشی ها کوچکند و کوچکی های آدمها  پر از دلخوشی ست…

یک سال گذشت و من بی وطن نشدم، من هیچ نشدم، نه مایه افتخار، نه دلشاد.و نه خارجی…

پ. ن بدون شماره: اینکه باز دیر نوشتم برای این بود که باز این وبسایت منو در حال آزار بود، همین یکی و کم داشتیم…

پ. ن 1: بهنود شجاعی به لیست اعدامی ها افزوده شد…

پ.ن 2: محمد پورعبدالله، ماه های زیادی ست که در زندان است، یادمان نمی رود…

عبدالله مؤمنی، زیدآبادی، ابطحی و بسیاری دیگر پس از کودتا بازداشت و هنوز در زندانند…به امید آزادی شان

پ. ن 3: مطالب نوشته شده توسط من در این مدت ؛(اینهایی که یادم می یاد)

دولت کودتا و وزارت زنان

سه سال پس از کمپین یک میلیون امضا

پ.ن 4:

وقتی ست که نگویمت،

فریاد، خفته ست…

(12) دیدگاه

باورنکردنی

بعد از بیشتر از 6 ماه، وبلاگ من در  وردپرس  ظاهرآ درست  شده، و من الان اینقدر احساساتی هستم که اصلآ نمی دونم چی می خوام بنویسم!

ازدوستانم بابت  این تأخیر اجباری در وبلاگ نویسی، معذرت می خوام و اگه وردپرس یاری کنه، قول می دم حدأقل هفته ای دوبار، این وبلاگ به روز بشه..

حس غریبیه این حس نوستا لژیک که حتی نسبت به وبلاگم هم این حس را پیدا کردم.

دوست داشتم به مطالب نوشته شده ام در این مدت لینک بدم، اما خیلی یادم نمی یاد، فعلآ همین دو تا که دم دستم هست را داشته باشید

زورخانه مردانه و ورزش زنانه ، در شیرزنان

اتحاد، مبارزه، پیروزی ،  در اخبار روز

(10) دیدگاه

امتحانی

یک، دو ، سه

امتحان می کنم

یک نظر بنویسید

این جنگ است

با دقت می خونم ، غزه تنها مانده است از مهرانگیز کار ، و به خودم می یام که آلوده ی این روزهام . این روزها از افه ی غزه غزه اومدن خوشم نمی یاد ، مخصوصآ وقتی که اینجا زندگی می کنی و توی اون شبی که غزه رو هوا بود و آدمها بی پناه ، من هم توی شهری بودم که توی خیابان ها صدای جیغ شادی می اومد برای آغاز 2009 . وقتی که کودکان غزه تکه تکه می شدند ، یا بی خانواده و بی پناه ، اینجا ، توی همین شهر رنگی که من زندگی می کنم چقدر دولت بیشتر خرج کرده  بود تا علاوه بر آتیش بازی ساعت 12 شب برای آغاز سال 2009 ، یک آتیش بازی هم ساعت 9 داشته باشد تا کودکان هم بفهمند که سال نو شده ، آتیش بازی را ببینند و بعد در جای گرم خود بخوابند . و کسی فکر نکرد که گناه آن کودک فلسطینی چیست؟

حالم به هم می خوره از این همه تحلیلهایی که خونده و شنیده می شه ، اینکه اسرائیل مقصر بوده یا فلسطین؟ اینکه چرا آدمهای غیرنظامی هم در غزه کشته می شوند؟ اینکه تروریست کیست؟ اینکه مسلمانان جنایتکارند  یا  یهودیان؟ اینکه دولت کدامشان انسان دوست تر است؟ با این تحلیلها این جنگ لعنتی تمام نمی شه ، با این حرفها این همه آدمی که کشته شدند ، این همه کودکی که با درد مردند یا بی پدر و مادر شدند ، این همه بچه ای که نمی دونند بچگی کردن یعنی چی ، اینها نه خودشون بر می گردند نه اون عوالمی که باید تجربه کنند . من نمی خواهم تحقیق کنم در مورد ” تأثیر تلویزیون بر کودکان ” ، من نمی خوام آلوده ی این زندگی بشم که بوی بی خیالی می ده. من نمی خوام به اسرائیل فحش بدم ، من می خوام به همه دولتها فحش بدم ، به غزه فحش بدم ، به اسرائیل هم فحش بدم . بگم مهم نیست که تو برای خودت دلایل بشردوستانه می یاری ، ادعاها خنده دار می کنی و تو هم به بهانه اسلام به بچه های خودت رحم نمی کنی ، می خوای سرزمینت یا دینت و حفظ کنی؟ تو جنایتکاری که بچه ات را وارد این بازیهای کثیفتون می کنید ! هی اسرائیل تو هم جنایتکاری که می کشی و زور می گی و بعد هم 40 تا اتوبوس می فرستی غزه تا کمک کنه ؟! وای که چقدر این سیاستها کثیفه…از افه غزه غزه اومدن بدم می یاد ، اما این جنگ وحشتناکه عین هر جنگ دیگه ای ، کشته می ده و می کشه و درد و بدبختی و رنج  به دنبال داره و کی باید جوابگوی این ضربه ها به این آدمها باشه؟ سازمان ملل. نه خنده داره . اسلام ، اینجا از فحش بدتره . تحلیل مارکسیستی ، نه اینجا به کار نمی یاد ، یعنی این جنگ را متوقف نمی کنه. لیبرال ها ، نئو لیبرال ها و امثالهم سکوت اختیار کرده و ادامه دهید ، لب گشودن شما احتمالآ نمک پاشیدن به زخم این بیچاره هاست. مسلمانان ، شما که باید ساکت باشید ، لطفآ این وسط از آب گلالود ماهی نگیرید ، عین جمهوری اسلامی که چه شادی عجیبی از این جنگ و کشته شدن آدمها دارد و دوست دارد که اخبارش پرتر شود از کشته شدگان این جنگ . وای بر شما که جنایتکار بزرگترید.

من نمی خوام  اینجا  تحلیلی، نمی خواهم مدافع حقوق کودکان و یا  فریاد حقوق بشر. این نوشته هم نوشتم برای راضی کردن خودم ، حتی من هم به فکر خودم هستم. آن بیچاره ها را نکشید ، نگذارید بکشند ، بشر دوستان با شما هستم.

پ.ن 1:

تف بر دستان مشت شده شما

که پلیسه دامن کثیف دوستانتان  را کش  می آورید

بر شما که در حالی فریاد می زنید

ساعت کار کارگرتان را دقیق می شمارید

اگرچه سوز شهادت را در هوا ها می کنید

سرمای این روزها را می خندید

تف بر شما!

پ.ن 2:

همچنان رایو خاموشی ، شماره سیم ، جدی توصیه می شود.

پ. ن 3:

سایت بامداد خبر ، آغاز به کار کرد . سایتی خبری تحلیلی برای جنبش دانشجویی.

خواندن این دو مطلب برای شروع ضروری ست:

بامداد خبر آمد ؛ آنچه باور داریم ، آنچه می خواهیم

منشور حرفه ای و اخلاقی بامداد خبر

پ. ن 4:

تصمیمات معمولآ سخت و تأثیرگذار بودند همیشه . جند روزی ست تصمیمی بزرگ را به راحتی گرفتم ، و این یعنی زندگی را به بازی دعوت کردم ،این شادم می کنه که به زندگی بگم: زکی ! اینبار ما  پیروزیم با نیروی  صبر و علاقه و با کمک هم.

(14) دیدگاه

سرسام

شبی پر سر و صدا

پر از صدای مبهم مردم ها

آدم هایی که خود را به خواب زده اند

تا نماز صبح!

خواب پر سر و صدا

صدای تشهد و سلام

پ.ن 1: این زندگی ادامه دارد ، همچنان … و برخوردش با ما هم سر سازش ندارد.

پ.ن 2: حتمآ به رادیو خاموشی گوش کنید ، از نون ، آب ، خواب ، غذا و همه چیز مهمتر و بهتره

پ.ن 3 : دست بردارید از اعدام نوجوان ها. خجالت آوره دیگه

پ.ن 4: شدید دچار خودسانسوری هستم ، و این چه قدر برایم زجرآوره . پست قبلی هم به همین دلیل حذف شد

پ.ن 5: پی نوشت ها طولانی تر از خود نوشته شد ، جالبه!

(4) دیدگاه

داد

زمین کوچک می شود اندازه فکر آنها، و دور سرم می چرخد ، زمین به اندازه تاریخ سوخته زندگان روزهای دور می شود و بزرگ می شود. من در میان این انبساط و انقباض له شده ام ، له شده ام . دیگر هیچ نمانده برایم بجز ، آه ، حتی دیگر آن بجز هم نمانده.

آمدم در این سرزمین خنثی ها ، آمدم اینجا ، دستانم و قلبم را کندم از شمایی که روزها را به امیدتان شب می کردم و شب ها را به امید روزهای بهترتان روز می کردم . همه شما را می گویم ، آنهایی که فحش می دادید ، آنهایی که …!آمدم  به این زمین لوکس ، شاید که بیاموزم چیزی تا مفید شوم روزی برای آنها که هیچ ابزاری برای نجاتشان نداشتم ،خواستم جز فریاد و ناله چیز دیگری داشته باشم…خواستم تلاش کنم شاید که روزی بتوانم با حربه ای ، با کوفتی یا زهرماری ، جلوی این اعدام های بی اساسشان را بگیرم ، اما نه نمی شود…سردم است… فاطمه حقیقت پژوه اعدام شد ..تنم ، این پوستم به سردی جسد است و چشمانم خیره به جایی دور ، شاید جایی که فاطمه موقع به دار آویختنش آرزوی دیدار آنجا را داشت ، شاید نگاهم به آینده دختری ست که فرزند فاطمه است و مادرش را کشتند چون نمی توانسته تحمل کند مردش! به کودکش تجاوز کند …من هم نمی توانم تحمل کنم ، نمی توانم ، مرا اعدام نمی کنید؟ بی سر و صدا؟ یا میان عده ای که آنها را اوباش و اراذل می خوانید ، یا شاید هم هرزه ، فرقی نمی کند، مهم اینست که آنها را اعدام می کنید.. مهم این است که فاطمه دیگر نیست ، مهم دختر فاطمه است…مهم نه شمایید ، نه من که اینجا شعار می دهم “بیایید برای روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان ، کاری کنیم” !… نه ، من نمی خوام برای روز خشونت علیه زنان کاری کنم ، من می خوام …من نمی دونم چی می خوام! نباید می کشتنش ، قاتلها.

دارم بالا می یارم ، کاش بالا می اومد و تموم می شد، اما نه تمام نمی شه…چرا نیستی اینجا؟ چرا این آدمها اینقدر غریبه اند…من تو می خوام…من اون روزها می خوام…من دلخوشی می خوام ، نه ، دلخوشی زیادمه ، تو هم زیاده حتمآ…بذار سکوت کنم؟…همش سکوت کنم ، هی تو بگی چه خبر ؟ من یه سری حرف تکراری تحویلت بدم ، یا اونم ندم…

بچه ها توی زندانند …مهدیه ، صادق ، مجید ، سعید…امیدوارم خیلی زیاد اذیتشون نکنن…کاش بودم ، اگه بودم چی کار می کردم؟نمی دونم…اعتصاب غذا؟ من می ترسم…نباید می اومدم؟…شیما میگه: عسل کاش این روزها بودی .!! کاش تو بودی این روزها ، کاش بودید …کاش تو زندان نبودید بچه ها ، من می ترسم ، از اعتصاب غذا می ترسم..مهدیه یادته همیشه برای اعتصاب غذا چی می گفتی؟ یادته نقشه می کشیدیم که هوس غذا نکنیم؟؟ای داد بر من….

نمی تونم ادامه بدم به این نوشته ، مانیتور را نمی تونم ببینم. فقط معذرت می خوام که این روزها اگه پی ام می دید و من جواب درست نمی دهم ،جواب ایمیل های جدی نمی دم ، نیستم توی این دنیا ….

پ.ن 1: مطلب رشید ، همه حرفهایم هست ، و نه کمتر. بعد از مدتها مطلبی خوندم که حرفم بود کاملآ.

http://ranjolezat.blogfa.com/post-6.aspx

پ.ن 2: بیانیه کمیته گزارشگران حقوق بشر در اعتراض به بازداشت 4 دانشجوی علامه

http://www.iranhumanrights.org/farsi/studentdetainees112608.html

http://www.autnews.us/archives/1387,09,00014268

پ.ن 3:  برای بچه های دربند :    http://sadeghshojaii.blogspot.com/

(10) دیدگاه

این روزها

1. بازداشت چهار نفر از دانشجویان محروم از تحصیل علامه ، به دلیل اینکه نسبت به رفتار ناعادلانه دانشگاه و ریاستش اعتراض داشتند. مهدیه گلرو ، صادق شجاعی ، مجید درّی و سعید فیض الله زاده اسامی این دانشجویان بازداشت شده است که آنها را پس از 3 روز تحصن مقابل دانشکده ادبیات دانشگاه علامه برای حق تحصیل ، بازداشت کردند . از امروز صبح(سه شنبه) تا کنون اطلاعی از وضعیت این دانشجویان نیست ( برای در جریان بودن اخبار و وضعیت این دانشجویان بازداشت شده به آدرس روبرو مراجعه کنید: http://sadeghshojaii.blogspot.com/ )

کاری نمی توانم بکنم جز اینکه شعار بدهم ، آزادشان کنید.

2. فاطمه پژوه در آستانه اعدام است. مادری که شوهر صیغه ای اش را کشت ، چون او را درحال تجاوز به دختر 14 ساله اش دید . حالا مانند تمام نادادگاه های دیگر جمهوری اسلامی ، فاطمه مجرم است و مجازاتش اعدام است . چگونه می توان تا قبل از 4 شنبه کاری کرد تا او را نکشند؟

فاطمه پژوه ، تا به حال چند بار در آستانه اعدام قرار کرفته است،سالیان است که او گرفتار بی شرفی مردی است که از قضا شوهرش بوده است . تغییر برای برابری را بخوانید و می توانید دلی سیر گریه کنید …نه ،بهتر است به جای اشک، خشمگین شوید

http://www.4equality.info/spip.php?article3200

3.

هر نیمه شب بجای درد و دل کردن ، فاتحه می خوانم برای بودنم…

(3) دیدگاه

شیرینی خلاف

 

یاور من !

در زوال ساده مغزم

به دیدنم بیا

نمی توانم مغزم را تمدید کنم

عکس دیدنت که همیشه ادامه دارد ،

به تعداد نفس های گرمت

حتی وقتی از صورت من دور است

 

رفیق من!

مهم نیست اگر بی آبرویی شود

من از راست روی ها بیزارم

مسیر راست بیراهه ایست که مرا به حماقت می کشاند

خیالت راحت

همیشه بی آبرو می مانم

که این جهان هیچ آبرویی برای چشمان همیشه خیسم

لبهای آویزانم

و سنگینی سینه ام

باقی نذاشته

بیا با هم بی آبرویی کنیم

خلاف شرع کنیم

بیا با هم ناموس را تکه تکه کنیم

 

همدم من!

گوش کن صدایم را، بیا

سیگار بگردانیم ، سیگاری بگردانیم

به سلامتی هم لیوان بچرخانیم

با خیال همآغوشی ، همخوابگی کنیم

من با صدایت به لحظه آخرمی رسم


بیا شیرین ترین طعم ها را در گناه بپوشانیم

و برهنه شویم


پ.ن : سرپیچ

این شماره سرپیچ را می توانید صفحه آرایی شده دانلود کنید ، توصیه می کنم

(8) دیدگاه

سرپیچ ؛ پیش شماره 4

سرپیچ ، پیش شماره 4 ، منتشر شد: از جلو ، نظام!

برای دانلود نسخه صفحه آرایی شده اش به این لینک بروید.

این شماره با محوریت موضوع “مدرسه و آموزش” منتشر شده است.

پ.ن 1: با خواندن مطالب این شماره سرپیچ منقلب شدم ، شاید که دلم برایشان تنگ شده ، شاید دلم برای سرپیچ چاپی تنگ شده ، شاید که….

پ. ن 2 :

باران می بارد

صورتم خیس می شود

(3) دیدگاه

اوباما

t1homeobamasupportersgi      rp98161

اوباما برد . دموكرات ها بردند. بسيار حس خوبيه  اولين رئيس جمهور آفريقايي-آمريكايي ايالات متحده  را ديدن . فردي كه به جاي بوش مي آيد. خوشبينم

خبر در بي بي سي فارسي:

http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2006/11/061108_an-us-election-update.shtml

۱ دیدگاه

در خواب می نویسم

این روزها به اندازه شبهایش سرد است…

پتویم را دورم پیچیدم نه برای گرمایش، فقط دلخوشی ست، و سرمای امشب را ها می کنم ، عمیق…بغلم بوی آرزو می دهد.

فردا روزی نو ، و من همان کهنه ی محو.

چقدر نفس کشیدن در این تمیزی بدون دود اضطراب آور است.. به دیدن کلاغهایشان در هوای تمیز فکر نمی کنم ، به نشانه های آینده وحشی نگاه هم نمی کنم ، این کلماتند که در گوشم خنجر می زنند ، و سکوتی که از بی تفاوتی خبر می دهد ، و من می خوابم.

خودم را به خواب می زنم ، نه اشک می بینم ، نه لرزش می فهمم ، نه صدای پتک در گوش می شنوم ، نه درد می آید ، همه ی نه های خواستنی را در این خواب نمایشی تجربه می کنم.

به سکوت راضیم ، به گلایه ، به کلمات شدید ، به اضطراب اطراف…فقط نزدیک بیا.

یک نظر بنویسید

تو

1.

عاقل بودم

چشمانت را دیدم

بالغ شدم

2.

امروز گذشت

فردا بمان

3.

سر به سرت می گذارم

سراسیمه منتظرم

4.

می دوی

شیرجه می زنم رویت

5.

به سوژه می خندم

تو تنم می لرزم

۱ دیدگاه

روزی به نام”تجمع 8 آبان”

پارسال در چنین روزی دانشگاه علامه و رهبرانش فرو ریختند . بزرگترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه زیر مشت و لگد اعتراض دانشجویانش که حق تحصیل و آموزش که از حقوق ابتدایی و اصلی بشر است از آنها سلب شده بود ، خرد شد . شیشه ها شکست ، در ورودی دانشکده علوم اجتماعی ،عین ذوب شده ها به گوشه ای مچاله شد ، سیدی و شریعتی که تا بحال زور و فحش و دیکتاتوری به دانشجویان هدیه داده بودند، دیدند که اعمال حاوی زور و قدرت کذب و بی اخلاقی هایشان بی نتیجه نماند و برایشان عکس العمل به ارمغان آورد ؛ اگرچه نوع برخورد دانشجویان با آنها بسیار منطقی و مؤدبانه بود و اینست تفاوت دانشجویان با عده ای منت کش حکومت که شایسته شان بود اگر می خواهند رئیس باشند به جای ریاست بر دانشگاه علامه رئیس زورخانه ها می شدند ، البته اگر که در ایران آدم ها سر جایشان بودند . دهقان ، معاون رئیس حراست دانشگاه همانند کودکی که والدینش در صدد عقده ای کردن او بودند در دلش پر از عقده و کینه بود ، اما او هیچگاه مانند هیچ کودکی نبود ، او خودش پیر چماق داران بود . به کار بردن کلمه حماسه را نمی پسندم ، پس 8 آبان ، مبارزه و شجاعت دانشجویان ، همکاری و کنار هم قرار گرفتن دانشجویان دانشگاه های مختلف برای هدفی مشترک ، کنار هم بودن تمام ایدئولوژی ها ، حمایت دانشجویانی که تا بحال در هیچ تجمع و فعالیتی نبودند ، حمایت اساتید ، بازداشت مازیار و چند تن دیگر از دوستان به بهانه این تجمع ، حتی برخورد سنگین دانشگاه و کمیته انظباطی با شرکت کنندگان این تجمع ، همه نشاندهنده عظمت و اهمیت تجمع 8 آبان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی است ؛ همه اینها  در تاریخ جنبش دانشجویی ایران ثبت خواهد شد. بسیاری از دوستان چند ترم تعلیق خوردند و چند تن دیگر حکم های دیگر گرفتند ، عده ای به بهانه این تعلیق ، سنواتشان یا به دلایل مثلآ آموزشی دیگر اخراج شدند ، می دانم که کسی پشیمان نیست که مقابل مسئولین این دانشگاه و روند ناامید کننده اش ایستاده بوده. شاید که شریعتی ، سیدی ، دهقان ، و دیگر افراد حراستی و کمیته انظباطی علامه سر جایش باشند اما آنها فهمیدند که همواره اعتراض علیه زور ، رفتارها و محدودیتها وجود دارد . اگر باز هم دانشجویان را از تحصیل محروم کنند عده ای دیگر می آیند  و برای رسیدن به خواسته هایشان ، تلاش می کنند ، این است خاصیت جنبش دانشجویی ، که فعالینش عوض می شوند اما جنبش پابرجاست ، با وجود عده ای که شاید جدید به دانشگاه وارد شده اند و پر انرژی و پر آرزو و همانند گذشتگانشان شجاع و مصمم هستند .  برای دانشگاه چه ماند ؟! ترس و دلهره همیشگی از تکرار چنین تجمعاتی ، بی آبرویی و رسوایی ، ثبت بیشتر نقض حقوق دانشجویان در کارنامه کاریشان و ….

یاد 8 آبان همیشه زنده خواهد بود

پ.ن: ولم کنید ،اصلآ با بوته ی تمشک می خوابم و از رو نمی روم…

(4) دیدگاه

ادامه زندگی

زندگی ادامه داره ، چه من نوعی ایران باشم یا نباشم ،  یا چه من نوعی زنده باشم یا نباشم ، اما ما که همگی محکوم به زندگی هستیم پس بهتره که تلاش کنیم این زندگی خوب و مفید بگذره ، و رضایت از خویشتن ایجاد بشه (که این قضیه خیلی نسبیه) ، در مورد من که از خودم راضی نیستم و هیچ وقت نبودم ، این به دلیل پرتوقع بودنم هم نیست بلکه به این دلیله که خوب زندگی نکردم و استفاده در راه اهدافم نکردم ، وقتی به این یک سال و نیمی که تعلیق بودم نگاه می کنم دنبال یه کارنامه قابل قبولم از خودم ، دنبال اینکه حدأقل از وقتم خوب استفاده کرده باشم اما نکردم ، به هیچ وجه استفاده مفید نکردم، نه ، نمی خوام اومدنم به اینجا توجیه بشه ، هنوز زوده که بگم اشتباه بوده اومدنم یا درست اما می دونم که بعد از اتمام درسم ، تجربه های جدیدی به دست آوردم ، تجربه زندگی در یک کشور مصرف گرا با همان عقاید قبلی ، علاوه بر تجربه ، اینجا سبک زندگیم عوض شده ، درواقع آدمهای دوست داشتنی برایم  اینجا نیستند و می خوام این دوران را تنها و بدون تعلق به دوستی اینجا بگذرونم ، مسلمآ نمی تونم خواستار یه زندگی آرام باشم ، دغدغه های همیشگی هستند ، دوستان همیشگی و فکرشان ، فقر ، نابرابری ، بی عدالتی و  … در دنیا وجود داره پس نمی شه به آرامی زندگی کرد اما میشه ظاهرآ در یک محیط آرام زندگی کنم ، و سعی کنم از این تنهایی و سکوت برای مطالعه بهتر و منسجم استفاده کنم ، شاید کمی بشه فرصت های از دست رفته را جبران کرد ، فقط کمی ….

می دانم که من هیچ فکر ، هدف ، آرمان ، دغدغه، اعتقاد و تمام این کلمات هم معنی را ترک نکردم ، هیچ چیز برای من تغییر نکرده است ، فقط مکان زندگی من دور شده ، خیلی دورتر ، تغییر کرده ، و من همانم که بودم….

کاش می توانستم به قطعیت بگویم تصمیم درست یا غلطی بوده است اما اینقدر دقیق گفتن غیر ممکن است…

رفقای همفکرم  برای همه دردهای مشترک ، همه خاطرات ، همه عقاید و خواسته های جمعی ، برای همه شما ، برای گریه های دسته جمعی ، دلهره های جمعی ، تصمیمات جمعی ، برای همه زندگی مشترک و جمعی که در این مدت با هم تجربه کردیم دلتنگم و تلاش می کنم در راستای دغدغه های مشترکمان حتی اگر این تلاش برای مدتی فقط در مطالعه خلاصه شود ، اما تلاش می کنم و احترام می گذارم برای تمام دردهایی که داشتیم و داریم…

دوستان دانشگاه علامه ، دلتنگ همه شما خواهم بود و همواره شجاعت و پایداری و انسانیت شما را ارج می نهم ، تنها دستاوردی که دانشگاه علامه برایم داشته پیدا کردن و شناختن شما بوده است….

دوستان قدیمی و همکاران قدیمی من در مؤسسه پژوهشی کودکان ، شیرین ترین و بهترین خاطرات را با شما تجربه کرده ام ، و چه احساس خوبی ست که بدانم دوستانی دارم که در همه مواقع دوستیشان را ثابت کرده اند، دلم برای شما ، خاطراتمان و آن روزها تنگ می شود….

دوستان خوبم در جنبش زنان که بسیار از شما آموخته ام ، کسانی که مرا آشنا کردید و برای بسیاری از دغدغه های فکریم مسیر و روش مناسبی پیدا کردید ، همیشه و با هر قدم در زندگیم بخشی از آن را مدیون وجود و آشنایی با شما می دانم ، و شجاعت ،پایداری در هدف و مسیر انسانی که در پیش دارید را احترام می گذارم و با شما همراه و همکار خواهم بود و می دانم که چه قدر باید دغدغه های انسانی و بزرگی داشته باشید که با وجود تمام فشار ها باز هم ادامه می دهید ، مانند قبل و به همان جدیت ، با شما می مانم…..

دوستان لیبرال ، ملی مذهبی که همواره با هم اختلاف فکری زیادی داشتیم و گاهی بحثهای جدی بینمان بوده ، جدیت در افکار و عقایدتان گاهآ برایم قابل تحسین بوده و هرگاه در سیاست و حوزه های مربوطش حرکتی اخلاقی از شما می دیدم که انسانیت را برایم آشکار می کرد ، باز ثابت می شد که اول انسان بودن مهم است و سپس مسایل دیگر ؛ می دانم که دلم برای شما ، خاطراتمان ، بحث هایمان ، و کنایه هایی که برای هم بکار می بردیم تنگ خواهد شد ….

دوستان قدیمیم ، کسانی که همیشه همراهم بودند، کنارم بودند و از من حمایت کردند هرچند گاهی برایشان دوست خوبی نبودم ، آنهایی که در شرایط سخت زندگی بودنشان دلیلی برای بودنم بود و حمایتشان انگیزه ای قوی برای مقاومت و ادامه زندگی ، آنها که زندگی را با هم آموختیم ، خندیدن و گریستن و تمام فعلها را با هم تجربه کردیم ، دلم  خیلی برایشان تنگ می شود ، آنها که سیاست ، عقاید مشترک ، و …. دلیل یا انگیزه دوستیمان نیوده ، آنهایی که خارج از چارچوبهای تعریف شده برایم دوستی کردند و شاید در حقشان کوتاهی کردم اما ماندند همانند قبل ، ندیدنتان را تاب می آورم و خاطره هایمان را مرور می کنم…

برای دوستان این دنیای مجازی ، آنها که دوستان ندیده من هستند یا آنها که در این دنیای مجازی با هم در ارتباط بودیم ، بحث کردیم ، درد و دل کردیم ، خندیدیم و …. قول می دهم که فراموششان نکنم و به این رابطه های دوست داشتنیم با آنها ادامه دهم…

و برای تو که مانند همیشه زبانم بند می آید در وصف دلتنگیم گفتن…..

پ.ن1عشا ، از کمپین کالیفرنیا را به طرز عجیبی بازداشت کرده اند و در بند 209 اسیر است ،  برخورد با فعالین حوزه های مختلف،بخصوص فعالین حوزه زنان ، ادامه دارد …بازداشت به جرم برابری خواهی برای مسئولین امری عادی و آن را از حقوق خود می دانند ، بازداشت دوستانمان فراموش نشده و نخواهد شد ، حکم های سنگینی که برایشان صادر شده هنوز سر را به درد می آورد ، و حالا یک بازداشت جدید ، بیایید تلاش کنیم برایمان عادی نشود..به امید آزادی عشا

پ.ن2: مطلب سلیمان را بخوانید و دردتان بیاید…

پ.ن 3 :

ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری،

چه بی تابانه تو را می خواهم….

پ.ن 4:

لطفآ

از گیوتین استفاده نکنید

من

دلم برای بشریت می سوخت

فقط

معماری هیروشیما را دوست نداشتم

(داوود مرندی)

(9) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »